𓋜𝐼𝑑𝑒𝑎
𓋜𝐼𝑑𝑒𝑎
وقتی نخستین گریهی نوزاد در شبِ طوفانیِ تولدش در تالارِ قصر پیچید، آن زنِ پیشگو – با چشمانی که گویی عمقِ قرنها را میدید – نه تبریک گفت و نه لبخند زد. تنها سایهای بر چهرهاش نشست و با صدایی که بوی مرگ میداد، زمزمه کرد:
«این زیبایی، تنها یک هدیه نیست؛ این یک فاجعهی متحرک است. دنیایی که در تاریکیِ حرص میسوزد، برای بلعیدنِ این صورتِ بینقص، صف خواهد کشید. او را پنهان کنید... پیش از آنکه شعلههای جنگ، زمین را به خاکستر تبدیل کند.»
و چنین شد که دختر، تبعیدگاهش را میانِ درختانِ کهنسالِ جنگلِ ممنوعه یافت.
سالها گذشت. مادربزرگ، او را در حصارِ درختان و سکوتِ وحش بزرگ کرد. دور از چشمِ قلمرویی که تشنهی زیبایی بود. او تنها با صدایِ باد و زمزمهی رودها بزرگ شد؛ دور از آینهها، دور از نامهها، و دور از عشق.
اما سرنوشت، همیشه راهی برای شکستنِ حصارها دارد.
شاهزاده؛ آن مردی که تمامِ عمرش را در میانِ سنگفرشهای سردِ قصر و ریاکاریِ درباریان سپری کرده بود، در یک شکارِ بیهدف، از مسیرِ اصلی منحرف شد. او در تعقیبِ گوزنی نقرهفام، به اعماقِ ممنوعهی جنگل قدم گذاشت.
و آنجا، کنارِ چشمهای که خورشیدِ عصرگاهی روی آبش رقصیده بود، او را دید.
دختر، بیخبر از دنیای بیرون، در میانهی گلهای وحشی ایستاده بود؛ نه به عنوان یک زن، بلکه به عنوانِ تجسمِ نوری که شاهزاده هرگز ندیده بود.
همان لحظه بود که طلسمِ دوازدهسالهی سکوتِ جنگل شکست.
شاهزاده در نگاهِ اول، نه فقط قلب، که عقل و پادشاهیاش را باخت. او نمیدانست که با دیدنِ آن چهره، بذرِ آشوبی را در خاکِ کشورش کاشته است که هیچ سپری توانِ دفاع در برابرش را ندارد.
حالا، در میانِ درختانِ کهنسال، شاهزاده برایِ لمسِ زیباییای که متعلق به او نبود، زانو زده است... و بیرون از آن جنگل، سایههایی که سالها منتظر بودند، بیدار شدهاند.
برای استفاده از این ایده؛ تشریف بیارین پیوی:
وقتی نخستین گریهی نوزاد در شبِ طوفانیِ تولدش در تالارِ قصر پیچید، آن زنِ پیشگو – با چشمانی که گویی عمقِ قرنها را میدید – نه تبریک گفت و نه لبخند زد. تنها سایهای بر چهرهاش نشست و با صدایی که بوی مرگ میداد، زمزمه کرد:
«این زیبایی، تنها یک هدیه نیست؛ این یک فاجعهی متحرک است. دنیایی که در تاریکیِ حرص میسوزد، برای بلعیدنِ این صورتِ بینقص، صف خواهد کشید. او را پنهان کنید... پیش از آنکه شعلههای جنگ، زمین را به خاکستر تبدیل کند.»
و چنین شد که دختر، تبعیدگاهش را میانِ درختانِ کهنسالِ جنگلِ ممنوعه یافت.
سالها گذشت. مادربزرگ، او را در حصارِ درختان و سکوتِ وحش بزرگ کرد. دور از چشمِ قلمرویی که تشنهی زیبایی بود. او تنها با صدایِ باد و زمزمهی رودها بزرگ شد؛ دور از آینهها، دور از نامهها، و دور از عشق.
اما سرنوشت، همیشه راهی برای شکستنِ حصارها دارد.
شاهزاده؛ آن مردی که تمامِ عمرش را در میانِ سنگفرشهای سردِ قصر و ریاکاریِ درباریان سپری کرده بود، در یک شکارِ بیهدف، از مسیرِ اصلی منحرف شد. او در تعقیبِ گوزنی نقرهفام، به اعماقِ ممنوعهی جنگل قدم گذاشت.
و آنجا، کنارِ چشمهای که خورشیدِ عصرگاهی روی آبش رقصیده بود، او را دید.
دختر، بیخبر از دنیای بیرون، در میانهی گلهای وحشی ایستاده بود؛ نه به عنوان یک زن، بلکه به عنوانِ تجسمِ نوری که شاهزاده هرگز ندیده بود.
همان لحظه بود که طلسمِ دوازدهسالهی سکوتِ جنگل شکست.
شاهزاده در نگاهِ اول، نه فقط قلب، که عقل و پادشاهیاش را باخت. او نمیدانست که با دیدنِ آن چهره، بذرِ آشوبی را در خاکِ کشورش کاشته است که هیچ سپری توانِ دفاع در برابرش را ندارد.
حالا، در میانِ درختانِ کهنسال، شاهزاده برایِ لمسِ زیباییای که متعلق به او نبود، زانو زده است... و بیرون از آن جنگل، سایههایی که سالها منتظر بودند، بیدار شدهاند.
برای استفاده از این ایده؛ تشریف بیارین پیوی:
- ۲۸۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط