رززخمیمن

#رُز_زخمی_من
پارت42

*صبح زود، آفتاب از لای پرده‌های بلند و طلایی عمارت پخش شده بود. عمارت بزرگ جونگکوک مثل همیشه ساکت بود، اما آشپزخونه پر از سروصدا... ات داشت با انرژی صبحونه آماده می‌کرد، درحالی‌که زیر لب چیزی می‌خوند.*

*ناگهان در بزرگ سالن با صدای محکم باز شد. تهیونگ با کت چرمی مشکی و عینک آفتابی وارد شد، مثل همیشه با اعتمادبه‌نفس. همون لحظه چشمش به ات افتاد.*

(تهیونگ با تعجب و لحن شوخ)

تهیونگ. خانوم کوچولوی لجباز! هنوز این مرد یخ‌زده رو تحمل می‌کنی؟


*ات قاشقو زمین گذاشت، دست به کمر ایستاد.*

تهیونگ. ببین کی اومده! خود آقای "همه‌جا دیر ولی پرادعا"!


*تهیونگ عینکشو برداشت و با خنده گفت*

تهیونگ. پر ادعا؟! حداقل من بهتر از کسی‌ام که سه بار برنجو سوزوند و بهش گفت "استایل خاص پخت"!


*ات زد زیر خنده و دستمال پرت کرد سمتش.*

ات. اون یه تجربه‌ی علمی بود! تو هیچی نمی‌فهمی.


*جونگکوک از دور روی کاناپه نشسته بود، دستاشو روی دسته صندلی گذاشته بود و با نگاه سرد به تهیونگ خیره شد. اما وقتی دید ات و تهیونگ دعواهای بامزه‌شونو شروع کردن، لبخند نصفه‌ای زد و فقط نگاه می‌کرد.*

(تهیونگ با خنده شیطنت‌آمیز)

تهیونگ. جونگکوک، بهت تبریک می‌گم... با کسی زندگی می‌کنی که حتی بلد نیست در شیشه مربا رو باز کنه!


*ات چشم‌هاشو ریز کرد و با اخم ساختگی گفت*

ات. و تو کسی هستی که پنج دقیقه دنبال جوراب گم‌شده‌ت گشتی، بعد فهمیدی به پات بوده!


*جونگکوک نتونست جلوی خنده‌شو بگیره، دستی روی صورتش کشید و سرشو تکون داد.*

جونگکوک. شما دوتا هیچوقت بزرگ نمی‌شید، نه؟


*تهیونگ با جدیت مصنوعی گفت*

تهیونگ. من بزرگم! فقط هنوزم استعداد درخشان دارم برای اذیت کردن ات.


*ات با شیطنت یه تکه نون پرت کرد سمتش، که مستقیم خورد وسط موهای تهیونگ.*

(تهیونگ با شوک گفت.)

تهیونگ. ای خدا... این حمله مستقیم بود!

با خنده ادامه داد:

تهیونگ. همین الان به رسم عدالت اعلام می‌کنم، تو ممنوع‌الورودی آشپزخونه بشی!


*ات خندید و به سمت جونگکوک برگشت.*

ات. جونگکوک! چیزی نمیگی؟ ببین چه حکمی برام صادر کرده!


*جونگکوک با همون لبخند آرومش گفت*

جونگکوک. ولی تو این خونه، رئیس تویی.


*ات لبخند زد، تهیونگ با تعجب نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده.*

تهیونگ. وای... باورم نمی‌شه! سردترین مردی که همه ازش می‌ترسن، اینجوری جلوی تو حرف می‌زنه!


*جونگکوک با جدیت به تهیونگ نگاه کرد، لحظه‌ای اخماش رفت تو هم. فضا سرد شد. اما وقتی دوباره چشمش به ات افتاد، اخماش باز شد.*

جونگکوک. چون ات فرق داره.


*ات لب‌هاشو جمع کرد تا خنده‌شو قایم کنه، تهیونگ هم دستاشو بالا برد.*

تهیونگ. تسلیم! من دیگه هیچی نمی‌گم. فقط... باید اعتراف کنم اینجا بودن خیلی باحاله. این عمارت شبیه قصره.


*ات با شیطنت گفت*

ات. خب، پس تا من ننداختمت بیرون، صبحونه‌تو بخور!


تهیونگ و ات دوباره مشغول کل‌کل شدن، درحالی‌که جونگکوک از دور فقط نگاه می‌کرد... با لبخندی که هیچکس جز ات هرگز نمی‌دید.
دیدگاه ها (۴)

#رُز_زخمی_من part. 43*صبح بعد از دعواهای ات و تهیونگ، عمارت ...

#رُز_زخمی_من part. 44ات برگشت و به سمت آشپزخانه رفت تا قرص‌ه...

#رُز_زخمی_من پارت41جونگکوک: هنوز نمیدونم که باید چجوری کاری ...

#رُز_زخمی_منپارت40باران به باریدن بی وقفه خودش ادامه میداد. ...

وحشی پارت 17+۱۸و رفتم روی تخت دراز کشیدم ات: من میرم به عموت...

part 19مستر کیم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#رز_زخمی_من part. 95*جونگکوک و ات دراز کشیدن،جونگکوک پشت ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط