روز برفی فصل
روز برفی فصل 2
به یاد دارم که اون روز برف شدیدی میومد، برفی که تمام قصر را به رنگ سفید در آورده بود، درحالی که می دویدم وارد جنگل شدم به اطراف خیره شدم، با هر قدم از قصر دورتر و دورتر میشدم، لب هایم رو بهم چسباندم، با صدای شیه اسب سرم رو چرخاندم اسبی بلند به رنگ سفید بود,چشمانی مشکی و بزرگ، موهایی که مانند برف برق می زدن.
لب هایم از هم فاصله گرفت، به اسب خیره موندم لبخندی زدم و آروم دستم رو جلو بردم.
+خیلی براقی...و زیبا....میشه بهت دست بزنم؟
اسب جلو اومد، سرش رو خم کرد ولی قبل از اینکه لمسش کنم صدای بلند اسب در هوا پیچید دست هایم روی گوشم قرار گرفت چشمانم رو بستم.
وقتی باز کردم اسب روی زمین افتاده بود، و برف های سفید به رنگ سرخ نقاشی شده بودن...
چشمانم اشکی شدش قبل از اینکه صدایی ازم در بیاد کسی در کنار گوشم به آرومی گفت
+خوشگلی...
صدای سرد و بمی داشت...
چشمانم رو باز کردم و سریع بلند شدم، عرق سرد کرده بودم به ندیمه خیره شدم که با نگرانی بهم خیره شده بود
+بانوی من...حالتون خوبه؟ توی خواب...
قبل از اینکه حرفش کامل بشه حرف زدم
+درمودش حرف نزن...و به کسی هم نگو.
بلند شدم و با ظرف آبی که جلویم بود دست ها و صورتم رو آب زدم، با ورود ندیمه ها بلند شدم، هانبوک سلطنتی ام رو بر تنم کردن.
مانند یک ملکه، سپس برگشتم و با لبخندی به در ها نگاه کردم، به صدای قدم هایی که نزدیک میشد گوش دادم...
در با شدت باز شدش فریادی بلند شد
+مامانی! چرا انقدر می خوابی؟ خوابالو!!
خندیدم و تا سطح پسر بچه روبه رویم خم شدم و آروم موهایش رو نوازش کردم
+جیهون...نباید انقدر بدوی... ممکنه آسیب ببینی، عزیزم...
پسر بچه اخم کرد و دست هایش رو بهم گره کرد
+نه نه نه! مگه زندانیم که بهم دستور میدی؟؟ دوستم نداری؟
به لب لرزان پسر خیره شدم، این بچه خیلی لجباز بود، لبخندی زدم و آروم او را در آغوش گرفتم
+تو کی انقدر لوس شدی؟ مامانی عاشقته...خیلی زیاد...
درحالی که پسر بچه کنارم با خوشحالی می پرید و دستم رو میگرفت و حرف می زد از سالن های کاخ سلطنتی عبور کردیم به اتاق تاج و تخت رسیدیم به خدمتکار ها نگاه کردم
+ورود ما رو اعلام کن
-بله، بانوی من... ملکه پارک و شاهزاده پارک جی هون وارد میشوند!
با باز شدن در ها وارد شدیم به چهره ی پریشون روبه رویم خیره شدم با لبخندی گفتم
+انقدر به خودت سخت نگیر، پادشاه من...
به او خیره شدم طوری که دستش رو با پریشونی وارد موهایش می کرد و بهم می ریخت، جیهون جلو رفت و به سمت مرد دوید و در آغوشش پرید
+بابایی، نباید انقدر پریشون و بهم ریخته باشی! زود باش به من و مامانی توجه کن!
با حرف های جی هون آروم خندیدم و نزدیک به جیمین شدم و آروم موهایش رو نوازش کردم
جیمین به جیهون نگاه کرد و سمت لمسم خم شد و آروم گفت
+ببخشید...ببخشید جیهونا...ببخشید ا.ت...پادشاه بودن سخته...
جیمین با چهره ای کیوت و مظلوم بلند شدم و سرش رو روی شونه ام قرار داد و غر غر کردش، جی هون خندید و سعی کرد از لباس های جیمین بالا بره...
ادامه دارد...
به یاد دارم که اون روز برف شدیدی میومد، برفی که تمام قصر را به رنگ سفید در آورده بود، درحالی که می دویدم وارد جنگل شدم به اطراف خیره شدم، با هر قدم از قصر دورتر و دورتر میشدم، لب هایم رو بهم چسباندم، با صدای شیه اسب سرم رو چرخاندم اسبی بلند به رنگ سفید بود,چشمانی مشکی و بزرگ، موهایی که مانند برف برق می زدن.
لب هایم از هم فاصله گرفت، به اسب خیره موندم لبخندی زدم و آروم دستم رو جلو بردم.
+خیلی براقی...و زیبا....میشه بهت دست بزنم؟
اسب جلو اومد، سرش رو خم کرد ولی قبل از اینکه لمسش کنم صدای بلند اسب در هوا پیچید دست هایم روی گوشم قرار گرفت چشمانم رو بستم.
وقتی باز کردم اسب روی زمین افتاده بود، و برف های سفید به رنگ سرخ نقاشی شده بودن...
چشمانم اشکی شدش قبل از اینکه صدایی ازم در بیاد کسی در کنار گوشم به آرومی گفت
+خوشگلی...
صدای سرد و بمی داشت...
چشمانم رو باز کردم و سریع بلند شدم، عرق سرد کرده بودم به ندیمه خیره شدم که با نگرانی بهم خیره شده بود
+بانوی من...حالتون خوبه؟ توی خواب...
قبل از اینکه حرفش کامل بشه حرف زدم
+درمودش حرف نزن...و به کسی هم نگو.
بلند شدم و با ظرف آبی که جلویم بود دست ها و صورتم رو آب زدم، با ورود ندیمه ها بلند شدم، هانبوک سلطنتی ام رو بر تنم کردن.
مانند یک ملکه، سپس برگشتم و با لبخندی به در ها نگاه کردم، به صدای قدم هایی که نزدیک میشد گوش دادم...
در با شدت باز شدش فریادی بلند شد
+مامانی! چرا انقدر می خوابی؟ خوابالو!!
خندیدم و تا سطح پسر بچه روبه رویم خم شدم و آروم موهایش رو نوازش کردم
+جیهون...نباید انقدر بدوی... ممکنه آسیب ببینی، عزیزم...
پسر بچه اخم کرد و دست هایش رو بهم گره کرد
+نه نه نه! مگه زندانیم که بهم دستور میدی؟؟ دوستم نداری؟
به لب لرزان پسر خیره شدم، این بچه خیلی لجباز بود، لبخندی زدم و آروم او را در آغوش گرفتم
+تو کی انقدر لوس شدی؟ مامانی عاشقته...خیلی زیاد...
درحالی که پسر بچه کنارم با خوشحالی می پرید و دستم رو میگرفت و حرف می زد از سالن های کاخ سلطنتی عبور کردیم به اتاق تاج و تخت رسیدیم به خدمتکار ها نگاه کردم
+ورود ما رو اعلام کن
-بله، بانوی من... ملکه پارک و شاهزاده پارک جی هون وارد میشوند!
با باز شدن در ها وارد شدیم به چهره ی پریشون روبه رویم خیره شدم با لبخندی گفتم
+انقدر به خودت سخت نگیر، پادشاه من...
به او خیره شدم طوری که دستش رو با پریشونی وارد موهایش می کرد و بهم می ریخت، جیهون جلو رفت و به سمت مرد دوید و در آغوشش پرید
+بابایی، نباید انقدر پریشون و بهم ریخته باشی! زود باش به من و مامانی توجه کن!
با حرف های جی هون آروم خندیدم و نزدیک به جیمین شدم و آروم موهایش رو نوازش کردم
جیمین به جیهون نگاه کرد و سمت لمسم خم شد و آروم گفت
+ببخشید...ببخشید جیهونا...ببخشید ا.ت...پادشاه بودن سخته...
جیمین با چهره ای کیوت و مظلوم بلند شدم و سرش رو روی شونه ام قرار داد و غر غر کردش، جی هون خندید و سعی کرد از لباس های جیمین بالا بره...
ادامه دارد...
- ۳۸۶
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط