فیک«شب بی پایان»
فیک«شب بی پایان»
°از زبون ا.ت°
فقط خدا میدونه اگه شرکت بابام نبود همین الان یک گلوله تو سرت خالی میکردم.
رفتم پرو لباسم رو پوشیدم و اون زنیکه دوباره اومد گفت باید میکاپ بشم. اههه من به این خوشگلی باید میکاپ بشم آخه.
رفتیم تو اتاق گریم کلی آرایشم کردن و همه رفتن بیرون خودم تو اتاق موندم و به خودم نگاه میکردم.
جین. انگار یه مافیا هم هست. در کل خیلی معروف و جذابه. آمارش رو در میارم حالا یا خودم یا اون خدمت کارای بی عقلم رو میفرستم.
منشی شرکت« ببخشید خانم ا.ت نمی خواین بیاین?!»
+چرا الان میام. اوففف
بلند شدم رفتم بیرو شش تا دوربین هم زمان داشت ازم عکس می گرفتن .
همش می گفتن این ژست رو بگیر این ژست رو بزن.
اصلا حواسم به ساعت نبود ساعت 3:۰۰ بود.
بهم گفتن وقت استراحت همه برید ساعت چهار برگردید.
من همراه اریکا و امی رفتیم طبقه 1.
اریکا« ا.ت ما همه میر کافه داخل باغ یه میز برای طبقه ما اونجا گذاشتن تو باما نمیای?!»
+چرا منم باهاتون میام.(با خنده کیدت و ناز)
بعد رفتیم تو حیاط و دیدم اون طرف یه باغ خوشگل هست که چند تا میز داره همه هم پرن. رفتیم سمت دور ترین میز دیدم جین و بقیه دخترا و پسرا باهم میخندن و خوشحالن. ماهم رفتیم نشستیم و گرم حرف زدن شدیم. من زیاد حرف نمی زدم ولی میخندیم.
همچی داشت خوب پیش میرفت که صدای یکی اومد داشت با ناز ادای من رو در می آورد.
«اوههه سی سی, شما کجا اینجا کجا?!»
یک دست بزرگ گردنم رو گرفت و صورتش رو آورد نزدیک.
+برو کنار عوضی مزاحم. اههههه
«اه سیسی اونقدر ناز نکن بهت نمیاد!»
+میری خفه میشی یا خفت کنمممم?!»
صداش عوض میشه و بم و مردونه میشه.
«نمیدونستم میای اینجا وگرنه فرار میکردم.»
+خفه شووو عوضیییی
یه دیدم نگاه همه رو ماست و جین نگاه کردم خیلی هم تعجب کرده بود...
°از زبون ا.ت°
فقط خدا میدونه اگه شرکت بابام نبود همین الان یک گلوله تو سرت خالی میکردم.
رفتم پرو لباسم رو پوشیدم و اون زنیکه دوباره اومد گفت باید میکاپ بشم. اههه من به این خوشگلی باید میکاپ بشم آخه.
رفتیم تو اتاق گریم کلی آرایشم کردن و همه رفتن بیرون خودم تو اتاق موندم و به خودم نگاه میکردم.
جین. انگار یه مافیا هم هست. در کل خیلی معروف و جذابه. آمارش رو در میارم حالا یا خودم یا اون خدمت کارای بی عقلم رو میفرستم.
منشی شرکت« ببخشید خانم ا.ت نمی خواین بیاین?!»
+چرا الان میام. اوففف
بلند شدم رفتم بیرو شش تا دوربین هم زمان داشت ازم عکس می گرفتن .
همش می گفتن این ژست رو بگیر این ژست رو بزن.
اصلا حواسم به ساعت نبود ساعت 3:۰۰ بود.
بهم گفتن وقت استراحت همه برید ساعت چهار برگردید.
من همراه اریکا و امی رفتیم طبقه 1.
اریکا« ا.ت ما همه میر کافه داخل باغ یه میز برای طبقه ما اونجا گذاشتن تو باما نمیای?!»
+چرا منم باهاتون میام.(با خنده کیدت و ناز)
بعد رفتیم تو حیاط و دیدم اون طرف یه باغ خوشگل هست که چند تا میز داره همه هم پرن. رفتیم سمت دور ترین میز دیدم جین و بقیه دخترا و پسرا باهم میخندن و خوشحالن. ماهم رفتیم نشستیم و گرم حرف زدن شدیم. من زیاد حرف نمی زدم ولی میخندیم.
همچی داشت خوب پیش میرفت که صدای یکی اومد داشت با ناز ادای من رو در می آورد.
«اوههه سی سی, شما کجا اینجا کجا?!»
یک دست بزرگ گردنم رو گرفت و صورتش رو آورد نزدیک.
+برو کنار عوضی مزاحم. اههههه
«اه سیسی اونقدر ناز نکن بهت نمیاد!»
+میری خفه میشی یا خفت کنمممم?!»
صداش عوض میشه و بم و مردونه میشه.
«نمیدونستم میای اینجا وگرنه فرار میکردم.»
+خفه شووو عوضیییی
یه دیدم نگاه همه رو ماست و جین نگاه کردم خیلی هم تعجب کرده بود...
- ۳۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط