⭕️ عشق غرور
⭕️ عشق غرور
⭕️ قسمت چهاردهم
فوری از آنجا دور شد آن قدر حالم بد بود که متوجه نشدم دیگران ایستاده اند و به گفتگوی ما گوش می کنند . بدون اینکه سر کلاس حاضر شوم به خوابگاه برگشتم سر درد شدیدی گرفته بودم تمام بدنم می سوخت شاید باور نکنید که من سوزش قلبم را حس می کردم خودم را روی تخت انداختم . تا یک ماه حالم بد بود چند بار به دکتر رفتم ولی تأثیری نداشت بالاخره بعد از ماه ها سختی تصمیم گرفتم که به تحصیلم ادامه بدهم همیشه سعی می کردم که او را نبینم چون تصمیم گرفته بودم که او را برای همیشه فراموش کنم بالاخره موفق شدم حالا وقتی بعضی از دوستانم راجع به ازدواج با عشق حرف می زنند آنها را مسخره می کنم چون عشق واقعی در این دوره وجود ندارد البته اقرار می کنم که شما و فرید مستثنی هستید چون وفا داری شما قابل تحسین است فرید خیلی خوش بخت است . امیدوارم که کینه توزی ها را کنار بگذارید و با عشق و محبت و آغوش باز به استقبال زندگی مشترک بروید . خوب بهتر است که امشب را خوب استراحت کنید چون فردا روز پر مشغله ای خواهیم داشت .
وقتی غزاله وارد اتاقش شد دلش برای آقای محمدی می سوخت او مانند کشتی شکسته ای بود که در دریا غرق شده و تکه های آن در زیر دریا باقی مانده و به مرور زمان فرسوده می شود ای کاش زندگی او نیز سر و سامان می گرفت . بعد به یاد فرید افتاد آیا فرید او را قبول می کرد ؟ فکر و خیال مانع از آن شد که بخوابد .
صبح آن قدر اضطراب داشت که نتوانست صبحانه بخورد بعد هر دو به طرف فرودگاه به راه افتادند . در بین راه غزاله گفت : آقای محمدی به نظر شما فرید حاضر می شود که مرا ببیند ؟ بهنام که رنگ چهره اش نسبت به دیشب پریده تر شده بود و قیافه اش نشان می داد که شب را نخوابیده گفت : نمی دانم ما باید خود را برای هر عکس العملی آماده کنیم . وقتی هواپیمای حامل آنها در فرودگاه مهرآباد بر روی زمین نشست غزاله بی اختیار آه کشید و گفت : بالاخره رسیدیم . بعد به وسیله تاکسی به طرف بیمارستانی که فرید در آنجا خوابیده بود رفتند . خوش بختانه غزاله نام بیمارستان را از مادرش پرسیده بود و این کار را آسانتر می کرد وقتی وارد بیمارستان شدند مستقیم به بخش اعصاب رفتند و با گفتن نام و نام خانوادگی فرید رئیس بخش آنها را به طرف اتاق فرید راهنمایی کرد . پا های غزاله برای خودش نبود قدرت راه رفتن نداشت احساس کرد که نمی تواند با روبرو شود پس ایستاد . بهنام متوجه شد و گفت : خانم احمدی نمی خواهید او را ببینید . غزاله گفت : چرا ولی می ترسم اگر او حاضر نشد که مرا ببیند چه ؟ رئیس بخش گفت : اینکه تازگی ندارد شما باید منتظر وقایع بد تر از اینها باشید . غزاله بی اختیار به طرف دیوار رفت و با دستش دستگیره یکی از در های اتاق را گرفت تا به زمین نیفتد . با خود نجوا کرد : یعنی حال فرید این قدر بد است ؟
بعد از دو سه دقیقه خودش را جمع و جور کرد و به طرف اتاق راه افتاد رئیس بخش خواهش کرد که برای پنج دقیقه او را ملاقات کنند و هر چه زود تر آنجا را ترک کنند بهنام در را باز کرد و وارد شد غزاله بدون اینکه وارد اتاق شود کنار در نیمه باز مانده بود فرید را دید . او به مراتب لاغر تر و ضعیف تر شده بود مو های صورتش نتراشیده و قیافه ای تکیده داشت چهره اش جوانی و شادابی گذشته را از دست داده بود رنگش زرد شده و چشمانش گود افتاده بود . بیش از این طاقت نیاورده و وارد شد فرید با دیدن او سراسیمه از جا برخاست و گفت : نه ! ! نه ! ! ! ! این حقیقت ندارد تو حق نداشتی به اینجا بیایی کی به تو گفته که اینجا بیایی اومدی که از رنج کشیدن من لذت ببری پس خوب نگاه کن منم فرید همان مردی که زمانی عاشقت بود و دیوانه وار دوستت داشت ببین چه به روزش آوردی وای اگر بدانی چقدر از تو متنفرم برو بیرون می دانستم که بالاخره یک روز به طرفم بر می گردی ولی این چنین نمی خواهم تو از روی ترحم و دلسوزی به سراغم آمدی برو بیرون .
غزاله جلو رفت و گفت : سلام فرید من ! ! من ! ! ! آمدم که بگویم . . . فرید اجازه نداد که به سخنش ادامه بدهد پس گفت : آمدی که چه بگویی ؟ دوستم داری ؟ که وا نمود کنی یک زمانی عاشقم بودی ؟ یا اینکه از روی دلسوزی پرستاریم را به عهده بگیری ؟ بی خود اشک نریز در سینه من قلبی برای عشق تو وجود ندارد چون خودت آن را از بین بردی .
غزاله بیشتر از این نتوانست بایستد پس فوری از اتاق بیرون رفت و به طرف حیاط دوید و شروع به گریه کرد . پیش خود گفت : من به او حق می دهم که چنین رفتاری داشته باشد خدای من کمکم کن من حاضرم هر نوع توهین و اهانت را از جانب او قبول کنم ولی او بفهمد که چقدر دوستش دارم و اجازه بدهد که در کنارش بمانم . آن قدر در خود بود که متوجه آمدن بهنام نشد .
ـ متأسفم خانم احمدی امیدوارم آن قدر صبور باشید که بتوانید پیشامد های بد تر از این
⭕️ قسمت چهاردهم
فوری از آنجا دور شد آن قدر حالم بد بود که متوجه نشدم دیگران ایستاده اند و به گفتگوی ما گوش می کنند . بدون اینکه سر کلاس حاضر شوم به خوابگاه برگشتم سر درد شدیدی گرفته بودم تمام بدنم می سوخت شاید باور نکنید که من سوزش قلبم را حس می کردم خودم را روی تخت انداختم . تا یک ماه حالم بد بود چند بار به دکتر رفتم ولی تأثیری نداشت بالاخره بعد از ماه ها سختی تصمیم گرفتم که به تحصیلم ادامه بدهم همیشه سعی می کردم که او را نبینم چون تصمیم گرفته بودم که او را برای همیشه فراموش کنم بالاخره موفق شدم حالا وقتی بعضی از دوستانم راجع به ازدواج با عشق حرف می زنند آنها را مسخره می کنم چون عشق واقعی در این دوره وجود ندارد البته اقرار می کنم که شما و فرید مستثنی هستید چون وفا داری شما قابل تحسین است فرید خیلی خوش بخت است . امیدوارم که کینه توزی ها را کنار بگذارید و با عشق و محبت و آغوش باز به استقبال زندگی مشترک بروید . خوب بهتر است که امشب را خوب استراحت کنید چون فردا روز پر مشغله ای خواهیم داشت .
وقتی غزاله وارد اتاقش شد دلش برای آقای محمدی می سوخت او مانند کشتی شکسته ای بود که در دریا غرق شده و تکه های آن در زیر دریا باقی مانده و به مرور زمان فرسوده می شود ای کاش زندگی او نیز سر و سامان می گرفت . بعد به یاد فرید افتاد آیا فرید او را قبول می کرد ؟ فکر و خیال مانع از آن شد که بخوابد .
صبح آن قدر اضطراب داشت که نتوانست صبحانه بخورد بعد هر دو به طرف فرودگاه به راه افتادند . در بین راه غزاله گفت : آقای محمدی به نظر شما فرید حاضر می شود که مرا ببیند ؟ بهنام که رنگ چهره اش نسبت به دیشب پریده تر شده بود و قیافه اش نشان می داد که شب را نخوابیده گفت : نمی دانم ما باید خود را برای هر عکس العملی آماده کنیم . وقتی هواپیمای حامل آنها در فرودگاه مهرآباد بر روی زمین نشست غزاله بی اختیار آه کشید و گفت : بالاخره رسیدیم . بعد به وسیله تاکسی به طرف بیمارستانی که فرید در آنجا خوابیده بود رفتند . خوش بختانه غزاله نام بیمارستان را از مادرش پرسیده بود و این کار را آسانتر می کرد وقتی وارد بیمارستان شدند مستقیم به بخش اعصاب رفتند و با گفتن نام و نام خانوادگی فرید رئیس بخش آنها را به طرف اتاق فرید راهنمایی کرد . پا های غزاله برای خودش نبود قدرت راه رفتن نداشت احساس کرد که نمی تواند با روبرو شود پس ایستاد . بهنام متوجه شد و گفت : خانم احمدی نمی خواهید او را ببینید . غزاله گفت : چرا ولی می ترسم اگر او حاضر نشد که مرا ببیند چه ؟ رئیس بخش گفت : اینکه تازگی ندارد شما باید منتظر وقایع بد تر از اینها باشید . غزاله بی اختیار به طرف دیوار رفت و با دستش دستگیره یکی از در های اتاق را گرفت تا به زمین نیفتد . با خود نجوا کرد : یعنی حال فرید این قدر بد است ؟
بعد از دو سه دقیقه خودش را جمع و جور کرد و به طرف اتاق راه افتاد رئیس بخش خواهش کرد که برای پنج دقیقه او را ملاقات کنند و هر چه زود تر آنجا را ترک کنند بهنام در را باز کرد و وارد شد غزاله بدون اینکه وارد اتاق شود کنار در نیمه باز مانده بود فرید را دید . او به مراتب لاغر تر و ضعیف تر شده بود مو های صورتش نتراشیده و قیافه ای تکیده داشت چهره اش جوانی و شادابی گذشته را از دست داده بود رنگش زرد شده و چشمانش گود افتاده بود . بیش از این طاقت نیاورده و وارد شد فرید با دیدن او سراسیمه از جا برخاست و گفت : نه ! ! نه ! ! ! ! این حقیقت ندارد تو حق نداشتی به اینجا بیایی کی به تو گفته که اینجا بیایی اومدی که از رنج کشیدن من لذت ببری پس خوب نگاه کن منم فرید همان مردی که زمانی عاشقت بود و دیوانه وار دوستت داشت ببین چه به روزش آوردی وای اگر بدانی چقدر از تو متنفرم برو بیرون می دانستم که بالاخره یک روز به طرفم بر می گردی ولی این چنین نمی خواهم تو از روی ترحم و دلسوزی به سراغم آمدی برو بیرون .
غزاله جلو رفت و گفت : سلام فرید من ! ! من ! ! ! آمدم که بگویم . . . فرید اجازه نداد که به سخنش ادامه بدهد پس گفت : آمدی که چه بگویی ؟ دوستم داری ؟ که وا نمود کنی یک زمانی عاشقم بودی ؟ یا اینکه از روی دلسوزی پرستاریم را به عهده بگیری ؟ بی خود اشک نریز در سینه من قلبی برای عشق تو وجود ندارد چون خودت آن را از بین بردی .
غزاله بیشتر از این نتوانست بایستد پس فوری از اتاق بیرون رفت و به طرف حیاط دوید و شروع به گریه کرد . پیش خود گفت : من به او حق می دهم که چنین رفتاری داشته باشد خدای من کمکم کن من حاضرم هر نوع توهین و اهانت را از جانب او قبول کنم ولی او بفهمد که چقدر دوستش دارم و اجازه بدهد که در کنارش بمانم . آن قدر در خود بود که متوجه آمدن بهنام نشد .
ـ متأسفم خانم احمدی امیدوارم آن قدر صبور باشید که بتوانید پیشامد های بد تر از این
- ۶۳.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط