می توانم برایت شعری بگویم

می توانم برایت شعری بگویم
از تمام حرفهایی که نمی زنم
از جاده هایی که
بی تو
قدم زدم
از پنجره هایی که از آن ندیدمت
از روزهایی که بی تو هدر شدند..
می توانم شعری باشم برلبهایت زمزمه شوم باران کافی ست برایم که دوباره عاشقت
شوم رفته ایی
من بی نهایت دوستت دارم هنوزبادلی ویران شده مشتاق دیدارم هنوزشاخه ی
با دلی
یادتو دردستان بادافتاده ویران شده مشتاق است
برده از
ما خواب شب بیدار بیدارم هنوز
دیدگاه ها (۷)

گفتم ای دل، نروی؟خار شوی، زار شویبر سرِ آن دار شوی بی بَر و ...

اسیر و عاشقم زارم، گرفتارم، گرفتارمبه گیسویت، به بازویت، به ...

از کسی که هیچ غیر از غم ندارد بگذریدزیستش جز مرگ چیزی کم ندا...

پنهان و آشکار به یادت گریستم چون ابر نوبهار به یادت گریستمدل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط