نامه ی شماره ی. 16. 🎭

نامه ی شماره ی. 16. 🎭

هم سلولی سلام

امشب از هوای سرد و نمور پاییزی
سلول نمی‌ترسم، از عصر های خیابان ولیعصر؛ از هواهای دو نفره
از ساعت هفده..
وااای چه مصیبتی!

باورت میشود؟ از وقتی صدای نفس هایت را شنیدم، وقتی سایه ات را بر روی دیوار سلول رو به رویی دیدم، به کل تمرکزم را از دست داده ام.

نمیدانم چرا حس کردم در رویاهایم به من قول دادی، با چشمانت

نیمه‌ی پر پاییز را حتی در همین سلول نمور و سرد نشانم بدهی... امشب به نگهبان گفتم:

"حقیقت تنها خیال یک پنجره و
یک انتظار بر قلبم است..
راستی رویاهایم که از پریدن
از من ناامید شدند امشب با اتوبوس رفتند.. لطفاً تو دیگر تنهایم نگذار..."

دلتنگم شدی به دیوار بکوب
من این سوی دیوار منتظرت خواهم بود.
.
#هم_سلولی
.
.
.
📚☕✨
دیدگاه ها (۰)

نامه ی شماره ی 8. 🎭هم سلولی سلامامروز زنده میخواهمت، نه در س...

نامه ی شماره ی 13. 🎭هم سلولی سلاماز صبح دلشوره دارم، صدایی ا...

نامه ی شماره ی 1. 🎭هم سلولی سلامخوبی؟!خواستم به تو بگویم :بس...

نامه ی شماره ی. ۱۹. 🎭

نامه ی شماره ی 7. 🎭هم سلولی سلامامروز در حین غذا گرفتن از نگ...

نامه ی شماره ی. 10. 🎭هم سلولی سلاماز وقتی آمدیساعت های زیادی...

نامه ی شماره ی. 17. 🎭هم سلولی سلامنکند دچار فراموشی گردی، بب...

نامه ی شماره ی. ۲۱. 🎭

نامه ی شماره ی. 22. 🎭

نامه ی شماره ی 14. 🎭هم سلولی سلامامروز غذایت دست نخورده ماند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط