نزوکورو

نزوکورو
راستی بچه ها گذشته ی بعارو عوض کردم تو سناریوهم عوض کردم ولی حالا خیلی عوض نشد😅
داستانش اینه که مامانش اونو بدون اینکه بفهمه چطور تو سن خیلیییی کم بار دار شد و فقط بعا نبود دقلو هامله بود تو این مدت با یه پسره ای تو رابته بود که جدا شدن بعد که این دوتا به دنیا اومدن یه پسر بود با یه دختر که بعا بود اما این مادره....هعیی به هرحال بلد نبود بچه داری کنه اون پسره که دید این دوتا بچه داره گفت من میتونم حداقل از یه بچه مراقبت کنم و خانومه هم:کاچی بعض هیچی پسررو داد بهش اما خیلی بلد نبود از بعا مراقبت کنه بعد ترم که چه بگم مادرش که جوون بود می‌رفت یه جاهایی مثل دانشگاه میرفتم غذاشو بعا آماده می‌کرد ظهرم ناهار درست میکرد مادرش میومد میخورد لباس میپوشید با دوستاشو اینا می‌رفت بیرون که اقلب با شب طول می‌کشید دوباره شامم بعله(بعا آشپز نمونه😅)و کلا مامانش خیلی حواسش نبود این بیرونه خونست یا چی و راجب اینکه پول از کجا میاوردن؟ بعا جان کار نیمه وقت می‌رفت همین چیزا
بقیه:یاخدا
من:خدا از این زندگیا نصیب کنه😍
بقیه:😶الو تیمارستان
خب چیه سلیقه ها فرق داره😅🩷🍡
خب به هرحال با خانواده ی رنگوکو آشنا میشه هو با رنگوکو هو اوبانای می‌ره تو آزمون ورودی و شهید المعمنین میشود اما زنده میاد بیرون و شیطان کش میشه دیگه
تمام😅🩷🍡
دیدگاه ها (۰)

ادامهههه🍡🩷شینوبوهو کاناعو:*حمله*دوما:*جاخالی دادن*ببخشید ولی...

ادامه🍡🩷ذهن دوما:تا خودمو ترمیم کنم اون به حسابشون میرسه بعدش...

بعا اگه تو اسکوعید گیم می‌بود🩷🍡

شمارمو گم کرده بودم پیج خودمو دیدم😶🍡

ادامه ی داستاندوما:*جاخالی داد*اوه سری ای......ولی نه اونقدر...

دختری ۱۰ ساله در رودخانه غرق شد 😭💔که یکی از اقوام ما می شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط