هر روز صبح

هر روز صبح
بند کفشهایت را که می‌بندی
بند دلم پاره می شود
و تا شب که برگردی
دلم با کفش های تو ‌، هزار راه می رود ..

قربانت گردم
دیگر خوب می‌دانم
به پای تو که نه
به دست تو پیر خواهم شد!
دیدگاه ها (۶)

نیستی و من، میانِ این همه سکوتنمی‌دانم با دلم چه کنم…هر شب ت...

امام #زمانمدلم برای ورود تو لحظه شماری می‌کند و حنجره ام تو ...

تو” را،براى تمامِ روز هاى خوبى كه هنوز نيامده است،مى خواهم.....

دستت را که میگیرممی دانم ناب تر از تو دست های تو دستی نیست !...

برای امروزچیزی جز خیر نمی‌خواهم...نه برای خودمنه برای شمانه ...

درخششی برای قدم‌هایتمهره‌های ریز سرمه‌ای،مثل شب پرستاره،پشت ...

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

نگران نباشهر چه که نباشمشاعر که هستممی توانم چشم بندی کنمو ت...

🍂صداے پاے زندڪَی‌ستدر خلوت ڪوچه‌هاے صبح                     ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط