می دانی؟

می دانی؟

روزی به آرزویم رسیدم...

دستش را گرفتم

و با او ساعتها خیابانها را متر کردم...

هدفهایمان مشترک شد

و روزها با یکدیگر

چه دور و چه نزدیک نفس کشیدیم...

وقتی رفت...

فهمیدم آرزوها دست نیافتنی هستند

حتی اگر در دستت، بغلت، کنارت

و یا حتی نزدیکتر از نفست باشند/باشد...

اینگونه شد که

چون عقابی بالم را...

چون ابری بارم را...

و چون شاعری

تخیلم را از دست دادم..
دیدگاه ها (۶)

رویایی شیرین part¹

وای ایسو

کاش میدونستی قدرمو :)!

:)!

تئومان همش دنیزو سوپرایز میکنه

وای عادل خیلی خوبه

جهان بعدی قول بده پشت منی :)!

خیلی مشتاقم برادری این دونفرو ببینم..

ولی اردم چقدر تنها بود :)!

آرلی زیبامون :)!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط