مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من
و بازدر انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من

نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من ...
دیدگاه ها (۲)

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیمبنده را نام خویشتن ...

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده استفرقی نمی کند چه کسی عاشقت شد...

سلام ... صبح همگی بخیر و شادی ...

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت!...به گریه گفتمش آری : ولی چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط