.

.
.
تمااااام زِندگیــــــَم قُـــــــربانــــــی عَشقـــــــــــی شُد .
کـــــــه بی هیـــــــچ اَهَمیَّتــــــــــی گُفتــــــــ:
.
" ما مالــــه هَم نَشُدیــــم
وَ نَخواهیـــــــم شُد
چُون سرنوشتمـــــــــــان این استـــــــــــــ "
.

اما لَحْظه ای نَگُفــــــت: " سَرنوشتــــ را خیـــــالی نیستـــــ
تو مالـــــــــــــــه مَن خواهـــــــــــــــی ماند "
.

می توانـــــــــست ولی نـــــــــــخواست...
دیدگاه ها (۱)

می‌خواستم ببینی شجاعت واقعی چیست. اینکه مردی تفنگ در دست بگی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

پارت ۱۰ ........ محاصره

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏چند روز بعد، یونا به حضور پادشاه فرا...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماداتاق دوباره در سکوت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

پارت ۲ | تو منو از کجا می‌شناسی؟هلیا چند ثانیه فقط به پسر خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط