"صدای بی اجازه"

"صدای بی اجازه"

قسمت سوم – ویو گهنا

اون شب، وقتی رسیدم خونه، انگار همه‌چی یه خواب بود. ولی مچم هنوز درد می‌کرد، و صدای یونگی هنوز تو گوشم می‌پیچید:
«نمی‌خواد توضیح بدی...»

تا صبح خوابم نبرد. هی صحنه‌ی کوچه رو مرور می‌کردم. اون نگاه، اون نزدیکی، اون صدای آروم ولی جدی...

صبح با چشم‌های پف‌کرده رفتم سر کار. ولی ذهنم هنوز تو اون کوچه‌ی بن‌بست بود.

وسط روز، گوشیم ویبره رفت. یه پیام ناشناس:
«فضولی همیشه دردسر داره.»

قلبم ریخت. کی بود؟ خودش بود؟ یونگی؟ یا یکی دیگه؟

جواب ندادم. فقط گوشی رو گذاشتم کنار و سعی کردم آروم باشم. ولی مگه می‌شد؟

عصر، تصمیم گرفتم برم همون کافه. شاید دوباره بیاد. شاید یه سرنخ پیدا کنم.

نشستم همون‌جا، همون میز، با همون نوشیدنی.

یه ساعت گذشت. دو ساعت. هیچی.

تا اینکه در باز شد...

و یه نفر با کلاه و ماسک وارد شد. قدم‌هاش آشنا بود.

اومد سمت میز من. بدون حرف، یه کاغذ گذاشت رو میز و رفت.

کاغذو باز کردم. فقط یه جمله روش بود:
«اگه واقعاً می‌خوای بدونی، فردا ساعت ۸ شب، پشت گالری هنر.»

قلبم تند می‌زد. این دیگه چی بود؟ یه بازی؟ یه هشدار؟ یا یه دعوت واقعی؟

فردا... پشت گالری هنر...
دیدگاه ها (۱)

"صدای بی اجازه" قسمت چهارم – ویو گهنابرعکس کردم کاغذو... دید...

"صدای بی اجازه" قسمت پنجم – ویو گهناوایـــــییی... دستم... ...

ادیتتتتت جدیدممم قشنگ شده؟؟

مهمونی پارت ۲۸

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۱«ویو پارک دوین»از وقتی داهی وارد شر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط