باد از سمت چپ می آید اما پنجره اتاق من به سمت راست ...
باد از سمت چپ می آید ، اما پنجرهٔ اتاق من به سمت راست است ..
آه ، سقف اتاق هم نم گرفته ، بوی کثافط میدهد ولی دیگه عادت کردم .
با این حال آنقدر شکم داده که وحشت دارم هر لحظه روی سرم بریزه .
خب اما درد های دیگری هم هست ، آنها از وقتی شروع شدند که دیروز و شاید دو روز پیش مدیر ساختمون رفتارش با من عوض شد .
بعد فهمیدم که برق رو قطع کرده و اعصابم خیلی بهم ریخت .
بهش زنگ زدم و او گفت که قراره آب رو هم قطع کنه.
اصلاً نمیدونم برای چی این کارو میکنه .
به هر حال ، جفت چشمام باد کرده ، شاید بخاطر نم اتاق باشه .
شاید بخاطر این باشه که دیشب اصلا درست نخوابیدم ، این سقف لعنتی اتاق همش صدا میداد ، انگار گچ های توش داشتن خُرد میشدند .
به هر حال چشمام به اندازه یک سیب شدن ، آنقدر توشون اشک جمع شده که اصلا نمیتونم جایی رو ببینم .
فقط نور کِدر پنجره که وقتی بهش نگاه میکنم چشمام از داخل درد میگیره .
و این بو ...
این بو بسیار حالم را برهم میزند .
به هرحال شاید اصلا قطع شدن برق ، بوی نم اتاق و چشمان باد کرده نمیتوانست من را مجاب کنه که به محل کار نروم .
اما با این حال چیزی درونم هست ، که با همه چیز قهر کرده و زمانی که او بیزار باشد ، زندگی کردن برایم سختترین کار دنیاست ...
و اینکه روی تختم میخوابم تا بمیرم چون نمیتونم خودم رو با توهم اینکه توی جهان عدالت و خدایی وجود داره ، قانع کنم که جهان هم حساب و کتاب دارد.
زیرا زمانی که درد به سراغم می آید گویی همه چیز مصنوعی است و همدردی به کُل از بین میرود و من از انسان هایی متنفر میشوم که فریب دین ، انسانیت یا هر چرند دیگه ای رو خورده اند ...
آه ، سقف اتاق هم نم گرفته ، بوی کثافط میدهد ولی دیگه عادت کردم .
با این حال آنقدر شکم داده که وحشت دارم هر لحظه روی سرم بریزه .
خب اما درد های دیگری هم هست ، آنها از وقتی شروع شدند که دیروز و شاید دو روز پیش مدیر ساختمون رفتارش با من عوض شد .
بعد فهمیدم که برق رو قطع کرده و اعصابم خیلی بهم ریخت .
بهش زنگ زدم و او گفت که قراره آب رو هم قطع کنه.
اصلاً نمیدونم برای چی این کارو میکنه .
به هر حال ، جفت چشمام باد کرده ، شاید بخاطر نم اتاق باشه .
شاید بخاطر این باشه که دیشب اصلا درست نخوابیدم ، این سقف لعنتی اتاق همش صدا میداد ، انگار گچ های توش داشتن خُرد میشدند .
به هر حال چشمام به اندازه یک سیب شدن ، آنقدر توشون اشک جمع شده که اصلا نمیتونم جایی رو ببینم .
فقط نور کِدر پنجره که وقتی بهش نگاه میکنم چشمام از داخل درد میگیره .
و این بو ...
این بو بسیار حالم را برهم میزند .
به هرحال شاید اصلا قطع شدن برق ، بوی نم اتاق و چشمان باد کرده نمیتوانست من را مجاب کنه که به محل کار نروم .
اما با این حال چیزی درونم هست ، که با همه چیز قهر کرده و زمانی که او بیزار باشد ، زندگی کردن برایم سختترین کار دنیاست ...
و اینکه روی تختم میخوابم تا بمیرم چون نمیتونم خودم رو با توهم اینکه توی جهان عدالت و خدایی وجود داره ، قانع کنم که جهان هم حساب و کتاب دارد.
زیرا زمانی که درد به سراغم می آید گویی همه چیز مصنوعی است و همدردی به کُل از بین میرود و من از انسان هایی متنفر میشوم که فریب دین ، انسانیت یا هر چرند دیگه ای رو خورده اند ...
- ۲۴۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط