دیگه این مشکل توعه اقای پارک
ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₂
دیگه این مشکل توعه اقای پارک...
در رو باز کرد و با چهره گریون جیمین، همون امگا کوچولو مواجه شد.
-من با تو نمیام!!
و سعی کرد بدوعه و فرار کنه ولی یونگی عین گونی انداختش رو شونه اش و سمت ماشینش راه افتاد.
-بزارم پایین!!!!! گفتم من با تو هیچجا نمیامممم!!! اپااااا!!
-انقدر وول نخور...
با صدای خونسردی گفت.
-ولممم کننن عوضیییییی!!!
-گفتم خفه شو و وول نخور!!!!!!!!!!!!!
اینبار عربده کشید که باعث شد جیمین دست از وول خوردن برداره و فقط بی صدا و بی وقفه اشک بریزه... بدن ریزه میزه اش میلرزید.
به ماشینش که رسید امگا رو با ملایمت تو ماشین گذاشت و کنارش نشست ولی جیمین خودش رو روی صندلی کشید و تو دور ترین نقطه از یونگی زانو هاش رو بغل کرد و با گذاشتن سرش روی زانو هاش همش اشک میریخت. همچنان از ترس میلرزید. رایحه لیموش تلخ شده بود.
یونگی نفس عمیقی کشید.
-منو نگا
-ن-نیمیخام
-گفتم منو نگا
حتی بیشتر سرشو تو زانو هاش فرو برد ولی یونگی صورتش رو سمت خودش برگردوند و به اخم بامزه اش و اشک های مرواریدیش و بینی ای که از گریه قرمز بود نگاه کرد.
-بس کن... انقدر گریه نکن من که نمیخوام بخورمت
-نیمیخام میخام گریه کنم!
ناگهان جیمین رو روی پاهاش کشید. جثه کوچکش در مقایسه با یونگی هیچ بود...
-ولم کنن!
اشک هاشو با شست هاش پاک کرد و نیشخندی به اخم بامزه اش زد.
-گریه نکن
-نمیخام!!
-به جز نمیخام چیز دیگه ای هم بلدی بگی کوچولو؟
-اگه اذیتم کنی بهت نشون میدم!!
-خب نشونم بده ببینم
جیمین با اخم بامزه ای انگشت فاکش رو به یونگی نشون داد.
یونگی زد زیر خنده.
-همین؟
-برو بابا اصن ولم کنننن
یونگی همچنان میخندید که ناگهان جیمین ساعدش رو گاز محکمی گرفت.
-این چیز ها رو من جواب نمیده جوجه
جیمین بیشتر دندون هاش رو فشار داد تا جایی که مزه خون تو دهنش اومد ولی یونگی همچنان واکنشی نداشت.
-اییی مزه... عققق
و از دستش جدا شد.
-عققق
-خب برای چی اینکارو کردی؟
-چون تو یه عوضی ای!
و اخمی کرد که یونگی لپش رو کشید.
-جوجه کوچولو اخمالو
#یونمین#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
دیگه این مشکل توعه اقای پارک...
در رو باز کرد و با چهره گریون جیمین، همون امگا کوچولو مواجه شد.
-من با تو نمیام!!
و سعی کرد بدوعه و فرار کنه ولی یونگی عین گونی انداختش رو شونه اش و سمت ماشینش راه افتاد.
-بزارم پایین!!!!! گفتم من با تو هیچجا نمیامممم!!! اپااااا!!
-انقدر وول نخور...
با صدای خونسردی گفت.
-ولممم کننن عوضیییییی!!!
-گفتم خفه شو و وول نخور!!!!!!!!!!!!!
اینبار عربده کشید که باعث شد جیمین دست از وول خوردن برداره و فقط بی صدا و بی وقفه اشک بریزه... بدن ریزه میزه اش میلرزید.
به ماشینش که رسید امگا رو با ملایمت تو ماشین گذاشت و کنارش نشست ولی جیمین خودش رو روی صندلی کشید و تو دور ترین نقطه از یونگی زانو هاش رو بغل کرد و با گذاشتن سرش روی زانو هاش همش اشک میریخت. همچنان از ترس میلرزید. رایحه لیموش تلخ شده بود.
یونگی نفس عمیقی کشید.
-منو نگا
-ن-نیمیخام
-گفتم منو نگا
حتی بیشتر سرشو تو زانو هاش فرو برد ولی یونگی صورتش رو سمت خودش برگردوند و به اخم بامزه اش و اشک های مرواریدیش و بینی ای که از گریه قرمز بود نگاه کرد.
-بس کن... انقدر گریه نکن من که نمیخوام بخورمت
-نیمیخام میخام گریه کنم!
ناگهان جیمین رو روی پاهاش کشید. جثه کوچکش در مقایسه با یونگی هیچ بود...
-ولم کنن!
اشک هاشو با شست هاش پاک کرد و نیشخندی به اخم بامزه اش زد.
-گریه نکن
-نمیخام!!
-به جز نمیخام چیز دیگه ای هم بلدی بگی کوچولو؟
-اگه اذیتم کنی بهت نشون میدم!!
-خب نشونم بده ببینم
جیمین با اخم بامزه ای انگشت فاکش رو به یونگی نشون داد.
یونگی زد زیر خنده.
-همین؟
-برو بابا اصن ولم کنننن
یونگی همچنان میخندید که ناگهان جیمین ساعدش رو گاز محکمی گرفت.
-این چیز ها رو من جواب نمیده جوجه
جیمین بیشتر دندون هاش رو فشار داد تا جایی که مزه خون تو دهنش اومد ولی یونگی همچنان واکنشی نداشت.
-اییی مزه... عققق
و از دستش جدا شد.
-عققق
-خب برای چی اینکارو کردی؟
-چون تو یه عوضی ای!
و اخمی کرد که یونگی لپش رو کشید.
-جوجه کوچولو اخمالو
#یونمین#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
- ۱۳.۳k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط