می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد
پیکی به افتخار تو باشم ولی نشد

می خواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازندۀ قمار تو باشم ولی نشد

می خواستم به واسطۀ اشک های خویش
یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

حاضر شدم به شکل ِ دو دستت درآیم و
عمری در اختیار تو باشم ولی نشد

وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود
زندانی ِ حصار تو باشم ولی نشد

باران مِهر باشی و من چون کویر لوت
عمری در انتظار تو باشم ولی نشد

بعد از هزار و یک نشد از یاس خواستم
خیام ِ روزگار تو باشم ولی نشد
دیدگاه ها (۱)

خیمه بزن برقلب من صاحب این خانه توییمستم کن از جام لبت , ساق...

ناز کردی با دلم گفتی غزل گویت شومساز ناکوکی نزن باید که پی ج...

پیشانی ات را به پیشانی ام بچسبانو در چشم هایم خیره شوخسته ام...

.چند بار بگویم وقتی با منینگرانِ چشمِ شورِ مردمِ چشم تنگ نبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط