+چرا ؟چرا نیومدن سراغ من؟
+چرا ؟چرا نیومدن سراغ من؟
®چون اون ضعیف تره
+نکنه توی همون سوله؟
®شاید از اونجا برای شکنجه ی دانش آموزای ضعیف تر از خودشون استفاده میکنن
دستام رو روی میز کوبیدم و سریع از جام بلند شدم
+بریم دفتر شاید اطلاعاتی از آیرین پیدا کردیم
با سرعت راهرو رو طی کردم و بدون توجه به تعجب بقیه به سمت دفتر رفتم
الان قابلیت کشتن چند نفر رو داشتم ولی باید خودمو کنترل میکردم باید بفهمم چه بلایی سر آیرین اومده بعد آروم آروم انتقام بگیرم
بدون در زدن وارد دفتر شدم
و یقه ی ناظم مون رو گرفتم و با چشمایی تشنه به خون بهش خیره شدم خودمم باورم نمیشد تا این حد ترسناک شده بودم که کسی که صبح ازش میترسیدم الان ازم میترسید
+پارک آیرین الان کدوم گوریه؟
ناظم:من..من..نمی.نمیدونم
+خودتو به اون راه نزن
ناظم:بیمارستان سولهی
از دفتر خارج شدم
اینقدر فکرم مشغول آیرین بود نفهمیدم چطور ولی یهو خودمو توی بیمارستان دیدم به سمت پذیرش رفتم و پرسیدم
+پارک آیرین اینجا بستریه؟
پذیرش:بله اتاق ۱۶
+ممنون
به سمت اتاقش رفتم
یک خانم مسن که به نظر میومد مامانش باشه
جفت تختش نشسته بود و اشک میریخت
تمام صورت و دستای آیرین رو باند پیچی کرده بودن
پاش رو گچ گرفته بودن
با دیدن اون صحنه ناخودآگاه احساس کردم قلبم مچاله شد به طرف خانم مسن رفتم که سرشو بالا و آورد و پرسید
خ.م:تو باید دوست آیرین باشی
+بله متاسفم
خ.م:دخترم توی برای چی متاسفی؟میتونم از چشمان بخونم که تقصیر تو نبوده
+من اگه امروز زودتر اومده بودم مدرسه یا اگه ازش محافظت میکردم اینطوری نمیشد
خ.م:هی دختر اینقدر نگران نباش اون بچه قویه از پسش بر میاد و زود خوب میشه ی
سرم رو پایین انداختم یعنی جرعت نگاه کردن به چشماشو نداشتم
خ.م: مطمئن باش اون دوست نداره تو رو اینجور ببینه
یک پرستار وارد اتاق شد
پرستار:ببخشید شما سرپرست یتیم خونه ی آیرین هستین؟لطفا با ما بیاید
خ.م:چشم
آیرین یتیم بود؟اون بچه خدایاااا
همه چیز تقصیر من بود اینو خوب میدونم
یا باید از این رتبه بندی خارج شم یا باید تا ته ش رو برم
®چون اون ضعیف تره
+نکنه توی همون سوله؟
®شاید از اونجا برای شکنجه ی دانش آموزای ضعیف تر از خودشون استفاده میکنن
دستام رو روی میز کوبیدم و سریع از جام بلند شدم
+بریم دفتر شاید اطلاعاتی از آیرین پیدا کردیم
با سرعت راهرو رو طی کردم و بدون توجه به تعجب بقیه به سمت دفتر رفتم
الان قابلیت کشتن چند نفر رو داشتم ولی باید خودمو کنترل میکردم باید بفهمم چه بلایی سر آیرین اومده بعد آروم آروم انتقام بگیرم
بدون در زدن وارد دفتر شدم
و یقه ی ناظم مون رو گرفتم و با چشمایی تشنه به خون بهش خیره شدم خودمم باورم نمیشد تا این حد ترسناک شده بودم که کسی که صبح ازش میترسیدم الان ازم میترسید
+پارک آیرین الان کدوم گوریه؟
ناظم:من..من..نمی.نمیدونم
+خودتو به اون راه نزن
ناظم:بیمارستان سولهی
از دفتر خارج شدم
اینقدر فکرم مشغول آیرین بود نفهمیدم چطور ولی یهو خودمو توی بیمارستان دیدم به سمت پذیرش رفتم و پرسیدم
+پارک آیرین اینجا بستریه؟
پذیرش:بله اتاق ۱۶
+ممنون
به سمت اتاقش رفتم
یک خانم مسن که به نظر میومد مامانش باشه
جفت تختش نشسته بود و اشک میریخت
تمام صورت و دستای آیرین رو باند پیچی کرده بودن
پاش رو گچ گرفته بودن
با دیدن اون صحنه ناخودآگاه احساس کردم قلبم مچاله شد به طرف خانم مسن رفتم که سرشو بالا و آورد و پرسید
خ.م:تو باید دوست آیرین باشی
+بله متاسفم
خ.م:دخترم توی برای چی متاسفی؟میتونم از چشمان بخونم که تقصیر تو نبوده
+من اگه امروز زودتر اومده بودم مدرسه یا اگه ازش محافظت میکردم اینطوری نمیشد
خ.م:هی دختر اینقدر نگران نباش اون بچه قویه از پسش بر میاد و زود خوب میشه ی
سرم رو پایین انداختم یعنی جرعت نگاه کردن به چشماشو نداشتم
خ.م: مطمئن باش اون دوست نداره تو رو اینجور ببینه
یک پرستار وارد اتاق شد
پرستار:ببخشید شما سرپرست یتیم خونه ی آیرین هستین؟لطفا با ما بیاید
خ.م:چشم
آیرین یتیم بود؟اون بچه خدایاااا
همه چیز تقصیر من بود اینو خوب میدونم
یا باید از این رتبه بندی خارج شم یا باید تا ته ش رو برم
- ۲۰۹
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط