ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
Part : twelve
اون شب قلبم یچی میگفت و منطقم یچی دیگه . نمیدونستم باید چی کار کنم . از یه طرف تهیونگ توی بغلم معصومانه گریه میکرد و از یه طرف میدونستم اگه کاری نکنم همه چیو از دست میدم . انقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینکه تصمیم آخرو گرفتم . زدم به سیم آخر ، رفتم سمت آشپزخونه ...
متأسفم تهیونگ ... متأسفم...
بلادون ها رو درآوردم و لبشون کردم . نگاهی به غذا هایی که در حال پختن بودن انداختم و به سوپ اضافشون کردم . فقط منو تهیونگ بودیم پس مطمئن بودم هیچکی به اون سوپ کوفتی لب نمیزنه . سوپ رو یه بار دیگه هم زدم و بدون اینکه کسی ببینه بی سر و صدا از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم سمت اتاقم ...
همونطور توی افکارم غرق بودم که سونجو(خدمتکار شخصیم ) وارد اتاق شد :
_آقای جئون شام حاضره لطفا تشریف بیارید سالن غذا خوری .
+آممم ... البته الان میام
لعنت بهش ! داشتم کم کم هشیار میشدم ، لعنت بهش ، لعنت بهش ، من ... من مطمئنم که تهیونگ از اون سوپ کوفتی میخوره ، آخه چرا همچین کاری میکنی جونگ کوک احمق ...
همونطور که وارد سالن غذاخوری شدم دیدم تهیونگ پشت میز روی یه صندلی چرمی نشسته بود و داشت برای خودش غذا میکشد که چشمش به من خورد که داشتم بهش زل میزدم . لب زد و گفت :
_آممم ... سلام ؟
+سلام تهیونگ .
_دیر اومدی
+سرم شلوغ بود
_اوهوم که اینطور
به سمت یه یه صندلی که رو به روی تهیونگ بود رفتم و پشتش نشستم .
تمام حرکات تهیونگ و زیر نظر داشتم که بلاخره دستشو به سمت اون سوپ کدوی لعنتی دراز کرد ...
آروم باش جونگ کوک ، عادی رفتار کن طوری که اتفاقی که قراره بیوفته به تو ربطی نداره ، فقط آروم باش ...
رومو از تهیونگ برگردوندم و مشغول خوردن غذا شدم .
تهیونگ قاشق اولو خورد ...
همینطور قاشق دوم
و سوم ...
ولی بلاخره دیدم که پوستش داشت سرخ میشد و نفس کشیدن براش سخت تر میشد که .... بلاخره چشمش افتاد به من ...
_جونگ کوک کی این غذای لعنتی رو درست کرده ؟توی این لعنتی چی ریختن ؟
شروع کرد به سرفه کردم و دیدم که از دهنش آبشار خون راه افتاده بود ... ولی ... ولی اون ... اون چیز خون نبود ، دود بود یا سایه ؟مطمئن نبودم که درست دیدم یا نه تا اینکه دوباره نگاه کردم . این دفعه مطمئن شدم که سایه بودن !
خدایا !این اصن امکان نداره ، این ... این چیزایی که میدیدم همشون واقعی بودن یا هنوز مست بودم ؟
اون خوابایی که میدیدم ، وقتی که تهیونگ چشماش از مشکی کهربایی میشد و حتی ... حتی همین الان هم این چیزی که دیدم دود بود ؟...
تهیونگ بادیگارد شخصیشو صدا کرد و از اتاق خارج شد ...
عقلم میگفت بشینم همینجا و غذامو کوفت کنم ولی پاهام منو به سمت اتاق تهیونگ هدایت کردن ...
وقتی به اتاقش رسیدم دیدم وون هو (بادیگارد تهیونگ ) توی اتاقش بود . سرمو به در چسبوندم تا بهتر بفهمم که چی میگن ...
×قربان اون جئون عوضی همه چی رو دید ، بهتر نیست دیگه از شرش خلاص شیم ؟ ممکنه ... ممکنه همه چی رو لو بده ، اگه بخواین میتونم امشب از شرشو کم کنم ...
_نه !
×اما قربان ...
_همین که گفتم حالا برو ...
تهیونگ دوباره به سرفه کردن افتاده بود و من داشتم با گریه و بدو کردن از اتاقش دور میشدم ...
Part : twelve
اون شب قلبم یچی میگفت و منطقم یچی دیگه . نمیدونستم باید چی کار کنم . از یه طرف تهیونگ توی بغلم معصومانه گریه میکرد و از یه طرف میدونستم اگه کاری نکنم همه چیو از دست میدم . انقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینکه تصمیم آخرو گرفتم . زدم به سیم آخر ، رفتم سمت آشپزخونه ...
متأسفم تهیونگ ... متأسفم...
بلادون ها رو درآوردم و لبشون کردم . نگاهی به غذا هایی که در حال پختن بودن انداختم و به سوپ اضافشون کردم . فقط منو تهیونگ بودیم پس مطمئن بودم هیچکی به اون سوپ کوفتی لب نمیزنه . سوپ رو یه بار دیگه هم زدم و بدون اینکه کسی ببینه بی سر و صدا از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم سمت اتاقم ...
همونطور توی افکارم غرق بودم که سونجو(خدمتکار شخصیم ) وارد اتاق شد :
_آقای جئون شام حاضره لطفا تشریف بیارید سالن غذا خوری .
+آممم ... البته الان میام
لعنت بهش ! داشتم کم کم هشیار میشدم ، لعنت بهش ، لعنت بهش ، من ... من مطمئنم که تهیونگ از اون سوپ کوفتی میخوره ، آخه چرا همچین کاری میکنی جونگ کوک احمق ...
همونطور که وارد سالن غذاخوری شدم دیدم تهیونگ پشت میز روی یه صندلی چرمی نشسته بود و داشت برای خودش غذا میکشد که چشمش به من خورد که داشتم بهش زل میزدم . لب زد و گفت :
_آممم ... سلام ؟
+سلام تهیونگ .
_دیر اومدی
+سرم شلوغ بود
_اوهوم که اینطور
به سمت یه یه صندلی که رو به روی تهیونگ بود رفتم و پشتش نشستم .
تمام حرکات تهیونگ و زیر نظر داشتم که بلاخره دستشو به سمت اون سوپ کدوی لعنتی دراز کرد ...
آروم باش جونگ کوک ، عادی رفتار کن طوری که اتفاقی که قراره بیوفته به تو ربطی نداره ، فقط آروم باش ...
رومو از تهیونگ برگردوندم و مشغول خوردن غذا شدم .
تهیونگ قاشق اولو خورد ...
همینطور قاشق دوم
و سوم ...
ولی بلاخره دیدم که پوستش داشت سرخ میشد و نفس کشیدن براش سخت تر میشد که .... بلاخره چشمش افتاد به من ...
_جونگ کوک کی این غذای لعنتی رو درست کرده ؟توی این لعنتی چی ریختن ؟
شروع کرد به سرفه کردم و دیدم که از دهنش آبشار خون راه افتاده بود ... ولی ... ولی اون ... اون چیز خون نبود ، دود بود یا سایه ؟مطمئن نبودم که درست دیدم یا نه تا اینکه دوباره نگاه کردم . این دفعه مطمئن شدم که سایه بودن !
خدایا !این اصن امکان نداره ، این ... این چیزایی که میدیدم همشون واقعی بودن یا هنوز مست بودم ؟
اون خوابایی که میدیدم ، وقتی که تهیونگ چشماش از مشکی کهربایی میشد و حتی ... حتی همین الان هم این چیزی که دیدم دود بود ؟...
تهیونگ بادیگارد شخصیشو صدا کرد و از اتاق خارج شد ...
عقلم میگفت بشینم همینجا و غذامو کوفت کنم ولی پاهام منو به سمت اتاق تهیونگ هدایت کردن ...
وقتی به اتاقش رسیدم دیدم وون هو (بادیگارد تهیونگ ) توی اتاقش بود . سرمو به در چسبوندم تا بهتر بفهمم که چی میگن ...
×قربان اون جئون عوضی همه چی رو دید ، بهتر نیست دیگه از شرش خلاص شیم ؟ ممکنه ... ممکنه همه چی رو لو بده ، اگه بخواین میتونم امشب از شرشو کم کنم ...
_نه !
×اما قربان ...
_همین که گفتم حالا برو ...
تهیونگ دوباره به سرفه کردن افتاده بود و من داشتم با گریه و بدو کردن از اتاقش دور میشدم ...
- ۲.۳k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط