✨قسمت اول:

✨قسمت اول:

امی در حال عبور از راهرو هس و داره با تلفن حرف میزنه:«نه،ببینین میدونم،ولی نمیشه که بیخیالش شد،وقتی یکی باعث میشه که اذیت بشین واسه چی باید بزارین که تو خونتون بمونه،نظر من اینه که یه پرستار دیگه بگیرین،درسته زندگی خودتونه و به من ربطی نداره ولی من به خاطر راحتی شما میگم،بله درسته ولی خب...»یهو شفی و دو تا از همدستاش،راه اونو سد می‌کنن.امی وایمیسته و با تعجب و ترس نگاشون می‌کنه شفی(با لحنی تهدیدآمیز):«کجا با این عجله؟یه لحظه تلفنو قطع کن»-ام،ببخشید معصومه خانم،بعدا باهاتون تماس میگیرم،یه مشکلی پیش اومده...خیلی ممنون خداحافظ(قطع کرد)(با نگرانی)چی از جون من می‌خوای؟بذارین برم/-(نزدیکتر می‌شه)شنیدم یه چیزایی مصرف می‌کنی که نباید مصرف کنی/-(با تعجب)من؟چی داری می‌گی؟/(رو به اون دو نفر)بگیریدش😏/اون دو نفر به سرعت دستای منصورو می‌گیرن و اونو محکم نگه می‌دارن.امی تقلا می‌کنه و سعی میکنه فرار کنه./-ولم کنید!این چه کاریه؟چیکارم دارین؟،من همچین کاریو نکردم!،حتما اشتباه شده!/-(با تمسخر)اشتباه؟ما که نمی‌خوایم یه آزمایش ساده‌ ادرار حقیقت رو روشن کنه،مگه نه؟/-(با التماس)نه،خواهش می‌کنم شفیعی،من هیچ کاری نکردم.با من اینکارو نکن/-(به اون دو نفر)ببرینش داخل/اون دو‌نفر امیو به سمت سرویس بهداشتی می‌کشونن.امی مقاومت می‌کنه اما زورش بهشون نمی‌رسه./-(فریاد می‌زند)کمک!زهرا،مامان بابا!/-(با خونسردی)کسی صداتو نمی‌شنوه.بیخود تلاش نکن😏/(وارد سرویس بهداشتی می‌شن)تو سرویس بهداشتی جلوی شیر آب،شفیعی:«نگهش دارید»(ظرف رو رو به امی میکنه)زود باش بگیر و نمونه رو پر کن،نمی‌خوام کارت به زور بکشه/-هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.منو بکشی هم این کارو نمی‌کنم/-(با عصبانیت)فکر کردی خیلی زرنگی؟اگه همکاری نکنی مجبور میشم به اینا بگم با زور وادارت کنن،نمیخوای با زبون خوش اینکارو کنی نه؟/امی چیزی نگفت و به آینه نگاه کرد:«تو نمیتونی همچین غلطیو بکنی،(بعد به شفی نگا کرد)اصلا با اینکار میخوای به چه نتیجه ای برسی»-فقط میخوام به خانوادت ثابت کنم که معتاد شدی/-چجوری میخوای ثابت کنی/-اونش به تو ربطی نداره،کارمو بلدم/-نه،نمیتونی!😰/شفی به اون دو نفر با چشش و سرش علامت داد.اونا با خشونت دستای امیو محکم‌تر می‌گیرن.امی دردش میاد:«آی آی آی آی...😣»شفی ظرف نمونه‌گیری رو جلوتر گرفت رو به امی:«عجله کن وقت نداریم»-تو داری زندگی منو به آتیش میکشی،با اینکار به چه نتیجه ای میرسی؟...😟/-فقط اینو بگیر و آزمایشتو بده😑،نزار باعث بشی از روشای دیگه استفاده کنیم/امی با اکراه و تحقیر ظرفو میگیره.دو نفر شونه هاشو نگه داشتن.آینه نشون داد امی شلوارشو از جلو یکم پایین میکشه و ظرفو پر می‌کنه.بعد درشو رو از ظرفشویی برداشت و بست بعد با بی میلی داد به شفی.شفی ظرفو از دست امی می‌گیره:«خوبه😏،حالا دیگه همه چیز روشن می‌شه»شفی و اون دو نفر از سرویس بهداشتی خارج می‌شن ولی امی میمونه اونجا.امی به آینه نگاه می‌کنه.صورتی درهم شکسته و چشمانی پر از خشم و ناامیدی.بعد سرشو میندازن پایین.نشون داد امی در حالی که شونه هاش افتاده و قدم‌هاش سنگینه،کلید میندازه و وارد خونه می‌شه.مامانش تو آشپزخانه مشغوله و با دیدن او لبخند میزنه:«(با مهربونی)سلام پسرم،خوش اومدی.چقدر دیر کردی! ناهار حاضره»امی(بی‌حوصله):«سلام مامان.میل ندارم»-(نگران)چی شده؟چرا رنگت پریده.حالت خوبه؟/-(سعی می‌کنه لبخند بزنه)خوبم مامان،فقط یکم خستم/پدر امی هم از اتاق نشیمن بیرون میاد.اونم نگران به نظر می‌رسه:«سلام پسرم.خوبی،مامانت راست میگه،امروز یه کم گرفته به نظر میای.مشکلی پیش اومده؟/امی شانه بالا میندازه:«نه بابا،چیزی نشده که»-(با دقت نگاه میکنه)حمید،تو هیچ‌وقت از ما چیزی پنهون نکردی.پس لطفا راستشو بگو،مطمئنی؟/ج(نفس عمیقی می‌کشد)هیچی مامان،فقط...یکم با شفیعی بحثم شده/باباش:«(ابرو درهم می‌کشه)شفیعی؟سر چی؟»-(دستپاچه)هیچی،یه سوءتفاهم کوچیک بود،که اونم حل شد./مامانش:«(با تردید)مطمئنی؟ولی به نظر نمی‌رسه فقط یه بحث ساده باشه»/-(صداش کمی بلند می‌شه)مامان،بابا،خواهش می‌کنم.خوبم.فقط می‌خوام یکم استراحت کنم./امی به سرعت به سمت اتاقش میره.پدر و مادرش با نگاهی پر از نگرانی و سوال،به رفتن او خیره میشن./-(با ناراحتی)دیدی رفتارش چطور بود؟من میگم یه چیزی شده،مطمئنم./باباش:«(با نگرانی)درسته،منم اینطور فکر میکنم،ولی بزار تو حال خودش باشه.یکم استراحت کنه خوب میشه»/امی در اتاقشو میبنده و روی تخت مینشینه و سرشو بین دستاش میگیره.بغض تو گلویش می‌ترکه،اما سعی می‌کنه صدایی ازش بیرون نیاد.یهو پشت درو نشون داد که شفی پشت در،زنگ درو میزنه.بابای امی درو باز کرد و با قیافه ای جدی نگاش کرد.(مامان امی هم کنارش بود).باباش:«بله بفرمایید🤨»
دیدگاه ها (۶)

چون اینجا نمیومد مجبور شدم تو نظرات بنویسم🤓💔قسمت دوم تو‌ نظر...

قسمت سوم تو نظرات🤌🏻✨

آهنگی که اگه آرش میتونست بگه می‌گفت:)

❣️پارت ۵=/توران اومد رو به روی امی وایساد:«نترس،باهات کاری ن...

(وقتی به اون یه نفر تو زندگیم فکر می کنم و می فهمم اون حتی م...

نمی دونم داشتم یکم استراحت می کردم که اون بازیه که توش پیروت...

یه جورایی با شنیدن این حرف کنم مور مور می شه آخه یعنی نمی دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط