#شعر_معاصر
#شعر_معاصر
🍂میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
🥀عشق تو بَسَم بود که این شعلهی بیدار
روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود
🍂آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
🥀دست من و آغوش تو! هیهات! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
🍂بالله که جز یادِ تو، گر هیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
🥀لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم
رفتم، بخدا، گر هوسم بود بَسَم بود!
✍#فریدون_مشیری
🍂میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
🥀عشق تو بَسَم بود که این شعلهی بیدار
روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود
🍂آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
🥀دست من و آغوش تو! هیهات! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
🍂بالله که جز یادِ تو، گر هیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
🥀لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم
رفتم، بخدا، گر هوسم بود بَسَم بود!
✍#فریدون_مشیری
- ۸۲۱
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط