لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت¹⁹
ویو سلین
از وقتی از دانشگاه برگشته بودم، یه لحظه هم آرامش نداشتم.
هر صدایی باعث میشد سمت پنجره برگردم.
مامان چند بار صدام زد، اما اصلاً حواسم نبود.
+سلین؟
به خودم اومدم.
^جان؟
+از صبح معلومه ذهنت یه جای دیگهست، چیزی شده؟
لبخند مصنوعی زدم.
^نه مامان، فقط خستهام.
سری تکون داد و از آشپزخونه بیرون رفت.
همون لحظه گوشیم لرزید.
شماره ناشناس...
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
با تردید جواب دادم.
^الو؟
...
هیچ صدایی نمیومد.
فقط صدای نفس کشیدن...
نفسهای آروم و سنگین.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
^کی هستی؟
تماس قطع شد.
ویو جونگکوک
توی دفتر عمارت نشسته بودم.
جیمین هنوز پشت لپتاپش بود.
نامجون وارد اتاق شد.
نامجون:اطلاعات جدید رسید.
نگاهم سمتش رفت.
•بگو.
نامجون یه پوشه روی میز گذاشت.
نامجون:سه نفر توی این هفته، اطراف خونه سلین و کلارا دیده شدن.
اخم کردم.
°یعنی همشون یه نفر نیستن؟
نامجون سری تکون داد.
نامجون:نه...
حداقل سه نفرن.
سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد.
یعنی فقط ما نبودیم که مراقبشون بودیم...
یکی دیگه هم دنبال اون دو دختر بود.
همون لحظه یونگی وارد شد.
°ماشینش از خونه بیرون اومد.
بیاختیار از جام بلند شدم.
یونگی با لبخند کمرنگی نگام کرد.
°بازم فقط میخوای مراقب «دختر افسر» باشی؟
کت چرمیمو پوشیدم.
•تا وقتی نفهمم اون آدم کیه...
اجازه نمیدم بهش نزدیک بشه.
یونگی چیزی نگفت.
اما نگاهش پر از سؤال بود.
ویو سلین
شب شده بود.
هوا خفه و ساکت بود.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
همون ماشین مشکی...
دوباره اون طرف خیابون پارک شده بود.
نفسم بند اومد.
این بار مطمئن بودم خیالاتی نیستم.
با عجله پرده رو کنار زدم...
اما...
ماشین آروم حرکت کرد و توی تاریکی ناپدید شد.
بیخبر از اینکه...
چند خیابون اونطرفتر...
جونگکوک از داخل ماشین خودش، همون ماشین ناشناس رو زیر نظر گرفته بود.
لبهاش رو روی هم فشار داد.
•هرکی هستی...
این بار از دستم فرار نمیکنی.
ادامه دارد...
پارت¹⁹
ویو سلین
از وقتی از دانشگاه برگشته بودم، یه لحظه هم آرامش نداشتم.
هر صدایی باعث میشد سمت پنجره برگردم.
مامان چند بار صدام زد، اما اصلاً حواسم نبود.
+سلین؟
به خودم اومدم.
^جان؟
+از صبح معلومه ذهنت یه جای دیگهست، چیزی شده؟
لبخند مصنوعی زدم.
^نه مامان، فقط خستهام.
سری تکون داد و از آشپزخونه بیرون رفت.
همون لحظه گوشیم لرزید.
شماره ناشناس...
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
با تردید جواب دادم.
^الو؟
...
هیچ صدایی نمیومد.
فقط صدای نفس کشیدن...
نفسهای آروم و سنگین.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
^کی هستی؟
تماس قطع شد.
ویو جونگکوک
توی دفتر عمارت نشسته بودم.
جیمین هنوز پشت لپتاپش بود.
نامجون وارد اتاق شد.
نامجون:اطلاعات جدید رسید.
نگاهم سمتش رفت.
•بگو.
نامجون یه پوشه روی میز گذاشت.
نامجون:سه نفر توی این هفته، اطراف خونه سلین و کلارا دیده شدن.
اخم کردم.
°یعنی همشون یه نفر نیستن؟
نامجون سری تکون داد.
نامجون:نه...
حداقل سه نفرن.
سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد.
یعنی فقط ما نبودیم که مراقبشون بودیم...
یکی دیگه هم دنبال اون دو دختر بود.
همون لحظه یونگی وارد شد.
°ماشینش از خونه بیرون اومد.
بیاختیار از جام بلند شدم.
یونگی با لبخند کمرنگی نگام کرد.
°بازم فقط میخوای مراقب «دختر افسر» باشی؟
کت چرمیمو پوشیدم.
•تا وقتی نفهمم اون آدم کیه...
اجازه نمیدم بهش نزدیک بشه.
یونگی چیزی نگفت.
اما نگاهش پر از سؤال بود.
ویو سلین
شب شده بود.
هوا خفه و ساکت بود.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
همون ماشین مشکی...
دوباره اون طرف خیابون پارک شده بود.
نفسم بند اومد.
این بار مطمئن بودم خیالاتی نیستم.
با عجله پرده رو کنار زدم...
اما...
ماشین آروم حرکت کرد و توی تاریکی ناپدید شد.
بیخبر از اینکه...
چند خیابون اونطرفتر...
جونگکوک از داخل ماشین خودش، همون ماشین ناشناس رو زیر نظر گرفته بود.
لبهاش رو روی هم فشار داد.
•هرکی هستی...
این بار از دستم فرار نمیکنی.
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط