پارت سوم
پارت سوم...
مایکی: تو میفهمی این دختر چی میگه؟
دختر(شاگرد): آره اون داره فارسی صحبت میکنه.
مایکی: چه جوری فارسی بلدی؟
دختر(شاگرد): مادربزرگ دختر عموم ایرانیه اون بهم یاد داد.
مایکی: میتونی باهاش صحبت کنی ببینی مشکلش چیه؟
دختر(شاگرد): من زیاد فارسی بلد نیسم. اَما اگه بخواید میتونم به دختر عموم زنگ بزنم.
مایکی: پس لطفا بهش زنگ بزن.
دختر بعد از چند دقیقه گوشی و قطع کرد و گفت که دختر عموش گفته بریم خونه اشون.
اتلاف وقت و جایز ندونستم.
میتسویا گفت که اونم میاد.
شاگرد میتسویا باهاش رفت و من با اون دختر پشت سرشون رفتیم.
بعد از ده دقیقه رسیدیم به یه خونه.
شاگرد میتسویا زنگ خونه رو زد و در باز شد.
وارد شدیم.
دختر کنارم مثل این چند روز ساکت بود. یه غم عمیق تو چشمش بود و این اذیتم میکرد.
روی مبل نشستیم و دختر عموی شاگرد میتسویا اومد.
دختر عمو گفت: شینا سلام خوبی؟ خب چی شده؟
شینا: سوزی ببین میتونی با این خانم صحبت کنی ببینی مشکلش چیه؟ باید باهاش فارسی صحبت کنی.
سوزی: اما شینا تو که میدونی من زیاد خوب نمیتونم فارسی صحبت کنم. اما...
شینا: اما چی سوزی؟
سوزی: شاید مامانبزرگ بتونه.
سوزی رفت و چند دقیقه بعد با یه خانم مسن برگشت.
خانم مسن همینکه چشمش به دختر کنارم خورد با ترس دوید سمتش.
و چیزی به فارسی گفت که نفهمید.
خانم مسن: باران! خودتی؟
دختر بهش نگاه میکرد.
باران
یه خانم اومد. وقتی اسممو به زبون آورد نگاش کردم. اون، خالهٔ مامان ساغر بود. خودمو تو بغلش پرت کردم و زدم زیر گریه.
آروم آروم نازم میکرد.
مریم جون: باران برام بگو. بگو چی شده چه بلایی سرت اومده؟
بهش گفتم همه چیز و براش گفتم. گفتم که چه جوری به مامان و بابا حمله کردند که چه جوری منو فراری دادند. همه چیزو براش توضیح دادم. گفتم از بعدش و پسرایی که مزاحمم شدند و پسرایی که نجاتم دادند.
فقط نازم میکرد و چیزی نمیگفت.
مریم جون: حدودا شش روز پیش ساغر زنگ زد و بهم گفت چی شده. نتونستم پیدات کنم. نمیدونستم کجا باید دنبالت بگردم.
یکم استراحت کن باران تا بعد باهم صحبت کنیم.
آروم از جام بلند شدم و دنبالش به یه اتاق رفتم منو خوابوند و از اتاق رفت بیرون.
مایکی
اون خانم مسن و دختر رفتن تو اتاق و بعد از چند دقیقه خانم مسن اومد و رو به من شروع کرد ژاپنی صحبت کنه.
خانم: مرسی که بارانو نجات دادید و این مدت مراقبش بودید. نمیدونم چطوری باید ازتون تشکر کنم.
مایکی: الان حالش خوبه؟ تو این چند روز هیچ چیز نمیخورد. فقط یه گوشه ساکت مینشست.
خانم: فکر نمیکنم اصلا حالش خوب باشه. فعلا که فقط قصد داره برگرده ایران.
مایکی: خانواده اش کجاند؟ من چند وقت پیش مادرش رو دیدم، اَما چند روز پیش اون دختر پیش مادرش نبود و تنها بود.
خانم: متاسفم یه سری چیزا هست که نمیتونم براتون توضیح بدم. فعلا باید با سفارت صحبت کنیم تا بتونیم بفرستیمش ایران.
خانم مسن رفت که شینا رو به سوزی گفت: تو فهمیدی چی میگفتن؟
سوزی:فقط فهمیدم یه بلایی سر پدر و مادرش اومدن و اونو فراری دادن.
سخت تو فکر فرو رفته بودم.
چه بلایی ممکن بود سر اون دختر بیاد؟
چه مشکلی داشت؟ اصن چرا من نگران این دختر بودم؟
________________________________________
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
مایکی: تو میفهمی این دختر چی میگه؟
دختر(شاگرد): آره اون داره فارسی صحبت میکنه.
مایکی: چه جوری فارسی بلدی؟
دختر(شاگرد): مادربزرگ دختر عموم ایرانیه اون بهم یاد داد.
مایکی: میتونی باهاش صحبت کنی ببینی مشکلش چیه؟
دختر(شاگرد): من زیاد فارسی بلد نیسم. اَما اگه بخواید میتونم به دختر عموم زنگ بزنم.
مایکی: پس لطفا بهش زنگ بزن.
دختر بعد از چند دقیقه گوشی و قطع کرد و گفت که دختر عموش گفته بریم خونه اشون.
اتلاف وقت و جایز ندونستم.
میتسویا گفت که اونم میاد.
شاگرد میتسویا باهاش رفت و من با اون دختر پشت سرشون رفتیم.
بعد از ده دقیقه رسیدیم به یه خونه.
شاگرد میتسویا زنگ خونه رو زد و در باز شد.
وارد شدیم.
دختر کنارم مثل این چند روز ساکت بود. یه غم عمیق تو چشمش بود و این اذیتم میکرد.
روی مبل نشستیم و دختر عموی شاگرد میتسویا اومد.
دختر عمو گفت: شینا سلام خوبی؟ خب چی شده؟
شینا: سوزی ببین میتونی با این خانم صحبت کنی ببینی مشکلش چیه؟ باید باهاش فارسی صحبت کنی.
سوزی: اما شینا تو که میدونی من زیاد خوب نمیتونم فارسی صحبت کنم. اما...
شینا: اما چی سوزی؟
سوزی: شاید مامانبزرگ بتونه.
سوزی رفت و چند دقیقه بعد با یه خانم مسن برگشت.
خانم مسن همینکه چشمش به دختر کنارم خورد با ترس دوید سمتش.
و چیزی به فارسی گفت که نفهمید.
خانم مسن: باران! خودتی؟
دختر بهش نگاه میکرد.
باران
یه خانم اومد. وقتی اسممو به زبون آورد نگاش کردم. اون، خالهٔ مامان ساغر بود. خودمو تو بغلش پرت کردم و زدم زیر گریه.
آروم آروم نازم میکرد.
مریم جون: باران برام بگو. بگو چی شده چه بلایی سرت اومده؟
بهش گفتم همه چیز و براش گفتم. گفتم که چه جوری به مامان و بابا حمله کردند که چه جوری منو فراری دادند. همه چیزو براش توضیح دادم. گفتم از بعدش و پسرایی که مزاحمم شدند و پسرایی که نجاتم دادند.
فقط نازم میکرد و چیزی نمیگفت.
مریم جون: حدودا شش روز پیش ساغر زنگ زد و بهم گفت چی شده. نتونستم پیدات کنم. نمیدونستم کجا باید دنبالت بگردم.
یکم استراحت کن باران تا بعد باهم صحبت کنیم.
آروم از جام بلند شدم و دنبالش به یه اتاق رفتم منو خوابوند و از اتاق رفت بیرون.
مایکی
اون خانم مسن و دختر رفتن تو اتاق و بعد از چند دقیقه خانم مسن اومد و رو به من شروع کرد ژاپنی صحبت کنه.
خانم: مرسی که بارانو نجات دادید و این مدت مراقبش بودید. نمیدونم چطوری باید ازتون تشکر کنم.
مایکی: الان حالش خوبه؟ تو این چند روز هیچ چیز نمیخورد. فقط یه گوشه ساکت مینشست.
خانم: فکر نمیکنم اصلا حالش خوب باشه. فعلا که فقط قصد داره برگرده ایران.
مایکی: خانواده اش کجاند؟ من چند وقت پیش مادرش رو دیدم، اَما چند روز پیش اون دختر پیش مادرش نبود و تنها بود.
خانم: متاسفم یه سری چیزا هست که نمیتونم براتون توضیح بدم. فعلا باید با سفارت صحبت کنیم تا بتونیم بفرستیمش ایران.
خانم مسن رفت که شینا رو به سوزی گفت: تو فهمیدی چی میگفتن؟
سوزی:فقط فهمیدم یه بلایی سر پدر و مادرش اومدن و اونو فراری دادن.
سخت تو فکر فرو رفته بودم.
چه بلایی ممکن بود سر اون دختر بیاد؟
چه مشکلی داشت؟ اصن چرا من نگران این دختر بودم؟
________________________________________
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۲۲۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط