چوپان قصه ما...

چوپان قصه ما...
دروغگو نبود! او تنها بود
و از فرط تنهایی فریاد "گرگ آمد"
سر میداد...
افسوس ك کسی تنهایی اش را درک نکرد،و همه در پی گرگ بودند،در این میان فقط گرگ فهمید ك چوپان تنهاست...
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق ممنوع

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

رمان تو خود منی

رمان آرام باش

بروبچ خواستم بگم وقتی میبینم ازم حمایت میکنید و از نوشته هام...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط