عشق ممنوع

عشق ممنوع
part=۱۵

(یک هفته بعد – پشت بام مدرسه، بعد از ظهر)

باد ملایمی می‌وزید. جونگکوک به نرده تکیه داده بود و به آسمون نگاه می‌کرد. امیلی کنارش ایستاده بود. دستهاش توی جیب کاپشنش بود.

· "هوا داره سرد میشه."

· "هنوز که نه."

· "شاید فردا."

جونگکوک برگشت بهش. موهاش توی باد تکون می‌خورد. یه کم بلندتر شده بود. امیلی آرزو کرد کاش می‌تونست دست بکشه توش.

· "به چی فکر می‌کنی؟"

· "به این که... کاش این لحظه هیچوقت تموم نشه."

جونگکوک چیزی نگفت. فقط نزدیکتر شد. نه خیلی. فقط به اندازه‌ای که بازوش به بازوی امیلی بخوره. امیلی نفسش رو حبس کرد. بعد ولش کرد. راحت بود. همین.

ناهار – حیاط مدرسه

هوسه داشت ساندویچش رو می‌خورد و یواشکی نگاه جونگکوک و امیلی می‌کرد که داشتند زیر درخت نشسته بودند. امیلی کتاب می‌خوند، جونگکوک به دستبندش نگاه می‌کرد.

· "این دو تا منو یاد فیلمای عاشقانه میندازن." به دوستش گفت.

دوستش پرسید: "کدوم فیلم؟"

· "فیلمایی که آخرش یکی از شخصیتا میمیره."

دوستش نگاه عجیبی کرد. هوسه خندید.

· "شوخی کردم. یا نه؟ نمیدونم."

امیلی سرش رو بلند کرد. چشمش به یه ماشین مشکی افتاد که از جلوی درب مدرسه رد شد. آروم. مثل مار.

· "جونگکوک... اون ماشینو می‌بینی؟"

جونگکوک نگاه کرد. ماشین رفته بود.

· "چی؟"

· "هیچی... شاید اشتباه دیدم."

جونگکوک به جایی که ماشین رفته بود خیره شد. ("نه... اشتباه نمی‌بینی.")

رودخونه – غروب

اونقدر این روزها رو کنار هم بودن که دیگه قرار نمی‌گذاشتند. خودش می‌شد عادت. خودش می‌شد نفس کشیدن.

امیلی نقاشی می‌کشید. جونگکوک داشت به آب نگاه می‌کرد. چشمش به اردکی افتاد که روی آب شناور بود.

· "امیلی... تو به آینده فکر می‌کنی؟"

امیلی خودکار رو نگه داشت. "بعضی وقتا. تو چی؟"

· "کم. ولی وقتی بهش فکر می‌کنم... تو تویش هستی."

امیلی نقاشی رو زمین گذاشت. برگشت به سمتش.

· "جونگکوک... اگه یه روز من نبودم، چیکار می‌کردی؟"

جونگکوک نگاهش کرد. چشماش جدی بود. سرد. ولی تهش یه آتیش بود.

· "می‌گشتم. تا آخر عمر."

امیلی دلش یه ریزش کرد. نه از ترس. از سنگینی حرفش.

· "منم همینطور."

هیچکدوم نمی‌دونستن که این حرف، خیلی زودتر از اونی که فکر می‌کنن، قراره تبدیل به تنها دلیل زنده موندن جونگکوک بشه. ولی امشب، فقط بودن رو بلد بودن. فقط بودن.

خونه امیلی – شب

امیلی توی رختخوابش بود که صدای ماشینی از بیرون شنید. دوید سمت پنجره. ماشین مشکی. همون. این بار چراغاش روشن نبود. تاریک. فقط سایه.

مرد اومد بیرون. عینک دودی به چشم داشت، حتی توی تاریکی. چند ثانیه به خونه امیلی نگاه کرد. بعد برگشت سوار شد و رفت.

امیلی دستش رو گذاشت روی قلبش که داشت تند می‌زد.

· ("بابا... کجایی؟ چرا خونه نیستی؟")

پدرش ساعت ۱۱ شب رسید. خسته، کت و شلوار چروک، چشماش قرمز.

امیلی از اتاق بیرون اومد. "بابا... دیر شده."

پدر نگاهش کرد. سعی کرد لبخند بزنه. "فقط کار. برو بخواب عزیزم."

امیلی چیزی نگفت. رفت توی اتاقش. ولی گریه می‌کرد.

("چیزی داره می‌شه. چیزی که من نمی‌دونم...")

خونه جونگکوک – شب

جونگکوک بیدار بود. به سقف نگاه می‌کرد. دفترچه زیر بالشش نبود. دستش رفت زیر بالش. خالی بود.

("مالش نبود... مال خودم نبود...")

بلند شد. رفت سراغ کمد. دفترچه رو از توی کشو درآورد. باز کرد. صفحه آخر رو نوشت:

"امیلی، اگه فردا تموم بشه، امروز رو ول نمی‌کنم. قول می‌دم."

دفترچه رو بست. گذاشت زیر بالش. چراغ رو خاموش کرد.

("فردا... دیر نیست... نه؟")

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

عشق ممنوعpart=۱۶(یک هفته بعد – خونه امیلی، نیمه شب)امیلی از ...

عشق ممنوعpart=۱۷(یک هفته بعد – حیاط مدرسه، زیر درخت)برگای در...

عشق ممنوعpart=۱۴(چند روز بعد – صبح زود، خیابون جلوی خونه امی...

عشق ممنوعpart=۱۳(عصر همون روز – خونه امیلی)اتاقش مرتب بود. ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط