سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱

فلش بک به صبح مهمانی

روز مهمانی، خورشید با شدتی متفاوت از پنجره‌های عمارت فورجر به داخل می‌تابید. لوید با لباسی رسمی و چهره‌ای جدی، وارد سالن نشیمن شد و یور را که در حال دستور دادن به خدمتکار ها برای آماده کردن میز صبحانه بود، صدا کرد.
لوید: یور، امروز روز بزرگی است. ما باید همه چیز را بی‌نقص پیش ببریم.
یور (با تعجب): بله لوید، اما چرا اینقدر استرس داری؟ مگر مهمانی معمولی نیست؟
لوید: نه، این یک ملاقات سرنوشت‌ساز است. لطفاً به یوری زنگ بزن و به او بگو که باید برای ساعت ۵ اینجا حاضر باشد. او باید در کنار ما باشد.
یور: حتماً! یوری همیشه برای لحظات مهم من هست، حتماً خوشحال می‌شود.
لوید: ممنون، لطفاً به او بگو که دقیقاً رأس ساعت ۵ برسد. ما نیاز داریم که خانواده‌مان کامل به نظر برسد.
یور با لبخندی مهربان، گوشی را برداشته و شروع به شماره‌گیری کرد، در حالی که لوید به دوردست‌ها خیره شده بود.

خب انیا از اتاقش بیرون امد همه باهم صبحانه خوردند چند ساعت گذشت یه ۲ ، ۳ قبل از شروع مهمانی

در اتاقِ دنج و مرتب آنیا، او مقابل آینه ایستاده بود و به خودش خیره شده بود. او برای ان شب یک لباس بسیار ظریف و گران‌قیمت به تن داشت
آنیا (با خود): چرا این همه هیجان؟ چرا پدرم اینقدر جدی است؟ آیا فقط یک مهمانی معمولی است؟
او بارها در برابر آینه تمرین می‌کرد که چطور باید رفتار کند؛ چطور باید هم باوقار باشد و هم مهربان.
آنیا: باید آرام باشم... نباید نشان بدهم که نگرانم. اما اگر مهمان‌ها ناآشنا باشند، چطور باید با آن‌ها برخورد کنم؟
او بارها سعی می‌کرد لبخندهای مختلف را تمرین کند، اما هر بار که به چشمان خودش در آینه نگاه می‌کرد، لرزش خفیفی را در قلبش حس می‌کرد. او نمی‌دانست که پشت این لباس زیبا، حقیقتی بزرگ‌تر در انتظار اوست.

برخلاف آنیا، دامیان در خانه‌ی خود در حالتی از اضطراب شدید بود. او می‌دانست که امروز به خانه‌ی خانواده‌ی فورجر نمی‌روند تا فقط معاشرت کنند؛ آن‌ها می‌رفتند تا با یک پیشنهاد بزرگ روبرو شوند.
دامیان (در حالی که لباس خود را چک می‌کرد): این کار عاقلانه نیست... چرا باید الان؟
او یک کت تک‌دکمه‌ای سیاه و شیک با شلوار پارچه‌ای سرمه‌ای تیره پوشیده بود که نگاهش را بسیار مقتدر و جذاب می‌کرد.
دامیان: اگر آن‌ها واقعاً این پیشنهاد را بدهند، من چه باید بگویم؟ من آماده نیستم که اینقدر سریع وارد این بازی شوم.
او مدام راه رفتن و نحوه صحبت کردنش را تمرین می‌کرد تا در برابر لوید و داناوان، به عنوان مردی با اعتمادبه‌نفس و شایسته به نظر برسد. استرس او از آنیا بسیار بیشتر بود، زیرا او از آینده‌ای که در انتظارش بود، آگاه بود.

در بخش دیگری از شهر، داناوان در حال صحبت با همسرش، ملیندا، بود. او با لحنی قاطع، دامیان را هم به جمع دعوت کرد.
داناوان: ملیندا، دامیان، گوش کنید. امروز ما به خانه‌ی فورجر می‌رویم تا پیوند رسمی خودمان را با آن‌ها برقرار کنیم.
دامیان: پدر؟ یعنی... یعنی قرار است امروز درباره‌ی آن موضوع صحبت کنید؟
ملیندا (با لحنی آرام اما جدی): بله دامیان، این بهترین زمان برای شروع است.
دامیان (با استرس زیاد): اما من هنوز در مدرسه هستم! این خیلی سریع است!
داناوان: این بخشی از برنامه است، دامیان. آماده باش که با وقار رفتار کنی.
، دامیان برای لحظه‌ای روی صندلی افتاد. ضربان قلبش به قدری بالا بود که فکر می‌کرد دیگران هم می‌توانند آن را بشنوند.

در عمارت فورجر، خدمتکارها با سرعت در حال چیدن سفره‌ها و تمیز کردن تابلوهای نقاشی بودند. در این میان، دختر یکی از خدمتکارها که هم‌سن آنیا بود و با او رابطه دوستانه‌ای داشت، به سمت اتاق آنیا رفت.
دختر خدمتکار (در حالی که با هیجان به سمت اتاق می‌دوید): آنیا! آنیا! من باید بدانم چه خبر است!
او وارد اتاق شد و با نگاهی کنجکاو به آنیا که در حال آرایش بود، خیره شد.
دختر خدمتکار: آنیا، تمام عمارت در حال آماده شدن است! همه می‌پرسند مهمان‌ها چه کسانی هستند. آیا کسی را می‌شناسی؟
آنیا (با تعجب): نه، فقط پدرم گفته مهمان‌های خیلی مهمی هستند.
دختر خدمتکار: من هم می‌خواهم بدانم! همه می‌گویند خانواده‌ای بسیار قدرتمند می‌آیند. آیا فکر می‌کنی چیزی از این ماجرا پنهان شده؟
آنیا فقط لبخندی زد، اما در دلش، تلاطم افکارش از شدت سوالات دوستش بیشتر شد.
دیدگاه ها (۰)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹‌فلش‌بک - خاطرات ۱۴...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط