#موکل_خطرناک_من
#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت 12
ویو کوک
بارون شروع شده بود. قطرات آب روی صورت خیس و خستهام مینشست، اما سوزش زخمِ روی بازویم اصلاً به چشم نمیاومد. تکیه داده بودم به دیوار سردِ یه کوچه تاریک، منتظر. خون توی رگهام مثل یخ سرد بود، اما وقتی صدای قدمهای عجولانه و لرزان رو شنیدم، یه گرمای عجیب توی سینهام پیچید.
اون بود. با همون کت رسمی و موهای کمی بهم ریخته. وقتی من رو توی اون وضعیت دید، یه لحظه از ترس خشکش زد. چشماش پر از ترس بود، اما وقتی نگاهم کرد، اون ترس به یه جور نگرانیِ خالص تبدیل شد.
«کوک!» با اسمم فریاد زد و بدون اینکه فکر کنه، خودش رو انداخت توی بغل من.
بوی عطر ملایم و آشناش که با بوی بارون مخلوط شده بود، تمام وجودم رو تسلیم کرد. برای چند لحظه، تمام اون درگیریها، پلیسها و خطرها از ذهنم پاک شد. فقط اون بود. فقط گرمای تنش که توی آغوشم میلرزید.
دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و محکمتر فشارش دادم، انگار میخواستم با این کار، تمام اون دنیای تاریک رو از بین ببرم و اون رو توی خودم قایم کنم. سرم رو گذاشتم روی شونهاش و چشمام رو بستم.
بهم گفتن حالت خوب نیست… فکر کردم اتفاقی برات افتاده…» صداش از لای گریههای ریزش میاومد.
سرم رو از شونهاش جدا کردم و با دستهای لرزون، صورتش رو بین دستام گرفتم. صورتش زیر نور ضعیف چراغ خیابون، مثل یه فرشتهی آسیبدیده به نظر میرسید.
«ات… من واقعاً گناهکارم، نه؟» با صدایی که از ته گلو میاومد پرسیدم. «من همون کسی نیستم که فکر کردی…»
نگاهش توی چشمام گره خورد. اون لحظه، من تمامِ دفاعهای وکلای حرفهای رو دیدم که فرو ریخت. اون به جای بحث در مورد قانون، داشت به روحِ من نگاه میکرد.
ات با صدایی که حالا دیگه از ترس، به یه جور تسلیمِ عاشقانه تبدیل شده بود، زمزمه کرد: «من نمیخوام قانون رو بدونم کوک… من فقط میخوام بدونم تو کجایی و چطور میتونم کنارت باشم.»
اون لحظه بود که فهمیدم، من دیگه فقط یه مجرم نیستم که داره فرار میکنه؛ من مردی هستم که بالاخره خونهاش رو پیدا کرده، حتی اگه اون خونه، وسط یه میدان جنگ باشه.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💓
#رمان_درخواستی پارت 12
ویو کوک
بارون شروع شده بود. قطرات آب روی صورت خیس و خستهام مینشست، اما سوزش زخمِ روی بازویم اصلاً به چشم نمیاومد. تکیه داده بودم به دیوار سردِ یه کوچه تاریک، منتظر. خون توی رگهام مثل یخ سرد بود، اما وقتی صدای قدمهای عجولانه و لرزان رو شنیدم، یه گرمای عجیب توی سینهام پیچید.
اون بود. با همون کت رسمی و موهای کمی بهم ریخته. وقتی من رو توی اون وضعیت دید، یه لحظه از ترس خشکش زد. چشماش پر از ترس بود، اما وقتی نگاهم کرد، اون ترس به یه جور نگرانیِ خالص تبدیل شد.
«کوک!» با اسمم فریاد زد و بدون اینکه فکر کنه، خودش رو انداخت توی بغل من.
بوی عطر ملایم و آشناش که با بوی بارون مخلوط شده بود، تمام وجودم رو تسلیم کرد. برای چند لحظه، تمام اون درگیریها، پلیسها و خطرها از ذهنم پاک شد. فقط اون بود. فقط گرمای تنش که توی آغوشم میلرزید.
دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و محکمتر فشارش دادم، انگار میخواستم با این کار، تمام اون دنیای تاریک رو از بین ببرم و اون رو توی خودم قایم کنم. سرم رو گذاشتم روی شونهاش و چشمام رو بستم.
بهم گفتن حالت خوب نیست… فکر کردم اتفاقی برات افتاده…» صداش از لای گریههای ریزش میاومد.
سرم رو از شونهاش جدا کردم و با دستهای لرزون، صورتش رو بین دستام گرفتم. صورتش زیر نور ضعیف چراغ خیابون، مثل یه فرشتهی آسیبدیده به نظر میرسید.
«ات… من واقعاً گناهکارم، نه؟» با صدایی که از ته گلو میاومد پرسیدم. «من همون کسی نیستم که فکر کردی…»
نگاهش توی چشمام گره خورد. اون لحظه، من تمامِ دفاعهای وکلای حرفهای رو دیدم که فرو ریخت. اون به جای بحث در مورد قانون، داشت به روحِ من نگاه میکرد.
ات با صدایی که حالا دیگه از ترس، به یه جور تسلیمِ عاشقانه تبدیل شده بود، زمزمه کرد: «من نمیخوام قانون رو بدونم کوک… من فقط میخوام بدونم تو کجایی و چطور میتونم کنارت باشم.»
اون لحظه بود که فهمیدم، من دیگه فقط یه مجرم نیستم که داره فرار میکنه؛ من مردی هستم که بالاخره خونهاش رو پیدا کرده، حتی اگه اون خونه، وسط یه میدان جنگ باشه.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💓
- ۳۲۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط