ساعت ها به تندی گذشت که وقت ناهار شد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
ساعت ها به تندی گذشت، که وقت ناهار شد.
همگی همین که صدای زنگ، در مدرسه شنیده شد، با سرعت و شتاب سمت سالن ناهار خوری هجوم بردن.
سالن در همهمه های ریز، شوخی های دوستانه، یا پچ پچ های غیبت گو و نگاه های سوراخ کننده در فضا پرسه میزد.
لوسیا و آنا با خنده غذایشان را جایگزین میکردن، و میخوردن، و با خنده های از تهِ دلی از روزشان برای هم تعریف میکردن.
انگار که یادشان رفته بود لوسیا از چه چیز هایی گذشت، و حالا داشت لبخند میزد.
از آن بالا جونگکوک، نشسته در صندلیِ راحتی و نرمش.
از پشتِ شیشهی بزرگِ روبرویش، خیره به پایین زل زده بود.
کمی از غذایش را داخل دهانش جا داد و با کنجکاوی زیر لب زمزمه کرد:
_ خنده اش قشنگه!
که ناگهان، صدایی از پشت سرش بلند شد.
آلبرتو: خندهی کی قشنگه؟!
جونگکوک به سرعت برگشت و نگاهش کرد، ناگهان چهرهاش در هم رفت و سعی در انکار حرفش، که یکم پیش از دهانش لیز خورد گفت:
_ داری در مورد چی حرف میزنی؟
آلبرتو نیشخندی زد، و چنگالش رو در غذای جونگکوک فرو کرد، و سمت دهانش برد.
و در حالی که آن را میجوید با نگاهی حسابگر رو به جونگکوک گفت:
_ این رو تو باید بگی آقای جئون!
جونگکوک چشم غره ای بهش رفت و با دستش به سینهی آلبرتو کوبید و کمی به عقب هلش داد و با جدیت گفت:
_ انقدر چرت و پرت نگو.
اما انگار که آلبرتو دست بردار نبود، کمی خم شد، و از پشت سرِ جونگکوک به پایین خیره شد.
لوسیا رو که دید همچی براش روشن شد، لبخند خبیثانه روی لبانش نشست و ناگهان به سرعت برگشت سمت دوستاش و گفت:
_ هی پسرا...یکی اینجا عاشق شده!!
همه شون با تعجب نگاهشان را چرخاندند.
مینوو از تعجب از جایش بلند شد و گفت:
_ چی؟..کی؟
آلبرتو بدون توجه به نگاهه خشمگین و جدی جونگکوک، انگشتش رو سمت جونگکوک اشاره گرفت و سعی در نخندیدن گفت:
_ ایشون!
یوجین با کنجکاوی روی صندلیش نیم خیز شد و بلند گفت:
_ جانِ من؟!
جونگکوک به سرعت حرفش را برید، بلند شد و یقهی آلبرتو رو در مشتش گرفت، کشید سمت صورتش و جدی گفت:
_ همچین چیزی نیست، چرت و پرت گفتن رو تموم کن وگرنه از همین جا پرتت میکنم پایین!
آلبرتو لبخند لرزانی زد، میدونست اگه جونگکوک حرفی رو بزنه حتما انجامش میده!
پس دستاش رو به نشانهی تسلیم بالا برد و گفت:
_ باشه باشه...انقدر جوش نیار!
لوکاس از آن طرف نیشخندی زد، و در حالی که قهوهاش رو سر میکشید گفت:
_ بسه تمومش کنید..
سپس جونگکوک با شتاب یقهی آلبرتو رو ول کرد و سر جاش نشست.
آلبرتو هم آروم برگشت و سر جای خودش نشست.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
ساعت ها به تندی گذشت، که وقت ناهار شد.
همگی همین که صدای زنگ، در مدرسه شنیده شد، با سرعت و شتاب سمت سالن ناهار خوری هجوم بردن.
سالن در همهمه های ریز، شوخی های دوستانه، یا پچ پچ های غیبت گو و نگاه های سوراخ کننده در فضا پرسه میزد.
لوسیا و آنا با خنده غذایشان را جایگزین میکردن، و میخوردن، و با خنده های از تهِ دلی از روزشان برای هم تعریف میکردن.
انگار که یادشان رفته بود لوسیا از چه چیز هایی گذشت، و حالا داشت لبخند میزد.
از آن بالا جونگکوک، نشسته در صندلیِ راحتی و نرمش.
از پشتِ شیشهی بزرگِ روبرویش، خیره به پایین زل زده بود.
کمی از غذایش را داخل دهانش جا داد و با کنجکاوی زیر لب زمزمه کرد:
_ خنده اش قشنگه!
که ناگهان، صدایی از پشت سرش بلند شد.
آلبرتو: خندهی کی قشنگه؟!
جونگکوک به سرعت برگشت و نگاهش کرد، ناگهان چهرهاش در هم رفت و سعی در انکار حرفش، که یکم پیش از دهانش لیز خورد گفت:
_ داری در مورد چی حرف میزنی؟
آلبرتو نیشخندی زد، و چنگالش رو در غذای جونگکوک فرو کرد، و سمت دهانش برد.
و در حالی که آن را میجوید با نگاهی حسابگر رو به جونگکوک گفت:
_ این رو تو باید بگی آقای جئون!
جونگکوک چشم غره ای بهش رفت و با دستش به سینهی آلبرتو کوبید و کمی به عقب هلش داد و با جدیت گفت:
_ انقدر چرت و پرت نگو.
اما انگار که آلبرتو دست بردار نبود، کمی خم شد، و از پشت سرِ جونگکوک به پایین خیره شد.
لوسیا رو که دید همچی براش روشن شد، لبخند خبیثانه روی لبانش نشست و ناگهان به سرعت برگشت سمت دوستاش و گفت:
_ هی پسرا...یکی اینجا عاشق شده!!
همه شون با تعجب نگاهشان را چرخاندند.
مینوو از تعجب از جایش بلند شد و گفت:
_ چی؟..کی؟
آلبرتو بدون توجه به نگاهه خشمگین و جدی جونگکوک، انگشتش رو سمت جونگکوک اشاره گرفت و سعی در نخندیدن گفت:
_ ایشون!
یوجین با کنجکاوی روی صندلیش نیم خیز شد و بلند گفت:
_ جانِ من؟!
جونگکوک به سرعت حرفش را برید، بلند شد و یقهی آلبرتو رو در مشتش گرفت، کشید سمت صورتش و جدی گفت:
_ همچین چیزی نیست، چرت و پرت گفتن رو تموم کن وگرنه از همین جا پرتت میکنم پایین!
آلبرتو لبخند لرزانی زد، میدونست اگه جونگکوک حرفی رو بزنه حتما انجامش میده!
پس دستاش رو به نشانهی تسلیم بالا برد و گفت:
_ باشه باشه...انقدر جوش نیار!
لوکاس از آن طرف نیشخندی زد، و در حالی که قهوهاش رو سر میکشید گفت:
_ بسه تمومش کنید..
سپس جونگکوک با شتاب یقهی آلبرتو رو ول کرد و سر جاش نشست.
آلبرتو هم آروم برگشت و سر جای خودش نشست.
ادامه دارد...
- ۱.۹k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط