لحظه ها را می شمارم

لحظه ها را می شمارم
یک و دو
صد هزاران گشته این لحظه های بی شمار ...
لحظه های را می شمارم
بی توقع از نبود دلخوشی
راز دیرینه بلای جان ما
لحظه های بی کسی چه باکسی
مرهم اسرار ما
هیچ کس از خلوت ما و خدا
چیزی از اسرار دیرین را ندانست و نپرسید
این درخت فرتوت کهنسال زمین
صد ساله است
هستم ای دلا !
راز ها دارم ولی گفتار از گفتنش خاموش ماند
رازها دارم ولی هیچ کس از ما نپرسید درد را
درد ما ماتم نبود
درد ما هجران ولی تنها نبود
درد ما خاموشی دلهای آدم های شاد بود
درد ما درد فراق از یاور غمخوار بود
درد ما تنهائی سخت و نبود همدم مهربان این دیار
نه که آ ن تنها نبود
درد ما از خوابیدن دلهای انسان
از گذار چابک لحظه های بی امان
از همان پل های بی تکرار بود ....

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

من از دنیا چه می خواهم به جز یک تکه از ساعت بدانم چیست این ...

قاصدک بال بگیر قصه را تا در درگاه خداوند ببر راز بگو که کسی ...

آسمان بوی اجابت می دهدبسکه قندیل دعا آویخته ست.ثانیه ثانیه ی...

باسلام وتوفیق روز افزون و سعادت و سرفرازی شما دوستای مهربون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط