part

part 8
مسترکیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــ
ات: سر کلاس نشسته بودم ولی تهیونگ خیلی ناراحت نمیدونم چرا بیخیال شدم شاید شخصی باشه

تهیونگ: زنگ خورد با ات رفتم توی حیاط باید الان بهش بگم: ات

ات: بله

تهیونگ: میخوای ی چیزی بهت بگم

ات: خب بگو؟

تهیونگ: من قراره با خانوادم به مدت چهارسال به واسه کار پدرم برم امریکا


ات: این حرفش مثل ی خنجر تیز به قلبم خورد دستام یخ زد نا توان لب زدم و گفتم: چهار سال


تهیونگ: ات واقع ببخشید تو که میدونی من نمیتونم روی حرف بابام نه بیارم ولی من هیچ وقت فراموشت نمیکنم با هم درارتباطیم

ات: تهیونگ من دلم برات خیلی تنگ میشه «گریه»

تهیونگ: گریه کردنش قلبم رو به درد مینداخت رفتم بغلش کردم و گفتم: هیچ وقت فراموشت نمیکنم گریه نکن قلبم درد میگیره


ات: دوباره میای پیشم

تهیونگ: اره چرا باید تنهات بزارم

ات: دوست دارم ته جونم

تهیونگ: منم دوست دارم

ات: بریم سر کلاس............. ۴۰مین بعد. بلاخره کلاس تموم شد از اینکه قرار بود تهیونگ رو دیگه نبینم دوباره زدم زیر گریه کل کلاس به من نگاه کردن تهیونگ اومد سمتم وگفت:


تهیونگ: ات چی شد؟

ات: تهیونگ واقع اینکه ی روز نبینمت برام سخته«گریه»

تهیونگ: هی ات زشته گریه نکن بریم بیرون حرف میزنیم.............


بچه ها اگه این رمان رو دوست ندارین ادامه ندم حمایت خیلی کمه ولی این رمان خیلی قشنگ من خودم خیلی دوستش دارم
دیدگاه ها (۵)

part 9مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

art 10مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

part 7مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

part 6مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

part 4مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط