بیا خواهر منو بگیر به گفته یکی از نیروهای لشکر:
بیا خواهر منو بگیر به گفته یکی از نیروهای لشکر:
یکی از بچه های مخابرات امد سراغ اقا مهدی و گفت:اگه اجازه بدین برای یه امر خیر چند روز مرخصی بگیرم.
اقا مهدی گفت:میخوای بری زن بگیری؟
-بله با اجازه شما میخوام برم خواستگاری.
-حالا که میخوای زن بگیری خب بیا خواهر منو بگیر کی از تو بهتر.
-چی گفتین اقا مهدی؟بیام خواستگاری خواهرشما؟
-اره چراکه نه؟
-خب حالا چیکار باید بکنم؟
-کاری نمیخوادبکنی به خانوادت پیغام بده بگو برن تحقیق کنن،اگه خوششون اومد و پسندیدند اونوقت بیا بهت مرخصی بدم بری خواستگاری.
طرف جوری خوشحال شده بود که نمیتوانست خودش را کنترل کند و به سرعت جت از سنگر فرماندهی زد بیرون.
بنده خدا بعدش رفته بود. سنگرمخابرات وبا خوشحالی و وجد هرچه تمام تر عنوان کرده بود اقا مهدی فرمانده لشکر به من گفته بیام خواهرشو خواستگاری کنم.تا این راگفته بودهمه زده بودند زیرخنده.حالا نخند کی بخند طوری که از زورخنده اشک بعضی ها دراومده بود .طرف گفته بود:بابا باور نمیکنید،خودتون برید بپرسید خود اقا مهدی گفت برم خواستگاری خواهرش.
اما خنده کماکان ادامه داشته تا اینکه یکی از بچه ها به او میگوید،بنده ی خدا،اقا مهدی سه تا خواهرداره ازاین سه تاخاهر دوتاشون ازدواج کردن یکیشون هم یکی دوماهشه،حالا تومیخوای بری خواستگاری خواهر دوماهه اقا مهدی.
یکی از بچه های مخابرات امد سراغ اقا مهدی و گفت:اگه اجازه بدین برای یه امر خیر چند روز مرخصی بگیرم.
اقا مهدی گفت:میخوای بری زن بگیری؟
-بله با اجازه شما میخوام برم خواستگاری.
-حالا که میخوای زن بگیری خب بیا خواهر منو بگیر کی از تو بهتر.
-چی گفتین اقا مهدی؟بیام خواستگاری خواهرشما؟
-اره چراکه نه؟
-خب حالا چیکار باید بکنم؟
-کاری نمیخوادبکنی به خانوادت پیغام بده بگو برن تحقیق کنن،اگه خوششون اومد و پسندیدند اونوقت بیا بهت مرخصی بدم بری خواستگاری.
طرف جوری خوشحال شده بود که نمیتوانست خودش را کنترل کند و به سرعت جت از سنگر فرماندهی زد بیرون.
بنده خدا بعدش رفته بود. سنگرمخابرات وبا خوشحالی و وجد هرچه تمام تر عنوان کرده بود اقا مهدی فرمانده لشکر به من گفته بیام خواهرشو خواستگاری کنم.تا این راگفته بودهمه زده بودند زیرخنده.حالا نخند کی بخند طوری که از زورخنده اشک بعضی ها دراومده بود .طرف گفته بود:بابا باور نمیکنید،خودتون برید بپرسید خود اقا مهدی گفت برم خواستگاری خواهرش.
اما خنده کماکان ادامه داشته تا اینکه یکی از بچه ها به او میگوید،بنده ی خدا،اقا مهدی سه تا خواهرداره ازاین سه تاخاهر دوتاشون ازدواج کردن یکیشون هم یکی دوماهشه،حالا تومیخوای بری خواستگاری خواهر دوماهه اقا مهدی.
- ۲.۵k
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط