╭╌┄

╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۱

لیزا به دست‌های خالی‌اش نگاه کرد به مشت‌های گره‌شده‌ای که هیچ کاری نمی‌توانست بکنه به ناخن‌هایی که توی کف دستش فرو رفته بودن و اثری از خود به جا گذاشته بودن
الکس در سکوت نگاهش می‌کرد انگار داشت از واکنش‌هاش لذت می‌برد
«حالا که فهمیدی جایگاهت کجاست» گفت و به سمت در حرکت کرد «بیا نشونت بدم که اتاقت کجاست»
لیزا بدون حرف دنبالش رفت....
راهروها طولانی‌تر از چیزی بودند که لیزا تصور می‌کرد هر پیچ، هر پله‌ای که بالا می‌رفتن، بیشتر حس می‌کرد که یک موش آزمایشگاهی است که توی یک هزارتوی بی‌نهایت قدم می‌زنه دیوارهای سنگی با رگه‌های سرخ، در نور سرد شمع‌های جمجمه‌ای، مثل شریان‌های باز یک موجود زنده به نظر می‌رسیدند
لیزا هر چند قدم یک بار به پشت سرش نگاه می‌کرد مطمئن نبود از چی می‌ترسه بیشتر—چیزی که پشت سرش در کمین بود، یا چیزی که جلوترش منتظرش بود
در میان یکی از راهروها، صدایی شنید ناله‌ای ضعیف که از پشت یکی از درهای بسته می‌آمد
لیزا ایستاد... «اون چیه؟»
الکس بدون اینکه برگرده گفت: «چیز مهمی نیست»
اما لیزا نتوانست نگاهش را از آن در برداره زیر در، سایه‌ای حرکت کرد...دست انسان..دستی که از لای شکاف در بیرون زده بود—لاغر، کبود، با ناخن‌های شکسته
«اون... اون یه انسانِ، نه؟»
حالا الکس برگشته بود و صورتش در سایه‌های راهرو نیمه‌پنهان بود
«یه بر꙳ده. مثل بقیه»
لیزا با صدای گرفته گفت«بقیه؟مگه چندتا... چندتا انسان اینجان؟»
الکس شانه بالا انداخت«سیصد و چهل و دو نفر البته اگه تا دیشب کسی نمرده باشه!»
لیزا حس کرد دنیا دور سرش می‌چرخه
«و تو... همه‌شون رو قربانی می‌کنی؟»
«هر ماه یکی» باز هم شانه بالا انداخت «برای بقا لازمه»
«بقا؟» صدای لیزا بلندتر شد «تو پادشاهی! پنج‌صدهزار سال زندگی کردی! برای چی باید—»
«برای چی باید بمیرن؟»
الکس یک قدم به سمتش برداشت چشم‌های قرمز توی تاریکی می‌سوختند......

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۳)

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۲ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۰ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۹ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۸ حرف او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط