رقص سایه‌ها | پارت ۱۴: تعقیبِ ردپا

رقص سایه‌ها | پارت ۱۴: تعقیبِ ردپا


سکوتِ سنگینِ بعد از بحثمون، با صدایِ ناگهانیِ شکستنِ چیزی از سمتِ انبارِ قدیمیِ انتهای باغ شکسته شد. همه‌مون مثل برق، به اون سمت چرخیدیم. اون سایه‌ای که توی باغ دیده بودم، انگار دوباره داشت خودش رو نشون می‌داد، اما این بار با سر و صدایِ بیشتر.

تهیونگ بدون اینکه حرفی بزنه، به سمتِ انبار دوید و من و جونگ‌کوک هم بی‌اختیار دنبالش رفتیم. وقتی به درِ انبار رسیدیم، دیدیم که یکی از قفسه‌های قدیمیِ چوبی، واژگون شده و چندین جعبه و کاغذ روی زمین پخش شده. اما عجیب‌ترین چیز، اون نوری بود که از لایِ یکی از جعبه‌های نیمه‌باز به بیرون می‌تابید؛ نوری که نه از لامپ بود و نه از ماه، بلکه مثل یه جور درخششِ فلزی و سرد بود.

تهیونگ با احتیاط قدم برداشت و با دستش جعبه رو کنار زد. اونجا، وسطِ اون همه آشوب، یک نشانِ نقره‌ای و قدیمی افتاده بود که با طرح‌های پیچیده و عجیب، انگار داشت می‌لرزید.

«این دیگه چیه؟» تهیونگ با لحنی که ترکیبی از تعجب و نگرانی بود، پرسید.

جونگ‌کوک که تا اون لحظه ساکت بود، جلو اومد و با نگاهی نافذ به نشان خیره شد. «این یه نشانه… یه جور کد. انگار کسی می‌خواسته ما رو به سمتِ چیزی هدایت کنه، یا شاید هم می‌خواسته ما رو به تله بندازه.»

من که نمی‌تونستم جلوی کنجکاوی‌ام رو بگیرم، به سمتِ کاغذهای پخش شده روی زمین رفتم. یکی از اون کاغذها که انگار خیلی قدیمی بود، داشت جلوی چشمم می‌لرزید. وقتی اون رو برداشتم، متوجه شدم که نوشته‌های روی اون، با زبانِ معمولی نیست؛ یه جور خطِ رمزآلود و مرموز بود.

«ببینید!» با هیجان صدا زدم و کاغذ رو به سمتشون گرفتم. «این‌ها فقط کاغذ نیستن، این‌ها نقشه‌ها یا شاید هم دستورالعمل‌های یه چیزی هستن. این نشان و این کاغذها… همه‌شون دارن یه چیز رو می‌گن.»

جونگ‌کوک نگاهی به من انداخت. نگاهش این بار دیگه اون سردیِ همیشگی رو نداشت؛ انگار یه نوع احترامِ ناخواسته به جسارتِ من پیدا کرده بود. «میرا، اگه می‌خوای بفهمی اون سایه کی بود و این نشان به کجا می‌رسه، باید با هم بریم دنبالِ این ردپاها. تنهایی می‌تونی از این عمارت بیرون بری، اما اگه بخوای حقیقت رو بفهمی، دیگه تنهایی نیستی.»

تهیونگ با کمی تردید نگاهی به جونگ‌کوک و بعد به من انداخت. «یعنی می‌خوای بگی ما باید وارد یه بازی بشیم که حتی نمی‌دونیم قوانینش چیه؟»

«قوانین رو همون‌طور که پیش می‌ریم یاد می‌گیریم.» جونگ‌کوک با قاطعیت گفت.

من با چشم‌هایی که از هیجان و ترس می‌درخشید، به اون‌ها نگاه کردم. حالا دیگه ما سه نفر، با هم متحد شده بودیم تا از دلِ این تاریکی، حقیقت رو بیرون بکشیم.
دیدگاه ها (۰)

رقص سایه‌ها | پارت ۱۵: کدِ گمشدهنورِ کم‌جانِ چراغ‌قوه‌ی تهیو...

رقص سایه‌ها | پارت ۱6: رمزِ اولین قطعهفضای انبار، سنگین‌تر ا...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۳: شکستنِ مهرِ سکوتتنش میان تهیونگ و جون...

سناریو BTSوقتی که میگی بیا با هم بریم حمومنامجون: باشه خوشگل...

پلیس من...p3

part 11 ات کنار جونگ کوک نشست آروم خم شد کنار گوش کوک ـــ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط