𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 7
صبح روز بعد، ویولت زودتر از همیشه بیدار شد.
تمام شب تقریباً نخوابیده بود.
تصمیمش را گرفته بود.
نه به خاطر خودش...
به خاطر خانوادهاش.
وقتی وارد آشپزخانه شد، ناتان کنار پنجره ایستاده بود.
پ،و: بیداری؟
ویولت آرام سر تکان داد.
+: آره.
ناتان چند لحظه به دخترش نگاه کرد.
پ،و: لازم نیست امروز جواب بدی. هنوز وقت داریم.
ویولت نزدیکتر رفت.
+: نه بابا... تصمیمم رو گرفتم.
ناتان نگران پرسید:
پ،و: مطمئنی؟
ویولت نفس عمیقی کشید.
+: قبول میکنم.
ناتان چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
پ،و: ویولت، من نمیخوام به خاطر فقر مجبور بشی با کسی ازدواج کنی که نمیشناسی.
+: میدونم.
ویولت لبخند کمرنگی زد.
+: ولی اگه این تنها راه نجات خانوادهمونه... انجامش میدم.
ناتان دخترش را در آغوش گرفت.
پ،و: متأسفم...
ویولت سرش را روی شانهی پدرش گذاشت.
+: تقصیر تو نیست.
چند ساعت بعد، نامهای به کاخ فرستاده شد.
پاسخ ویولت کوتاه بود.
قبول میکنم.
در کاخ، هوسوک پشت میز نشسته بود که نامه به دستش رسید.
کاغذ را باز کرد.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود.
«من پیشنهاد ازدواج را میپذیرم.»
هوسوک چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
کایان که کنارش ایستاده بود، پرسید:
کایان: قبول کرد؟
هوسوک نامه را روی میز گذاشت.
- بله.
کایان لبخند زد.
کایان: پس بالاخره قراره عروس سلطنتی داشته باشیم.
هوسوک نگاه سردی به او انداخت.
- هنوز چیزی شروع نشده.
کایان خندید.
کایان: ولی یه چیزی رو نمیفهمم.
هوسوک: چی؟
کایان: اگه این ازدواج فقط یه معاملهست... چرا از وقتی اسم ویولت اومده، اینقدر حواست بهشه؟
هوسوک جوابی نداد.
فقط دوباره نامه را برداشت.
و برای اولین بار، خودش هم از سؤالی که در ذهنش شکل گرفته بود، خوشش نیامد:
اگر ویولت فقط بخشی از نقشه بود... چرا نگاهش هنوز از ذهن هوسوک بیرون نمیرفت؟
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 7
صبح روز بعد، ویولت زودتر از همیشه بیدار شد.
تمام شب تقریباً نخوابیده بود.
تصمیمش را گرفته بود.
نه به خاطر خودش...
به خاطر خانوادهاش.
وقتی وارد آشپزخانه شد، ناتان کنار پنجره ایستاده بود.
پ،و: بیداری؟
ویولت آرام سر تکان داد.
+: آره.
ناتان چند لحظه به دخترش نگاه کرد.
پ،و: لازم نیست امروز جواب بدی. هنوز وقت داریم.
ویولت نزدیکتر رفت.
+: نه بابا... تصمیمم رو گرفتم.
ناتان نگران پرسید:
پ،و: مطمئنی؟
ویولت نفس عمیقی کشید.
+: قبول میکنم.
ناتان چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
پ،و: ویولت، من نمیخوام به خاطر فقر مجبور بشی با کسی ازدواج کنی که نمیشناسی.
+: میدونم.
ویولت لبخند کمرنگی زد.
+: ولی اگه این تنها راه نجات خانوادهمونه... انجامش میدم.
ناتان دخترش را در آغوش گرفت.
پ،و: متأسفم...
ویولت سرش را روی شانهی پدرش گذاشت.
+: تقصیر تو نیست.
چند ساعت بعد، نامهای به کاخ فرستاده شد.
پاسخ ویولت کوتاه بود.
قبول میکنم.
در کاخ، هوسوک پشت میز نشسته بود که نامه به دستش رسید.
کاغذ را باز کرد.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود.
«من پیشنهاد ازدواج را میپذیرم.»
هوسوک چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
کایان که کنارش ایستاده بود، پرسید:
کایان: قبول کرد؟
هوسوک نامه را روی میز گذاشت.
- بله.
کایان لبخند زد.
کایان: پس بالاخره قراره عروس سلطنتی داشته باشیم.
هوسوک نگاه سردی به او انداخت.
- هنوز چیزی شروع نشده.
کایان خندید.
کایان: ولی یه چیزی رو نمیفهمم.
هوسوک: چی؟
کایان: اگه این ازدواج فقط یه معاملهست... چرا از وقتی اسم ویولت اومده، اینقدر حواست بهشه؟
هوسوک جوابی نداد.
فقط دوباره نامه را برداشت.
و برای اولین بار، خودش هم از سؤالی که در ذهنش شکل گرفته بود، خوشش نیامد:
اگر ویولت فقط بخشی از نقشه بود... چرا نگاهش هنوز از ذهن هوسوک بیرون نمیرفت؟
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۵۱۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط