پارت ۷۰
پارت ۷۰
ته که از اول ساکت ایستاده بود، بالاخره نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
ته:
خب مامان... حالا اجازه میدی ما بریم؟ 😭
مامان ته:
برو بابا! من تازه داشتم با عروسم حرف میزدم. 😂
ته:
مامان! 😭
جیا با شیطنت گفت:
جیا:
عروستون نه! هنوز باید از خودش اجازه بگیرید! 😂
مامان ته:
درسته! 😌
بعد رو به من کرد.
مامان ته:
البته اگه خودت هم بخوای، دخترم. 💗
از شدت خجالت لبخند کوچیکی زدم.
آت:
فعلاً... اجازه بدین من نفس بکشم. 😭😂
همه یکدفعه زدن زیر خنده.
ته:
بالاخره یکی پیدا شد که مامانم رو ساکت کنه. 😂
مامان ته:
ته!
ته:
بله مامان؟ 😭
مامان ته:
حواست به سنیوریتا باشه. 😌💗
همه برای چند ثانیه ساکت شدن...
اما فقط چند ثانیه!
جین ناگهان با صدای بلند گفت:
جین:
بچههااااااا! 😭😂
کوک:
چیههههه؟! 😭
جین:
من فکر کنم همین الان عروسی ته و آت رو دیدم! 😂
جیا:
منم شاهد بودم! 😭🎀
جیمین:
صبر کنین، هنوز آت جواب نداده! 😂
لیام:
دقیقاً! چرا همه تصمیم گرفتن؟! 😭
ته:
چون شماها کلاً نمیتونین پنج دقیقه آروم بمونین. 😐
کوک:
بچههاااا، ته ناراحته! 😂
جین:
نه بابا، ته خجالت کشیده! 😭
ته:
من خجالت نکشیدم! 😐
جیا با شیطنت بهش نگاه کرد.
جیا:
پس چرا گوشات قرمز شده؟ 👀😂
ته:
جیاااا! 😭
همه:
😂😂😂😂😂
من هم دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
آت:
من دیگه نمیتونم با شماها حرف بزنم. 😭😂
دایی با خنده سرش رو تکون داد.
دایی:
بهتره فعلاً چیزی نگی، چون اینا تا شب ولت نمیکنن. 😂
لیام:
من فکر کنم باید یه لیوان آب براش بیاریم. 😭😂
ته:
لیام، تو یکی دیگه حرف نزن. 😐
لیام:
چرااا؟! 😭
جین:
چون تو خودت عامل نصف دردسرایی! 😂
جیمین:
تأیید میشه. ☝🏻😂
کوک:
صددرصد! 😭
صدای خندهی همه حیاط رو پر کرده بود.
من فقط با خجالت لبخند میزدم...
در حالی که مامان ته با ذوق نگاهم میکرد و ته کنارم ایستاده بود و از شدت خجالت نمیدونست به کدوم طرف نگاه کنه. 😂🎀💜
مامان ته:
ته جان...
ته با احتیاط برگشت سمت مادرش.
ته:
بله؟ 😭
مامان ته:
حواست به عروس آیندهی من باشه. 😌💗
همه:
اووووووووووو! 😂😂😂
ته:
مامانمممم! 😭
آت:
تههههه! 😳😂
و دوباره صدای خندهی همهی حیاط رو برداشت. 🦋💜
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
ته که از اول ساکت ایستاده بود، بالاخره نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
ته:
خب مامان... حالا اجازه میدی ما بریم؟ 😭
مامان ته:
برو بابا! من تازه داشتم با عروسم حرف میزدم. 😂
ته:
مامان! 😭
جیا با شیطنت گفت:
جیا:
عروستون نه! هنوز باید از خودش اجازه بگیرید! 😂
مامان ته:
درسته! 😌
بعد رو به من کرد.
مامان ته:
البته اگه خودت هم بخوای، دخترم. 💗
از شدت خجالت لبخند کوچیکی زدم.
آت:
فعلاً... اجازه بدین من نفس بکشم. 😭😂
همه یکدفعه زدن زیر خنده.
ته:
بالاخره یکی پیدا شد که مامانم رو ساکت کنه. 😂
مامان ته:
ته!
ته:
بله مامان؟ 😭
مامان ته:
حواست به سنیوریتا باشه. 😌💗
همه برای چند ثانیه ساکت شدن...
اما فقط چند ثانیه!
جین ناگهان با صدای بلند گفت:
جین:
بچههااااااا! 😭😂
کوک:
چیههههه؟! 😭
جین:
من فکر کنم همین الان عروسی ته و آت رو دیدم! 😂
جیا:
منم شاهد بودم! 😭🎀
جیمین:
صبر کنین، هنوز آت جواب نداده! 😂
لیام:
دقیقاً! چرا همه تصمیم گرفتن؟! 😭
ته:
چون شماها کلاً نمیتونین پنج دقیقه آروم بمونین. 😐
کوک:
بچههاااا، ته ناراحته! 😂
جین:
نه بابا، ته خجالت کشیده! 😭
ته:
من خجالت نکشیدم! 😐
جیا با شیطنت بهش نگاه کرد.
جیا:
پس چرا گوشات قرمز شده؟ 👀😂
ته:
جیاااا! 😭
همه:
😂😂😂😂😂
من هم دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
آت:
من دیگه نمیتونم با شماها حرف بزنم. 😭😂
دایی با خنده سرش رو تکون داد.
دایی:
بهتره فعلاً چیزی نگی، چون اینا تا شب ولت نمیکنن. 😂
لیام:
من فکر کنم باید یه لیوان آب براش بیاریم. 😭😂
ته:
لیام، تو یکی دیگه حرف نزن. 😐
لیام:
چرااا؟! 😭
جین:
چون تو خودت عامل نصف دردسرایی! 😂
جیمین:
تأیید میشه. ☝🏻😂
کوک:
صددرصد! 😭
صدای خندهی همه حیاط رو پر کرده بود.
من فقط با خجالت لبخند میزدم...
در حالی که مامان ته با ذوق نگاهم میکرد و ته کنارم ایستاده بود و از شدت خجالت نمیدونست به کدوم طرف نگاه کنه. 😂🎀💜
مامان ته:
ته جان...
ته با احتیاط برگشت سمت مادرش.
ته:
بله؟ 😭
مامان ته:
حواست به عروس آیندهی من باشه. 😌💗
همه:
اووووووووووو! 😂😂😂
ته:
مامانمممم! 😭
آت:
تههههه! 😳😂
و دوباره صدای خندهی همهی حیاط رو برداشت. 🦋💜
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۶۲۳
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط