مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. ر

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت :
اخه انمرد خود منم.....
دیدگاه ها (۷)

پارت ۳ با اینکه حالم بد بود ولی نخواستم خماری بزارمتون پارت ...

پارت ۴۶ صدای قدم‌های دو هیون از راهرو می‌آمد.آرام...اما سنگی...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳ | چیزی که نباید می‌دیدمصبح با ص...

سایه ای در راهروهای نقره ای

نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که حرف...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط