اسم فیک ولی تو نمیدونی من عاشقتم
اسم فیک :ولی تو نمیدونی من عاشقتم
پارت :۸
ساعت ۲ بامداد
خیابان های سئول خلوت و بدون صدا تنها صدایی که در آن تاریکی شنیده میشد صدای پای بادیگاردا بود که با برخورد برگ درختان به پاهایشان باعث تولید صدا میشدند.
از آن طرف جئون که به دلیل شادی و ذوق زیاد پلکاش اجازه خوابیدن ازش را گرفته بودند ذهنش مشغول بود چرا خودش همراه بادیگاردا به دنبال پیدا کردن حتی کوچک ترین سرنخی از فرشتش نرفت ؟شاید چون هنوز آمدگی مقابله باهایش را ندارد و یا از کجا شروع به گفتن حرفها و دردهایش کند اما مگر چقدر زمان لازم است بیشتر از ۳ سال کوک که داشت به اینا فک میکرد .
درحالی که ات فرشتش غرق در خواب بود اما ات هم افکارش چیز دیگه ای را میگفتند گذشتش چه اتفاقی برایش افتاد؟تنها چیزی که یادش بود کتک زدن پدرش و اینکه قراربود با بزرگ ترین مافیای آسیا ازدواج کند ؟اما آیا بعدش اتفاقی افتاد ؟او هیچوقت مشکلاتش رو با جیمین در میون نمیذاشت چون نمیخواست برای او هم دردسری ایجاد کند .
اما شاید همین الانشم برای آن مانند دردسری است که از آن فراری ندارد .
تمام چیزها بردوش دخترک زیادی داشت سنگینی میکرد .اما با این حال. به دلیل اینکه فردا مصاحبه داشت در شرکت سعی کرد خوب بخوابد و فکرش را از این موضوعات کمی دور کند . بهرحال فک کردن به گذشته نمیتوانست چیزی را درست کند فقط خودش را از درون میکشد پس باید به آینده کمی نگاه بیندازد که شاید راه حل این مشکلات را آینده مشخص کند .......
و از سوی دیگر چهوان که ساکت و بدون پلک زدن در گوشه ای از رختخواب پنهان شده بود و بی صدا فقط به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود هضم کردن اینکه پدرش بهش سیلی زد و حتی نیومد که از دل پسرکش دربیارد برایش عذاب آور بود. کم کم پلکاش سنگین شد و در همان نقطه از رختخوابش به خواب رفت ....
ساعت از ۸ صبح هم گذشته بود. و اما کوک باز هم خواب به چشمش نمیومد منتظر حرفی و یا سرنخ کوچکی از فرشتش بود. در کنار مبل کنار پنجر ایستاده بود و داشت کل حیاط عمارت رو آنا لیز میکرد خورشید بین ابرا داشات نمایان میشد. کلاغان درحال پرواز کردن بودن و گنجشگان که درحال خواندن آواز و پریدن از شاخه ای بر شاخه ی دیگر بودن کوک داشت همه ی این منظره هارو تماشا میکرد که یهو....
ادامه دارد
شرایط
۴۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۱بازنشر
پارت :۸
ساعت ۲ بامداد
خیابان های سئول خلوت و بدون صدا تنها صدایی که در آن تاریکی شنیده میشد صدای پای بادیگاردا بود که با برخورد برگ درختان به پاهایشان باعث تولید صدا میشدند.
از آن طرف جئون که به دلیل شادی و ذوق زیاد پلکاش اجازه خوابیدن ازش را گرفته بودند ذهنش مشغول بود چرا خودش همراه بادیگاردا به دنبال پیدا کردن حتی کوچک ترین سرنخی از فرشتش نرفت ؟شاید چون هنوز آمدگی مقابله باهایش را ندارد و یا از کجا شروع به گفتن حرفها و دردهایش کند اما مگر چقدر زمان لازم است بیشتر از ۳ سال کوک که داشت به اینا فک میکرد .
درحالی که ات فرشتش غرق در خواب بود اما ات هم افکارش چیز دیگه ای را میگفتند گذشتش چه اتفاقی برایش افتاد؟تنها چیزی که یادش بود کتک زدن پدرش و اینکه قراربود با بزرگ ترین مافیای آسیا ازدواج کند ؟اما آیا بعدش اتفاقی افتاد ؟او هیچوقت مشکلاتش رو با جیمین در میون نمیذاشت چون نمیخواست برای او هم دردسری ایجاد کند .
اما شاید همین الانشم برای آن مانند دردسری است که از آن فراری ندارد .
تمام چیزها بردوش دخترک زیادی داشت سنگینی میکرد .اما با این حال. به دلیل اینکه فردا مصاحبه داشت در شرکت سعی کرد خوب بخوابد و فکرش را از این موضوعات کمی دور کند . بهرحال فک کردن به گذشته نمیتوانست چیزی را درست کند فقط خودش را از درون میکشد پس باید به آینده کمی نگاه بیندازد که شاید راه حل این مشکلات را آینده مشخص کند .......
و از سوی دیگر چهوان که ساکت و بدون پلک زدن در گوشه ای از رختخواب پنهان شده بود و بی صدا فقط به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود هضم کردن اینکه پدرش بهش سیلی زد و حتی نیومد که از دل پسرکش دربیارد برایش عذاب آور بود. کم کم پلکاش سنگین شد و در همان نقطه از رختخوابش به خواب رفت ....
ساعت از ۸ صبح هم گذشته بود. و اما کوک باز هم خواب به چشمش نمیومد منتظر حرفی و یا سرنخ کوچکی از فرشتش بود. در کنار مبل کنار پنجر ایستاده بود و داشت کل حیاط عمارت رو آنا لیز میکرد خورشید بین ابرا داشات نمایان میشد. کلاغان درحال پرواز کردن بودن و گنجشگان که درحال خواندن آواز و پریدن از شاخه ای بر شاخه ی دیگر بودن کوک داشت همه ی این منظره هارو تماشا میکرد که یهو....
ادامه دارد
شرایط
۴۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۱بازنشر
- ۱.۴k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط