فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁶
حالت چهرهش...
از خیره شدن به این حالت چهرهش سیر نمیشد.
اون دوست دختر داره.
چرا یهو این اومد تو ذهنش؟
قدمی عقب رفت." خوبم"
و دستگیره در رو کشید و سریع وارد اتاق شد.
نفسشو بیرون داد و دست رو قبلش گذاشت.
متعجب به جای خالیش خیره شده بود.
این رفتار داهی کمی متفاوت بود.. یعنی متفاوت تر از چند روز قبل...
به اتاقش برگشت و مشغول رسیدگی به کار ها شد.
نیم ساعت کار، نیم ساعت فکر.
کار جلوی تمرکزش رو میگرفت پس کار رو رها کرد و بلند شد تا به فکرش برسه.
آروم دور اتاق قدم میزد.
به ساعت مچیش نگاه کرد، سه ساعت و نوزده دقیقه از آخرین دیدار داهی گذشته بود.
نفسشو با صدا بیرون داد و نشست ولی بازم آرامش نداشت." یعنی برم سر بزنم؟..
نوچ.. خوب نمیشه"
چشمش به تلفن روی میز خورد و قبل اینکه دستش به تلفن برسه جلوی خودش رو گرفت." بهتره به کارم برسم"
یه دستمال دیگه!
پرتش کرد داخل هدف کنار میزش یعنی سطل زباله.
کسل و بی حال به پرونده هایی که قفسهشو پر و به هم ریخته کرده بود نگاه میکرد که تلفن زنگ خورد و از جاش پروندش.
به شماره ای که روی تلفن افتاده بود نگاه کرد، چندین بار پلک زد.
آشفته برگشت." حالا چیکار کنم؟"
دست و پاشو گم کرده بود و بی هدف اینطرف و اونطرف قدم برمیداشت.
_مسخره نشو داهی یه تلفنه.. حتما کاری پیش اومده
مضطرب برش داشت." بله.."
"هرچقدر کاری که تا الان تموم کردی بیار اتاقم"
حالا چیکار میکردم اصلی الان بود...
با صدای تق در لبخند زد." بیا تو"
منشی با چند تا پرونده تو دستش وارد شد.
لبخند هم محو شد.
"خانم هان گفتن ببخشین فعلا همینو تموم کردن"
و بعد از اجازه از اتاق بیرون رفت.
"که اینطور..."
بلافاصله بلند شد.
توی راهرویی که به هدف اتاق داهی طی میکرد چشمش به داهی افتاد و داهی هم همینطور...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁶
حالت چهرهش...
از خیره شدن به این حالت چهرهش سیر نمیشد.
اون دوست دختر داره.
چرا یهو این اومد تو ذهنش؟
قدمی عقب رفت." خوبم"
و دستگیره در رو کشید و سریع وارد اتاق شد.
نفسشو بیرون داد و دست رو قبلش گذاشت.
متعجب به جای خالیش خیره شده بود.
این رفتار داهی کمی متفاوت بود.. یعنی متفاوت تر از چند روز قبل...
به اتاقش برگشت و مشغول رسیدگی به کار ها شد.
نیم ساعت کار، نیم ساعت فکر.
کار جلوی تمرکزش رو میگرفت پس کار رو رها کرد و بلند شد تا به فکرش برسه.
آروم دور اتاق قدم میزد.
به ساعت مچیش نگاه کرد، سه ساعت و نوزده دقیقه از آخرین دیدار داهی گذشته بود.
نفسشو با صدا بیرون داد و نشست ولی بازم آرامش نداشت." یعنی برم سر بزنم؟..
نوچ.. خوب نمیشه"
چشمش به تلفن روی میز خورد و قبل اینکه دستش به تلفن برسه جلوی خودش رو گرفت." بهتره به کارم برسم"
یه دستمال دیگه!
پرتش کرد داخل هدف کنار میزش یعنی سطل زباله.
کسل و بی حال به پرونده هایی که قفسهشو پر و به هم ریخته کرده بود نگاه میکرد که تلفن زنگ خورد و از جاش پروندش.
به شماره ای که روی تلفن افتاده بود نگاه کرد، چندین بار پلک زد.
آشفته برگشت." حالا چیکار کنم؟"
دست و پاشو گم کرده بود و بی هدف اینطرف و اونطرف قدم برمیداشت.
_مسخره نشو داهی یه تلفنه.. حتما کاری پیش اومده
مضطرب برش داشت." بله.."
"هرچقدر کاری که تا الان تموم کردی بیار اتاقم"
حالا چیکار میکردم اصلی الان بود...
با صدای تق در لبخند زد." بیا تو"
منشی با چند تا پرونده تو دستش وارد شد.
لبخند هم محو شد.
"خانم هان گفتن ببخشین فعلا همینو تموم کردن"
و بعد از اجازه از اتاق بیرون رفت.
"که اینطور..."
بلافاصله بلند شد.
توی راهرویی که به هدف اتاق داهی طی میکرد چشمش به داهی افتاد و داهی هم همینطور...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۴.۹k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط