رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۸
نشست.
یه دفعه صداي محدثه بلند شد.
-ماهان واسه ظهر چی بپزم؟
بلند گفتم: هوس شامی کردم.
باشهاي گفت.
با کمی مکث جواب دادم.
-سلام.
-سلام پسر، چند وقته معلوم هست کجایی؟
حوله رو روي تخت انداختم.
-چرا زنگ زدي؟
-بد اخلاق! ببین امشب یه پارتی توپ گرفتم.
بیتفاوت گفتم: خوش به حالت، به من چه.
معترضانه گفت: عه ماهان! زنگ زدم بگم بیاي.
پوزخندي زدم.
-برو رد کارت کاوه! دیگه حوصلهی اینجور کارا رو
ندارم.
پوفی کشید.
-مهردادم گفته میاد.
چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
-دست بردار کاوه! این چه شوخیه آخه؟
-بابا دارم راست میگم، میخواي به خودش زنگ بزن، گفت که شماله و نزدیکم هست پس میاد، خب پسرمون جرم کرده که دلش هواي کاراي قدیمی کرده؟
اخمهام به هم گره خوردند.
آخ مهرداد! آخ! تو آخرش منو با این کارات دق
میدي.
-باشه میام.
-با زنت دیگه؟
-معلوم نیست.
-باشه پس آدرسو واست میفرستم، فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
تماسو قطع کردم و گوشیمو به کف دستم کوبیدم.
تا کجا میخواي پیش بري داداشم؟
قبلا تو مواظب من بودي اما انگار نوبتش رسیده که من مواظب تو باشم! آخه احمق خودت بهتر میدونی که مهمونیاي کاوه پاتوق خلافکاراست!
#مطهره
زیپ لباسو پایینتر کشیدم که خط بالا تنم کمی
دیده شد.
کلا اهل لباس مجلسی پوشیدن نیستم.
بیشتر طرفدار تیپ چرمم.
لباس تنگ چرم، شلوار چرم و چکمهی چرم.
دستکشهاي انگشتی چرممو دستم کردم.
موهامم که قبلا فر درشت کرده بودم و آرایشی هم روي صورتم پیاده کرده بودم که به لطف خط چشمم چشمهام کشیدهتر و خوشگلتر شده بود.
ادکلن گرون قیمت خوشبویی که نیما واسم کادو خریده بود رو توي خودم خالی کردم.
یه چرخ به خودم دادم که دیدم همه چیز مرتبه.
با صداي در به سمتش چرخیدم که دیدم نیما وارد شد.
شلوار جین مشکی و لباس سفیدي که سه دکمهی بالاییشو باز گذاشته بود بیشتر از هر چیزي جذابش میکرد.
نگاهم به کلتش که دور کمرش بود خورد.
با لبخند به سمتم اومد.
-ملکهی من جذابتر شده!
خندیدم و گفتم: تو هم جذاب شدي لعنتی.
خندید و خواست حرفی بزنه اما نگاهش سمت یقهم
رفت.
یه دفعه زیپشو گرفت و بالا کشید که اخمهام در هم رفت و معترضانه گفتم: نیما!
اخم ریزي کرد.
-حرف نباشه، خوش ندارم چاك لامصبت تو چشم اون لاشخورا باشه.
با اخمهاي در هم به عقب هلش دادم و از کنارش رد شدم تا مانتومو بردارم اما یه دفعه از پشت بغلم کرد و به خودش چسبوندم که با حرص گفتم: نکن.
نزدیک گوشم گفت: قهر نکن دیگه، به جاش وقتی برگشتیم هرچه قدر میخواي اون زیپو بکش پایین.
خندم گرفت اما سعی کردم جدي باشم.
-نمیخوام، تازشم نگاه کنن چی میشه مگه؟ اصل اینه که مال توعه.
آروم خندید و زیر گوشمو بوسید.
-اینکه یه چیز ثابته.
خواست دستشو روش بذاره که دستشو پس زدم و گفتم: آدم باش دیر شد.
دیدگاه ها (۲۳)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۹باز خندید و ولم کرد.یه دفعه سیلیا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۰بعد یه چیزي به مرد کاملا سیاه پوش...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۷همونطور که چشمهاشو روي هم فشار می...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۶صبرم سر اومد و داد زدم: برو بیرون...

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط