سر ظهر خواب بودم زنگ در و زدن

سر ظهر خواب بودم زنگ در و زدن
دیدم یه دختر بچه ی کوچولو موچولو
میگه عمو سلام:
گفتم سلام عمو


دیدم یه استکان گرفته جلوم میگه عمو میشه این یه ذره شربت و بچشی ببینی شیرینه یا نه؟؟؟؟


گفتم خوب عمو خودت چرا نمیچشی؟؟؟



گفت من روزه م
برای عروسکام دارم افطار درست میکنم
به مامانمم گفتم میگه منم روزه ام
برو در خونه ی این همسایه رو برویی یه نره خر دارن روزه نیست..
دیدگاه ها (۸)

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

رمان: قلب در تاریکی

My lovely neighbor part : 66

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

زندگی دوباره ساسونارو

★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)(*دو هفته بعد*)تهیونگ:توی روز ه...

My lovely neighbor part : ۷۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط