──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹¹
من رینا بودم.
وارث اصلی اون خانواده.
و تمام این سالها..
رزا جای من زندگی کرده بود.
سرمو انداختم پایین و به سختی گفتم:اون خوبه..
چشمهای خدمتکار برای چند لحظه روی صورتم ثابت موند.
انگار فقط منتظر شنیدن همین یه جمله بود.
لبخند لرزونی روی لبهاش نشست و چشمهاش پر از اشک شد.
_خدا رو شکر..
دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
_خدا رو شکر که حالش خوبه
بعد با صدای آرومتری گفت:ممنونم،خانم کیم..
نگاهمو بالا آوردم.
خانم کیم؟
این اسم چقدر غریب بود برام..
چند لحظه بعد،ازم فاصله گرفت و به سمت در اتاق رفت.
دستشو روی دستگیره گذاشت و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه،برگشت سمتم.
_لطفا از جاتون تکون نخورید
نگاهش روی خرده شیشههای پخششده روی زمین افتاد.
_ممکنه شیشهخردهها بره توی پاهاتون
بعد سریع گفت:الان میگم جعبهی کمکهای اولیه بیارن.
و از اتاق بیرون رفت.
در که بسته شد،دوباره سکوت اتاق رو فرا گرفت.
چند دقیقه بعد،یکی از خدمتکارها وارد شد.
جعبهی کمکهای اولیه رو روی میز گذاشت و کنارم نشست.
دستمو گرفت و شروع کرد به رسیدگی به سوختگی روی دستم.
اما من..
اصلاً حواسم به دستم نبود.
فقط به حرفهای اون زن فکر میکردم.
«اسم واقعی تو کیم ریناست»
این جمله مدام توی ذهنم تکرار میشد.
نمیدونستم باید از مادرم قدردان بودم یا ناراحت..
اون منو رها کرده بود..
تنها دخترش رو.
فقط برای اینکه توی این عمارت و با قوانینش بزرگ نشم..
احساس عجیبی داشتم..
یه جور شرم...
چطور ممکن بود آدمهایی که تمام این سالها دشمنم میدونستم،در نهایت خانوادهی خودم از آب دربیان؟
باورش سخت بود.
خیلی سخت.
اون روز با همین فکر و خیالها گذشت.
حتی وقتی تنها میشدم،ذهنم آروم نمیگرفت.
هر بار چشمهام رو میبستم،حرفهای اون خدمتکار دوباره توی ذهنم زنده میشد.
و شب..
نتونستم بخوابم.
مدام به سقف اتاق خیره میشدم و به زندگیای فکر میکردم که حالا میفهمیدم تمام این سالها بر پایهی یه حقیقت پنهان ساخته شده بود.
صبح که شد،هنوز احساس میکردم ذهنم سنگینه.
ساعتها گذشت.
تا عصر،بیشترش رو روی تخت نشسته بودم و به یه نقطه خیره میشدم.
داشتم به روز ازدواج فکر میکردم.
روزی که قرار بود برای همیشه از این عمارت برم.
اصلا فرارم کار درستی بود؟..
هنوز درگیر فکرهام بودم که یهو..
صدای ترمز شدید یه ماشین توی حیاط پیچید.
_یعنی اون کیه؟
قلبم یهدفعه تندتر زد.
نکنه..
جونگکوک برگشته؟
سریع از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم.
چشمهام همون لحظه گرد شد.
جونگکوک توی حیاط بود.
اما..اما تنش غرق خون بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁹¹
من رینا بودم.
وارث اصلی اون خانواده.
و تمام این سالها..
رزا جای من زندگی کرده بود.
سرمو انداختم پایین و به سختی گفتم:اون خوبه..
چشمهای خدمتکار برای چند لحظه روی صورتم ثابت موند.
انگار فقط منتظر شنیدن همین یه جمله بود.
لبخند لرزونی روی لبهاش نشست و چشمهاش پر از اشک شد.
_خدا رو شکر..
دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
_خدا رو شکر که حالش خوبه
بعد با صدای آرومتری گفت:ممنونم،خانم کیم..
نگاهمو بالا آوردم.
خانم کیم؟
این اسم چقدر غریب بود برام..
چند لحظه بعد،ازم فاصله گرفت و به سمت در اتاق رفت.
دستشو روی دستگیره گذاشت و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه،برگشت سمتم.
_لطفا از جاتون تکون نخورید
نگاهش روی خرده شیشههای پخششده روی زمین افتاد.
_ممکنه شیشهخردهها بره توی پاهاتون
بعد سریع گفت:الان میگم جعبهی کمکهای اولیه بیارن.
و از اتاق بیرون رفت.
در که بسته شد،دوباره سکوت اتاق رو فرا گرفت.
چند دقیقه بعد،یکی از خدمتکارها وارد شد.
جعبهی کمکهای اولیه رو روی میز گذاشت و کنارم نشست.
دستمو گرفت و شروع کرد به رسیدگی به سوختگی روی دستم.
اما من..
اصلاً حواسم به دستم نبود.
فقط به حرفهای اون زن فکر میکردم.
«اسم واقعی تو کیم ریناست»
این جمله مدام توی ذهنم تکرار میشد.
نمیدونستم باید از مادرم قدردان بودم یا ناراحت..
اون منو رها کرده بود..
تنها دخترش رو.
فقط برای اینکه توی این عمارت و با قوانینش بزرگ نشم..
احساس عجیبی داشتم..
یه جور شرم...
چطور ممکن بود آدمهایی که تمام این سالها دشمنم میدونستم،در نهایت خانوادهی خودم از آب دربیان؟
باورش سخت بود.
خیلی سخت.
اون روز با همین فکر و خیالها گذشت.
حتی وقتی تنها میشدم،ذهنم آروم نمیگرفت.
هر بار چشمهام رو میبستم،حرفهای اون خدمتکار دوباره توی ذهنم زنده میشد.
و شب..
نتونستم بخوابم.
مدام به سقف اتاق خیره میشدم و به زندگیای فکر میکردم که حالا میفهمیدم تمام این سالها بر پایهی یه حقیقت پنهان ساخته شده بود.
صبح که شد،هنوز احساس میکردم ذهنم سنگینه.
ساعتها گذشت.
تا عصر،بیشترش رو روی تخت نشسته بودم و به یه نقطه خیره میشدم.
داشتم به روز ازدواج فکر میکردم.
روزی که قرار بود برای همیشه از این عمارت برم.
اصلا فرارم کار درستی بود؟..
هنوز درگیر فکرهام بودم که یهو..
صدای ترمز شدید یه ماشین توی حیاط پیچید.
_یعنی اون کیه؟
قلبم یهدفعه تندتر زد.
نکنه..
جونگکوک برگشته؟
سریع از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم.
چشمهام همون لحظه گرد شد.
جونگکوک توی حیاط بود.
اما..اما تنش غرق خون بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶.۶k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط