CHAPTER MY LITTLE DEER
CHAPTER 1۲ ☆MY LITTLE DEER☆
تقریبا ساعت یازده شده بود که سانزو با شام به خونه درختی اومد.
سانزو:بیا بخور.
شروع کردم به خوردن غذا.
مین:غذا خوردن تو شب پر ستاره خیلی کیف میده.
اما سانزو چیزی نگفت و فقط به مین نگاه میکرد.
مین درحالی که داشت به ستاره ها نگاه میکرد گفت:ستاره ها خیلی خوشگلن مگه نه؟
و سانزو درحالی که داشت به مین نگاه میکرد گفت:اره خیلی خوشگلن
کمی بعد مین غذاش رو تموم کرد و کنار سانزو نشست و سرش رو روی شونه اش گذاشت.
مین:باید جواب احساساتت رو بدم...فکر کنم من هم دوستت دارم سانزو... خیلی زیاد
سانزو با گونه های سرخ و کمی لبخند به مین نگاه میکنه و میگه:صبر کن...جدی میگی؟
مین با کمی لبخند سرش رو تکون میده و بعد آروم سانزو رو میبوسه. اما سانزو وحشی میشه و بوسه رو خشن تر میکنه و بعد عبادت میکنن🤓(اصلا حوصله ندارم بنویسمش)
فردا مین به خانه برمیگرده و میبینه که شینچیرو اومد سمتش. فکر کرد مثل دیروز میخواد سرش داد بزنه اما ایندفعه بغلش کن
شینچیرو: متاسفم که زدم تو صورتت. واقعا ببخشید. من حق ندارم که بزنم تو صورتم خواهر کوچولوی نازم.
مین با تعجب به شین نگاه میکنه اما بعد اون هم بغلش میکنه و میگه:من هم متاسفم بابت حرف هام.
بعد از عذرخواهی ها حمام میکنه و به اتاق اما میره
مین:اما من گند زدم
اما:چرا چیشدع؟
مین:من...دیشب با سانزو خوابیدم
اما با تعجب:چیییییی؟؟؟؟میدونی اگه اون سه تا بفهمن چیکار میکنن؟؟
مین:و روز قبل با هایتانی ها خوابیدم:)
اما هیچی نمیگه فقط با قیافه ناامید به مین نگاه میکنه.
مین:و یادم رفت وقتی با سانزو بودم کاندوم بزارم. البته وقتی پیش هایتانی ها هم بودم نذاشتیم
اما پیشونیشو کمی میماله و میگه:خدای من مین... حالا باید خدا خدا کنی که باردار نشی.
همان شب برای مین یک پیامی میاد. اون خیلی دوست داشت که برای ادامه تحصیل بره نیویورک و براش ویزا گرفته بود و حالا ویزاش اومده بود و فردا باید میرفت فرودگاه. اما مشکل اینجا بود که خانوادش نمیذاشتن که بره پس یواشکی رفت
فردا مین خودش رو به مریضی زد که مدرسه نره و وقتی که کسی خونه نبود بره فرودگاه.
_۱۳ سال بعد(بونتن)
مایکی:کوکونوی تونستی پیداش کنی؟
کوکو:اره پیروز با دوتا دوقلوهاش برگشت ژاپن. حالا باید چیکار کنیم؟
ایزانا:میدزدیمش
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
واییی خیلیی مسخره شدد😭😭شیطونه میگه بگیر پاکش کن. اصلا به دلم نمیشینه پارتای جدیدم.
تقریبا ساعت یازده شده بود که سانزو با شام به خونه درختی اومد.
سانزو:بیا بخور.
شروع کردم به خوردن غذا.
مین:غذا خوردن تو شب پر ستاره خیلی کیف میده.
اما سانزو چیزی نگفت و فقط به مین نگاه میکرد.
مین درحالی که داشت به ستاره ها نگاه میکرد گفت:ستاره ها خیلی خوشگلن مگه نه؟
و سانزو درحالی که داشت به مین نگاه میکرد گفت:اره خیلی خوشگلن
کمی بعد مین غذاش رو تموم کرد و کنار سانزو نشست و سرش رو روی شونه اش گذاشت.
مین:باید جواب احساساتت رو بدم...فکر کنم من هم دوستت دارم سانزو... خیلی زیاد
سانزو با گونه های سرخ و کمی لبخند به مین نگاه میکنه و میگه:صبر کن...جدی میگی؟
مین با کمی لبخند سرش رو تکون میده و بعد آروم سانزو رو میبوسه. اما سانزو وحشی میشه و بوسه رو خشن تر میکنه و بعد عبادت میکنن🤓(اصلا حوصله ندارم بنویسمش)
فردا مین به خانه برمیگرده و میبینه که شینچیرو اومد سمتش. فکر کرد مثل دیروز میخواد سرش داد بزنه اما ایندفعه بغلش کن
شینچیرو: متاسفم که زدم تو صورتت. واقعا ببخشید. من حق ندارم که بزنم تو صورتم خواهر کوچولوی نازم.
مین با تعجب به شین نگاه میکنه اما بعد اون هم بغلش میکنه و میگه:من هم متاسفم بابت حرف هام.
بعد از عذرخواهی ها حمام میکنه و به اتاق اما میره
مین:اما من گند زدم
اما:چرا چیشدع؟
مین:من...دیشب با سانزو خوابیدم
اما با تعجب:چیییییی؟؟؟؟میدونی اگه اون سه تا بفهمن چیکار میکنن؟؟
مین:و روز قبل با هایتانی ها خوابیدم:)
اما هیچی نمیگه فقط با قیافه ناامید به مین نگاه میکنه.
مین:و یادم رفت وقتی با سانزو بودم کاندوم بزارم. البته وقتی پیش هایتانی ها هم بودم نذاشتیم
اما پیشونیشو کمی میماله و میگه:خدای من مین... حالا باید خدا خدا کنی که باردار نشی.
همان شب برای مین یک پیامی میاد. اون خیلی دوست داشت که برای ادامه تحصیل بره نیویورک و براش ویزا گرفته بود و حالا ویزاش اومده بود و فردا باید میرفت فرودگاه. اما مشکل اینجا بود که خانوادش نمیذاشتن که بره پس یواشکی رفت
فردا مین خودش رو به مریضی زد که مدرسه نره و وقتی که کسی خونه نبود بره فرودگاه.
_۱۳ سال بعد(بونتن)
مایکی:کوکونوی تونستی پیداش کنی؟
کوکو:اره پیروز با دوتا دوقلوهاش برگشت ژاپن. حالا باید چیکار کنیم؟
ایزانا:میدزدیمش
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
واییی خیلیی مسخره شدد😭😭شیطونه میگه بگیر پاکش کن. اصلا به دلم نمیشینه پارتای جدیدم.
- ۱۰۷
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط