گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.10
{حورا}
وقتی وارد اتاق شد نفساش سنگین بودو معلوم بود حسابی از بحث چند دقیقه قبل با خانم بزرگ عصبانی شده بود.
هنوز سرم پایین بود و سکوت بین ما حکم فرما بود تنهاچیزی که سکوت بین مارو میشکست صدای نفس های عصبانی ارباب بود.
این سکوت یکم طولانی شده بود که سرمو بالا اوردم درجا خشک شدم!
این مرد چقدر بزرگ بود چهارچوب در دربرابر هیبتش ناچیز بود یک شلوار مشکی و کمربند مشکی پوشیده بود و با یک لباس مردونه مشکی که دوتا دوکمه اولش باز بودو سینه ستبر و ورزیدهاش بیرون زده بودو استین های دستشو زده بود بالا و اون دستای با ابهت و مردونهاش و اون رگای برجستهاش بیرون زده بود.
پوستی گندمی داشت و چهرهای ترسناک نه اصلا ترسناک نبود صورتی با خط فکی برجسته و ته ریش منظم که به صورتش مردونهگی خاصی داده بود و اون موهای فرم دار رو به بالاش و اون چشای رنگ شبش تاریک و نافذ بود انگار داشتم توشون غرق میشدم.
مطمئنم اگه بلند میشدم تا زیر قفسه سینهاش بودم در این حد کوچولو بودم دربرابرش.
صورتش خنثی بود و داشت بهم نگاه میکرد اما در لحظه اخماش توی هم رفتو اون ارامش نصبی صورتشو گرفت و اونو مثل همون تعریفای ازش کرد"ترسناک,خطرناک"
لرزی از تنم گذشت هوای اتاق به آنی سرد و کشنده شد نگاه هنوز روی قفل ابروهاش بود که به سمتم یورش و چنگ انداخت به گلوم و فشار داد کنار گوشم غرید:
-فک نکن زن من شدی همچی بر وقف مرادته پات خطا بره خونت حلاله حالاهم از رو تخت گمشو پایین میخوام بخوابم.
صداش دم گوشم بم تر و ترسناکتر بود اشک توی چشام حلقه زد از ترس زبونم بند اومده بود که صورتشو مماس به صورتم قرار داد و زل زد به چشام انگار قشنگ فهمیده بود ازش میترسم و از این ترس لذت میبرد،انگار موجودی بود که از ترس بقیه تغذیه میکرد.
کمی دیگه گلومو فشار دادو یکدفعه رهام کرد سرفهام گرفته بودو گلوم حسابی درد گرفته بود اما جیکم درنمیومد حتی جلوی سرفمو رو هم گرفتم تا نکنه باز عصبی شه از روی تخت پاشدم عقب رفتم
که خودشو روش ولو کرد دم زد
-چراغارو خاموش کن جیکتم در نیاد خوابم میاد
به سمت کلید چراغ رفتم خاموشش کردم و بعد همونجا کنار دیوار نشستم رو زمین و همونجور نشسته خوابم برد که...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.10
{حورا}
وقتی وارد اتاق شد نفساش سنگین بودو معلوم بود حسابی از بحث چند دقیقه قبل با خانم بزرگ عصبانی شده بود.
هنوز سرم پایین بود و سکوت بین ما حکم فرما بود تنهاچیزی که سکوت بین مارو میشکست صدای نفس های عصبانی ارباب بود.
این سکوت یکم طولانی شده بود که سرمو بالا اوردم درجا خشک شدم!
این مرد چقدر بزرگ بود چهارچوب در دربرابر هیبتش ناچیز بود یک شلوار مشکی و کمربند مشکی پوشیده بود و با یک لباس مردونه مشکی که دوتا دوکمه اولش باز بودو سینه ستبر و ورزیدهاش بیرون زده بودو استین های دستشو زده بود بالا و اون دستای با ابهت و مردونهاش و اون رگای برجستهاش بیرون زده بود.
پوستی گندمی داشت و چهرهای ترسناک نه اصلا ترسناک نبود صورتی با خط فکی برجسته و ته ریش منظم که به صورتش مردونهگی خاصی داده بود و اون موهای فرم دار رو به بالاش و اون چشای رنگ شبش تاریک و نافذ بود انگار داشتم توشون غرق میشدم.
مطمئنم اگه بلند میشدم تا زیر قفسه سینهاش بودم در این حد کوچولو بودم دربرابرش.
صورتش خنثی بود و داشت بهم نگاه میکرد اما در لحظه اخماش توی هم رفتو اون ارامش نصبی صورتشو گرفت و اونو مثل همون تعریفای ازش کرد"ترسناک,خطرناک"
لرزی از تنم گذشت هوای اتاق به آنی سرد و کشنده شد نگاه هنوز روی قفل ابروهاش بود که به سمتم یورش و چنگ انداخت به گلوم و فشار داد کنار گوشم غرید:
-فک نکن زن من شدی همچی بر وقف مرادته پات خطا بره خونت حلاله حالاهم از رو تخت گمشو پایین میخوام بخوابم.
صداش دم گوشم بم تر و ترسناکتر بود اشک توی چشام حلقه زد از ترس زبونم بند اومده بود که صورتشو مماس به صورتم قرار داد و زل زد به چشام انگار قشنگ فهمیده بود ازش میترسم و از این ترس لذت میبرد،انگار موجودی بود که از ترس بقیه تغذیه میکرد.
کمی دیگه گلومو فشار دادو یکدفعه رهام کرد سرفهام گرفته بودو گلوم حسابی درد گرفته بود اما جیکم درنمیومد حتی جلوی سرفمو رو هم گرفتم تا نکنه باز عصبی شه از روی تخت پاشدم عقب رفتم
که خودشو روش ولو کرد دم زد
-چراغارو خاموش کن جیکتم در نیاد خوابم میاد
به سمت کلید چراغ رفتم خاموشش کردم و بعد همونجا کنار دیوار نشستم رو زمین و همونجور نشسته خوابم برد که...
- ۱۲۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط