مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت آخر]
چند ماه بعد...
خانه دیگر شبیه روزهای اول نبود.
روی دیوارها عکسهای دو نفرهشان دیده میشد.
گلدانهای کوچکی که ات خریده بود، کنار پنجرهها قرار داشتند.
و مهمتر از همه...
دیگر هیچ سکوت غمگینی داخل خانه نبود.
...
غروب...
مثل همیشه هر دو کنار ساحل قدم میزدند.
جایی که اولین بار همدیگر را دیده بودند.
ات لبخند زد.
ات: یادت هست؟
اولین روزی که دیدمت...
فکر کردم چه مرد اخمویی.
یونگی خندید.
یونگی: تو هم خیلی پرحرف بودی.
ات: بودم؟
یونگی: هنوزم هستی.
ات با خنده آرنجش را آرام به بازوی یونگی زد.
ات: بیادب!
یونگی دست ات را گرفت.
این بار محکمتر از همیشه.
بعد آرام ایستاد.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: چی شد؟
یونگی چند ثانیه فقط به چشمهایش خیره ماند.
نسیم موهای هر دو را تکان میداد.
صدای موجها، تنها صدایی بود که بینشان شنیده میشد.
بعد یونگی آرام گفت:
یونگی: عشقم...
ات قلبش تندتر زد.
ات: جانم؟
یونگی لبخند زد.
یونگی: اون روز...
کنار همین دریا...
تو اومدی و زندگیمو عوض کردی.
من سالها فقط با موجها حرف میزدم...
اما تو باعث شدی دوباره بخندم...
دوباره زندگی کنم...
دوباره خونه داشته باشم...
و...
دوباره عاشق بشم.
چشمهای ات پر از اشک شد.
یونگی دستش را آرام میان دستهای خودش گرفت.
یونگی: تمامِ من...
حاضری...
تا آخر عمر کنار این مرد ساحل بمونی؟
بعد از جیب کتش...
جعبهی کوچکی بیرون آورد.
آن را باز کرد.
داخلش یک حلقهی سادهی نقرهای بود.
ات با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
ات: یونگی...
یونگی با همان لبخند آرام همیشگی گفت:
یونگی: باهام ازدواج میکنی، نفسم؟
اشک از گوشهی چشمهای ات پایین آمد.
اما این بار...
اشک خوشحالی بود.
ات با خنده و گریه همزمان سرش را تکان داد.
ات: آره...
هزار بار آره.
یونگی حلقه را آرام داخل انگشتش کرد.
بعد پیشانی ات را با مهربانی بوسید.
یونگی: دوستت دارم...
عشقم.
ات: منم دوستت دارم...
مرد ساحلم.
...
چند هفته بعد...
مراسم عروسیشان خیلی ساده برگزار شد.
نه مهمانهای زیاد...
نه تشریفات عجیب.
فقط...
خانهای که حالا پر از عشق شده بود.
و ساحلی که شاهد تمام لحظههایشان بود.
بعد از مراسم...
هر دو دوباره کنار دریا قدم میزدند.
ات سرش را روی شانهی یونگی گذاشت.
ات: میدونی...
اگه اون روز به ساحل نمیاومدم...
هیچوقت تو رو پیدا نمیکردم.
یونگی دستش را دور شانههای او انداخت.
یونگی: نه...
این دریا...
تو رو برای من آورد.
ات لبخند زد.
خورشید آرامآرام پشت افق پنهان شد.
دستهایشان در هم گره خورده بود.
و مردی که روزی تنها کنار ساحل زندگی میکرد...
حالا دیگر تنها نبود.
او کنار کسی قدم میزد که تمام دنیایش شده بود.
پایان... 🌊🤍✨
خب میدونم این اخراش چرت شد👌🏻🤧
[پارت آخر]
چند ماه بعد...
خانه دیگر شبیه روزهای اول نبود.
روی دیوارها عکسهای دو نفرهشان دیده میشد.
گلدانهای کوچکی که ات خریده بود، کنار پنجرهها قرار داشتند.
و مهمتر از همه...
دیگر هیچ سکوت غمگینی داخل خانه نبود.
...
غروب...
مثل همیشه هر دو کنار ساحل قدم میزدند.
جایی که اولین بار همدیگر را دیده بودند.
ات لبخند زد.
ات: یادت هست؟
اولین روزی که دیدمت...
فکر کردم چه مرد اخمویی.
یونگی خندید.
یونگی: تو هم خیلی پرحرف بودی.
ات: بودم؟
یونگی: هنوزم هستی.
ات با خنده آرنجش را آرام به بازوی یونگی زد.
ات: بیادب!
یونگی دست ات را گرفت.
این بار محکمتر از همیشه.
بعد آرام ایستاد.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: چی شد؟
یونگی چند ثانیه فقط به چشمهایش خیره ماند.
نسیم موهای هر دو را تکان میداد.
صدای موجها، تنها صدایی بود که بینشان شنیده میشد.
بعد یونگی آرام گفت:
یونگی: عشقم...
ات قلبش تندتر زد.
ات: جانم؟
یونگی لبخند زد.
یونگی: اون روز...
کنار همین دریا...
تو اومدی و زندگیمو عوض کردی.
من سالها فقط با موجها حرف میزدم...
اما تو باعث شدی دوباره بخندم...
دوباره زندگی کنم...
دوباره خونه داشته باشم...
و...
دوباره عاشق بشم.
چشمهای ات پر از اشک شد.
یونگی دستش را آرام میان دستهای خودش گرفت.
یونگی: تمامِ من...
حاضری...
تا آخر عمر کنار این مرد ساحل بمونی؟
بعد از جیب کتش...
جعبهی کوچکی بیرون آورد.
آن را باز کرد.
داخلش یک حلقهی سادهی نقرهای بود.
ات با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
ات: یونگی...
یونگی با همان لبخند آرام همیشگی گفت:
یونگی: باهام ازدواج میکنی، نفسم؟
اشک از گوشهی چشمهای ات پایین آمد.
اما این بار...
اشک خوشحالی بود.
ات با خنده و گریه همزمان سرش را تکان داد.
ات: آره...
هزار بار آره.
یونگی حلقه را آرام داخل انگشتش کرد.
بعد پیشانی ات را با مهربانی بوسید.
یونگی: دوستت دارم...
عشقم.
ات: منم دوستت دارم...
مرد ساحلم.
...
چند هفته بعد...
مراسم عروسیشان خیلی ساده برگزار شد.
نه مهمانهای زیاد...
نه تشریفات عجیب.
فقط...
خانهای که حالا پر از عشق شده بود.
و ساحلی که شاهد تمام لحظههایشان بود.
بعد از مراسم...
هر دو دوباره کنار دریا قدم میزدند.
ات سرش را روی شانهی یونگی گذاشت.
ات: میدونی...
اگه اون روز به ساحل نمیاومدم...
هیچوقت تو رو پیدا نمیکردم.
یونگی دستش را دور شانههای او انداخت.
یونگی: نه...
این دریا...
تو رو برای من آورد.
ات لبخند زد.
خورشید آرامآرام پشت افق پنهان شد.
دستهایشان در هم گره خورده بود.
و مردی که روزی تنها کنار ساحل زندگی میکرد...
حالا دیگر تنها نبود.
او کنار کسی قدم میزد که تمام دنیایش شده بود.
پایان... 🌊🤍✨
خب میدونم این اخراش چرت شد👌🏻🤧
- ۲۴۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط