.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
_ اما من بهش میگم بازی با یه آدم خطرناک!
_ تو خطرناک نیستی..
_ اوه جدی؟
تک خندهای کرد و ناگهان با دو انگشت شست و اشاره اش محکم چانهی دختر رو بالا گرفت:
_ منو نگا...همهی حرفات رو اینجا دفن میکنم، و قبل اینکه پشیمون شی که چرا به خونه من اومدی از اینجا برو بیرون.
جِما با ابرو های درهم بهش زل زد، « این عوضیه لجباز!»
پاشنه کفشش رو محکم روی زمین کوبید و با لجاجت و پررویی به صورت سرد و جدی جیمین خیره شد و گفت:
_ بیا معامله کنیم!
جیمین ابرویی بالا انداخت و چونه دختر رو ول کرد:
_ معامله؟
_ اگه تا سه ماه تورو عاشق خودم کردم باید بزاری کمکت کنم از این خلسه ی افسردت در بیای...اما اگه نتونستم، کلا از زندگیت میرم...اما نه به طور کامل!
و برای جملهی آخرش نیشخندی زد که باعث خندهی پسر شد.
سرش رو با تاسف تکون داد و از دختر چند قدم فاصله گرفت:
_ اوکی...هر کاری دلت میخواد بکن...ولی یادت باشه اگه نتونی، حتی حضور نفس هات رو هم اطرافم نمیخوام حس کنم!
جِما برای تفهیم سری تکون داد و گفت:
_ قبوله...پس... من دیگه برم.
اما نتونست هیجان درونیش رو مخی کنه، واقعا قبول کرده بود؟!! جیمین پیشنهادش رو قبول کرد!! شاید باید بره تا بتونه انقدر سوجو بخوره تا هیجانش رو کم کنه؟ یا بره کلیسا و از مسیح تشکر کنه؟!
با خندهی ریزی قدم برداشت سمت در که صدای جیمین مانعش شد:
_ دلیل حال پریشون و تنگی نفس یکم پیشت چی بود؟ کسی دنبالت بود؟
وای لعنتی نباید اینو میپرسید..
ولی لبخند ساختگی روی لباش نشوند و گفت:
_ چیزی نیست جیمینا...خودم از پسش برمیام!....بعدا میبینمت.
و بدون اجازه دادن برای حرف زدن جیمین تند از خونه اش بیرون زد.
جیمین لحظهای به جای خالیش نگاه کرد، اون دختر از نظرش بشدت مشکوک و عجیب میومد!
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
_ اما من بهش میگم بازی با یه آدم خطرناک!
_ تو خطرناک نیستی..
_ اوه جدی؟
تک خندهای کرد و ناگهان با دو انگشت شست و اشاره اش محکم چانهی دختر رو بالا گرفت:
_ منو نگا...همهی حرفات رو اینجا دفن میکنم، و قبل اینکه پشیمون شی که چرا به خونه من اومدی از اینجا برو بیرون.
جِما با ابرو های درهم بهش زل زد، « این عوضیه لجباز!»
پاشنه کفشش رو محکم روی زمین کوبید و با لجاجت و پررویی به صورت سرد و جدی جیمین خیره شد و گفت:
_ بیا معامله کنیم!
جیمین ابرویی بالا انداخت و چونه دختر رو ول کرد:
_ معامله؟
_ اگه تا سه ماه تورو عاشق خودم کردم باید بزاری کمکت کنم از این خلسه ی افسردت در بیای...اما اگه نتونستم، کلا از زندگیت میرم...اما نه به طور کامل!
و برای جملهی آخرش نیشخندی زد که باعث خندهی پسر شد.
سرش رو با تاسف تکون داد و از دختر چند قدم فاصله گرفت:
_ اوکی...هر کاری دلت میخواد بکن...ولی یادت باشه اگه نتونی، حتی حضور نفس هات رو هم اطرافم نمیخوام حس کنم!
جِما برای تفهیم سری تکون داد و گفت:
_ قبوله...پس... من دیگه برم.
اما نتونست هیجان درونیش رو مخی کنه، واقعا قبول کرده بود؟!! جیمین پیشنهادش رو قبول کرد!! شاید باید بره تا بتونه انقدر سوجو بخوره تا هیجانش رو کم کنه؟ یا بره کلیسا و از مسیح تشکر کنه؟!
با خندهی ریزی قدم برداشت سمت در که صدای جیمین مانعش شد:
_ دلیل حال پریشون و تنگی نفس یکم پیشت چی بود؟ کسی دنبالت بود؟
وای لعنتی نباید اینو میپرسید..
ولی لبخند ساختگی روی لباش نشوند و گفت:
_ چیزی نیست جیمینا...خودم از پسش برمیام!....بعدا میبینمت.
و بدون اجازه دادن برای حرف زدن جیمین تند از خونه اش بیرون زد.
جیمین لحظهای به جای خالیش نگاه کرد، اون دختر از نظرش بشدت مشکوک و عجیب میومد!
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط