«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۴
همه جا رو خون گرفته بود.
یه مرد تهیونگ مطميني؟
تهیونگ هیچ وقت انقدر مطمین نبودم.
زن دردناک جیغ میکشید.. التماس میکرد. بچه اش.. جیغ زد: تهیونگ.. التماست میکنم
تهیونگ رو با چشمای سرد و بیروح میدیدم که به ديواري
تکیه داده بود.
دستاش خوني بود..
صداي جيغ.. صدای گریه یه بچه..صدای گریه یه زن.. یه مرد تهیونگ هیچ وقت خودتو نمیبخشي.
داد زد تو کشتیش.. هیچ وقت نميتوني خودتو ببخشي. یه زن يکي تو شهر دنبال این دختره میگرده
تهیونگ با تو همه چیز یه جور دیگه میشه..
چهره داغون تهیونگ
بطري مشروب رو سر کشید.
یه دختر بچه که تازه داشت راه میوفتاد اروم و با قدمهاي
سست رفت سمتش..
دست زنونه اي رو دیدم که روي کت مردونه اي کشيده شد و یه دست مردونه اومد روي دست زنونه قرار گرفت. تهیونگ رو دیدم که لبخند زد و یه دفعه خون از سرش جاري شد و روي صورتش راه افتاد.
تمام صورتش غرق خون شد.. تصاویر کوتاه کوتاه بودن و
تند رد میشدن
یه دفعه چشماش خیلی نزدیکم شد و بازوم رو فشرد. به دفعه به خودم اومدم.
یه دفعه چشماش خیلی نزدیکم شد و بازوم رو فشرد.
به دفعه به خودم اومدم
با هين بلندي تكون خوردم و با نفس نفس زل زدم بهش.
سرم تیر میکشید.
بازوم رو تكوني داد و گفت:خوبي؟
لرزون سعی کردم سرمو به اره تکون بدم.
دستمو
اشفته به سرم بردم
با اخم جدي گفت: چت شد یه دفعه؟
بهش خیره شدم و هاله اش رو دیدم..
یه هاله اشفته قرمز
نگران و مشوش
چشمام تار بود.
به زور چشمامو بستم و باز کردم.
دستمالی از جیبش در آورد و تند روي بينيم
گفت از بینیت..خون میاد
گذاشت و نرم
گنگ نگاش کردم که تازه متوجه خيسي خون شدم..
خون دماغ شده بودم
اشفته دستمو روي دستش گذاشتم و دستمال رو از دستاي
داغش گرفتم.
جدي گفت: ميخواي بشيني؟
تند
سر به نه تکون دادم.
تهیونگ-خيلي اينطور ميشي؟ گنگ گفتم دفعه اوله..
تهیونگ باز تکرار شد حتما بايد بري دکتر..باشه؟
سر تکون دادم و با رعب خاصي به چشماش نگاه کردم و
دستمال رو روی بینیم و اطرافش کشیدم
part ۱۴۴
همه جا رو خون گرفته بود.
یه مرد تهیونگ مطميني؟
تهیونگ هیچ وقت انقدر مطمین نبودم.
زن دردناک جیغ میکشید.. التماس میکرد. بچه اش.. جیغ زد: تهیونگ.. التماست میکنم
تهیونگ رو با چشمای سرد و بیروح میدیدم که به ديواري
تکیه داده بود.
دستاش خوني بود..
صداي جيغ.. صدای گریه یه بچه..صدای گریه یه زن.. یه مرد تهیونگ هیچ وقت خودتو نمیبخشي.
داد زد تو کشتیش.. هیچ وقت نميتوني خودتو ببخشي. یه زن يکي تو شهر دنبال این دختره میگرده
تهیونگ با تو همه چیز یه جور دیگه میشه..
چهره داغون تهیونگ
بطري مشروب رو سر کشید.
یه دختر بچه که تازه داشت راه میوفتاد اروم و با قدمهاي
سست رفت سمتش..
دست زنونه اي رو دیدم که روي کت مردونه اي کشيده شد و یه دست مردونه اومد روي دست زنونه قرار گرفت. تهیونگ رو دیدم که لبخند زد و یه دفعه خون از سرش جاري شد و روي صورتش راه افتاد.
تمام صورتش غرق خون شد.. تصاویر کوتاه کوتاه بودن و
تند رد میشدن
یه دفعه چشماش خیلی نزدیکم شد و بازوم رو فشرد. به دفعه به خودم اومدم.
یه دفعه چشماش خیلی نزدیکم شد و بازوم رو فشرد.
به دفعه به خودم اومدم
با هين بلندي تكون خوردم و با نفس نفس زل زدم بهش.
سرم تیر میکشید.
بازوم رو تكوني داد و گفت:خوبي؟
لرزون سعی کردم سرمو به اره تکون بدم.
دستمو
اشفته به سرم بردم
با اخم جدي گفت: چت شد یه دفعه؟
بهش خیره شدم و هاله اش رو دیدم..
یه هاله اشفته قرمز
نگران و مشوش
چشمام تار بود.
به زور چشمامو بستم و باز کردم.
دستمالی از جیبش در آورد و تند روي بينيم
گفت از بینیت..خون میاد
گذاشت و نرم
گنگ نگاش کردم که تازه متوجه خيسي خون شدم..
خون دماغ شده بودم
اشفته دستمو روي دستش گذاشتم و دستمال رو از دستاي
داغش گرفتم.
جدي گفت: ميخواي بشيني؟
تند
سر به نه تکون دادم.
تهیونگ-خيلي اينطور ميشي؟ گنگ گفتم دفعه اوله..
تهیونگ باز تکرار شد حتما بايد بري دکتر..باشه؟
سر تکون دادم و با رعب خاصي به چشماش نگاه کردم و
دستمال رو روی بینیم و اطرافش کشیدم
- ۳۰۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط