پارت ۳۰

پارت ۳۰

نگاهِ ته‌سوک مثل مارِ گزنده، بینِ تهیونگ و مادرش در گردش بود. صورتش از خشمِ فروخورده، سرخ شده بود. می‌دانست که در این لحظه، همه نگاه‌ها به اوست و هر حرکتی می‌تواند عواقبِ غیرقابلِ پیش‌بینی داشته باشد.

تهیونگ، با قدمی که جلوتر گذاشت، فضایِ بینِ رزا و ته‌سوک را کاملاً اشغال کرد. دستش را به سمتِ رزا دراز کرد، اما قبل از اینکه بتواند او را لمس کند، ته‌سوک او را کنار زد.

— «دستت رو بکش، کیم تهیونگ!» ته‌سوک با صدایی که حالا دیگر هیچ اثری از لحنِ مهمانی نداشت، غرید. «رزا زنِ منه. و تو هیچ حقی نداری دخالت کنی.»

تهیونگ خنده‌ی تلخی سر داد:

— «زنِ تو؟ با این کبودی‌ها؟ با این خونی که ازش راه افتاده؟ کیم ته‌سوک، تو یک هیولایی!»

خانم کیم که تا آن لحظه سکوت کرده بود، جلو آمد. نگاهش قاطع بود و صدایِش، مانندِ تیغی برنده، فضا را شکافت:

— «کافی است! ته‌سوک، من فقط خواستم اوضاع رو آرام کنم، اما تو با این رفتارت همه چیز رو بدتر کردی. این زن، با این وضعیت، مهمانِ من بود. و تو با او چه کردی؟»

ته‌سوک نگاهش را به مادرِ تهیونگ دوخت. می‌دانست که بازی را باخته، اما تسلیم شدن آخرین گزینه‌اش بود.

— «شماها نمی‌فهمید…»

قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، ناگهان صدایِ آژیرِ پلیس از بیرون عمارت بلند شد. همه از جمله خودِ ته‌سوک، با تعجب به سمتِ پنجره‌ها برگشتند.

تهیونگ لبخندی زد که بیشتر شبیه یک پیروزی بود:

— «فکر کنم مهمونیِ امشب کمی هیجان‌انگیزتر از چیزی شد که فکر می‌کردیم، نه؟»

ته‌سوک با دیدنِ چراغ‌هایِ گردانِ پلیس که در تاریکی می‌درخشیدند، رنگش پرید. او در دام افتاده بود.

در همان لحظه، رزا که تا آن لحظه فقط شوکه بود و سکوت کرده بود، با تمامِ توانی که در خود داشت، از دستِ ته‌سوک که هنوز سعی می‌کرد او را نگه دارد، رها شد. به سمتِ تهیونگ دوید و پشتِ او پناه گرفت.

— «نه! من دیگه پیشِ اون نمی‌رم!» رزا با صدایی که از ترس و نفرت می‌لرزید، گفت.

ته‌سوک با چشمانی پر از خشم به رزا خیره شد. می‌دانست که دیگر راهِ فراری ندارد. پلیس‌ها به سرعت وارد عمارت شدند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

پارت ۲۸صدایِ برخوردِ شلاق با پوست، توی فضایِ ساکتِ اتاق مثل ...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط