پارت نهم | حقیقتی که دیگر پنهان نمی‌ماند

پارت نهم | حقیقتی که دیگر پنهان نمی‌ماند

جشن دانشگاه رو به پایان بود.
آفتاب کم‌کم غروب می‌کرد و بیشتر دانشجوها در حال ترک محوطه بودند.
رزا و آریان کنار در خروجی ایستاده بودند.
آریان با لبخند گفت:
ـ «امروز واقعاً خوش گذشت.»
ـ «آره، خیلی.»
ـ «اگه دوست داشته باشی، آخر هفته هم...»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای ویلیام شنیده شد.
ـ «رزا!»
رزا برگشت.
ـ «ویلیام؟»
ویلیام و تهیونگ به سمتشان آمدند.
ویلیام با لبخند رو به آریان گفت:
ـ «سلام. من برادر رزا هستم.»
ـ «سلام، خوشبختم.»
چند دقیقه کوتاه با هم صحبت کردند و بعد آریان خداحافظی کرد و رفت.
وقتی از آن‌ها فاصله گرفت، سکوت عجیبی بین سه نفر حاکم شد.
در راه خانه...
ویلیام پشت فرمان بود و تهیونگ کنار دستش نشسته بود.
رزا روی صندلی عقب، هدفون در گوشش گذاشته بود و بیرون را نگاه می‌کرد.
چند دقیقه بعد، ویلیام ماشین را کنار خیابان نگه داشت.
ـ «رزا، از اون کافه برام یه آبمیوه می‌گیری؟»
ـ «باشه.»
رزا از ماشین پیاده شد و وارد کافه شد.
به محض بسته شدن درِ کافه، ویلیام به سمت تهیونگ برگشت.
ـ «یه چیزی ازت بپرسم؟»
تهیونگ آرام گفت:
ـ «بپرس.»
ویلیام مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
ـ «تو... از رزا خوشت اومده؟»
برای چند ثانیه، انگار زمان متوقف شد.
تهیونگ هیچ جوابی نداد.
همین سکوت، کافی بود.
ویلیام با ناباوری خندید.
ـ «شوخی می‌کنی... مگه نه؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ «من...»
ـ «فقط بگو نه.»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
ـ «نمی‌تونم.»
لبخند از روی صورت ویلیام محو شد.
ـ «یعنی واقعاً...؟»
تهیونگ با صدایی آرام گفت:
ـ «خودمم نمی‌خواستم این اتفاق بیفته... ولی افتاد.»
ویلیام با عصبانیت از ماشین پیاده شد.
چند قدم دور شد و دستش را بین موهایش کشید.
بعد برگشت و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفت:
ـ «تو بهترین دوست منی، ته!»
ـ «می‌دونم...»
ـ «پس چرا خواهر من؟»
تهیونگ حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
چون خودش هم بارها همین سؤال را از خودش پرسیده بود.
در همان لحظه، رزا با دو لیوان آبمیوه از کافه بیرون آمد.
با دیدن چهره‌ی درهم ویلیام و سکوت سنگین تهیونگ، قدم‌هایش آهسته شد.
حس کرد...
اتفاقی افتاده است.
اتفاقی که شاید زندگی هر سه نفرشان را برای همیشه تغییر دهد.
پآیآن پارت نهم...💍🤍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی:(برای هر سه پارت)💍
ˡᶦᵏᵉ : 𝟑𝟓࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟑𝟓࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟏𝟑࿐
دیدگاه ها (۱۰)

پارت هشتم | رازی که نباید فاش می‌شدسه روز بعد...ویلیام و تهی...

پارت هفتم | باران سئولباران آرامی روی خیابان‌های سئول می‌بار...

پارت ششم | تغییر رفتاردو روز از ماجرای کافه گذشته بود.از آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط