ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌ܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢

دیدار ها ادامه پیدا کرد.
هر شب، در همان مرز مه.

جنی فهمیده بود که لیسا مثل داستان‌هایی که شنیده، نیست.
لیسا خشن نبود. او فقط دختری بود که در تاریکی به دنیا آمده بود، اما دلش نور می‌خواست.

یک شب، جنی دستش را جلو برد.
«می‌دونی؟ می‌گن ما نباید حتی به هم نزدیک بشیم.»

لیسا نگاهش کرد. صدایش آرام شد.
«پس چرا هر بار که می‌بینمت… حس می‌کنم به خونه برگشتم؟»

بال‌های جنی لرزیدند.

فرشته‌ای که همیشه باید کامل می‌بود، حالا قلبش نامنظم می‌تپید.
و شیطانی که همیشه باید بی‌احساس می‌بود، حالا از لمس یک انگشت می‌ترسید.

جنی آرام گفت:
«لیسا… اگه یه روز مجبور بشم بین بهشت و تو یکی رو انتخاب کنم چی؟»

لیسا چند ثانیه سکوت کرد. بعد لبخندی زد که تلخ و زیبا بود.
«من نمی‌خوام تو به خاطر من سقوط کنی.»

جنی جلوتر آمد. پیشانی‌شان نزدیک شد.
«و من نمی‌خوام تو همیشه تنها بمونی.»

آن شب، برای اولین‌بار، شیطان و فرشته همدیگر را بغل کردند.
نه از روی گناه.
نه از روی اشتباه.
بلکه از روی عشقی که آرام و واقعی رشد کرده بود.

آسمان لرزید.
اما زمین، لبخند زد.

#رܩߊ‌ܢߺ߭
᳝ߺنߺࡋیߺسا
#لܢߺ࡙سا
᳝ߺنߺی
دیدگاه ها (۰)

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ¹ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی هیߺونߺلیߺࡏسܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط