بیا ساقی

بیا ساقی!
بزن سازی!
برقصانم!
چونان چرخی! بگردانم ،
سرم غوغاست. ... بفهمانم!
دلم شیداست! ... مرنجانم!
من! آن جانم! ، که جانم ، می فروشم. ...!
پی الهامی از وحی و سروشم ، ...

سروش آمد ،... ، به جانم عشق درافتاد.
خروش آمد ،...، در این خم جوشش افتاد ،!
جوشش عشقی است ؛ که در دل می خروشد.
از خم وحدت! همی ، می می فروشد. .....

فیض_کاشانی
دیدگاه ها (۱)

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزمقسم خوردم که از میخا...

کرم شب تاب را گفتند: اهریمن تاریک شب، پیکر سیاه و سنگین خود ...

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کنزان پی...

لبانتبه ظرافت شعرشهوانی ترین بوسه ها را چنان به شرمی مبدل می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط