داستان_کوتاه

داستان_کوتاه
مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش،

رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش.

رفتم تا به در میخانه ای رسیدم و دیدم در آنجا جام ها را به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی نوشا نوش ... سپس فرمود : من آنموقع بود که دیدم مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند .

پرستش به مستیست در کیش مهر
برون اند زین حلقه هوشیارها
دیدگاه ها (۱)

سلام صبح بخیراخرهفته ازراه رسیدان شاا.. امروزتان پراز خیر وب...

در ایڹ روز زیبانسیم مهرزلف خاطرتاڹ را بیاراید...تپش عشقحیات ...

هر صبح گنجشکی، لب ایوان خانه سـر می ‌دهد آوازهـایی شـادمانه ...

رامین شاهراه:سلام وعرض ادب واحترام خدمت همه دوستان خوبم صبح ...

مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دس...

مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دس...

مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دس...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

#داستان_شب..میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست ...

میگویند روزی‌؛ #مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط